Advertisement

Select Page

چهار شعر از فاطمه ملکی

چهار شعر از فاطمه ملکی

 

۱

تنم را تنت کن،
نه با دست،
با تمام آن‌چه از شب مانده در نبضت.

بگذار پوستت
بی‌دلیل
روی استخوانم جا خوش کند،
مثل پیاده‌روی‌های طولانی
که قرار نبود عاشق‌مان کنند
اما کردند.

تنت را بپوشم
مثل تی‌شرت ساده‌ای که بوی باران می‌دهد،
کهنه، اما عزیز
جوری که خواب‌هام را از من پس می‌گیرد
و صبح را دیرتر می‌آورد.

تو را در تنم ذخیره می‌کنم،
در فولدرهایی که اسم‌شان را عوض کرده‌ام
تا کسی نداند
چقدر شاعر شده‌ام
وقتی فقط داشتم دوستت می‌داشتم.


۲
می‌بینی، چه کسانی، اسماعیل؟
نه پوستشان به شب‌های سرد برازنده است
نه روحشان
نه لحظات غمگینی که بر دوش مادر سنگینی می‌کند.

رفتن‌شان
مثل خاموش شدن یک چراغ کوچک نبود
نه…
مثل شکست یک رؤیا در دل شب بود
بی‌صدا،
بی‌دلیل،
بی‌واژه‌ها.

ای اسماعیل،
دیگر کافی‌ست…
ما همه به دنبال چیزی گمشده‌ایم
با دستی که همیشه باز است
و دلی که هر روز
در آغوش‌مان
سنگین‌تر می‌شود.

ای اسماعیل،
نه چیزی در دل شب شعله‌ور است
نه سرنوشتی که به ما بگوید از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم.

فقط این هستی است
با همه سادگی‌اش
با سایه‌های طولانی افکار بی‌پایان
که هر روز
لحظه‌ها را از دست می‌دهد
با ذهنی که دیگر حتی نمی‌لرزد.

 

۳
اندوهت
سیگاری ست خاموش در دست من
نه می سوزاند ،نه می سازد
فقط گم می شود ،
همان طور که تو در تنهاییت.

 

۴

وطنم بودی
در گوشه‌ی روحم،
بعد از تو
هیچ خاکی
عطر خانه نمی‌دهد.

 

 

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights