یک شعر از اعظم اکبری
ساده ام که فکر می کنم
داشتن هر چیزی خوشبختی ست
ساده ام
و اینبار به سادگی فهمیده ام زیادی سخت گیرم
گیرکرده ام بین هزاران صدا
بین گذشته و آینده
بین مرگ و زندگی گیر کرده ام
به رنگ ها گیر داده ام
و دیگر
به همین زندگی یکنواخت
که می تواند آرزوی خیلی ها باشد
دلم خوش نیست
گیر داده ام
خودم را به روز مرگی
و از گذشته می پرسم
چرا گاه و بی گاه پای گریه را وسط می کشیدم؟
مگر نه این که هر چه خواستم نشد
بیهوده همه چیز را می خواستم
گیر داده ام به آرزو
که پایم به این سطر کشیده شد
و درست همین جا
که زندگی یک بار دیگر من را جواب کرده
که باز هم نمی دانم پشت کدام درم؟!
ایستاده ام
زندگی پر است از دو راهی
و من که پایی برای رفتن ندارم
ایستاده ام
مثل تمام کسانی که با من راه نیامدند
با زندگی راه نمی آیم
آیا این سطر بوی مرگ می دهد؟!
شاید سطرها هم دیوانه باشند
و هم زمان که دارند تصویری از گذشته را نشان می دهند
در سطر بعد از آینده بیرون می زنند
بین کلمات نفس می کشم
و اگر کلمه گلوله بخورد
نبض این سطرها می افتد
چقدر این روزها به افتادن
انداختن
و فعل های متروک باید فکر کنم؟
آیا جز ترک شدن
برای ترک کردن هم به دنیا آمدهام؟!
شهرم را
خانواده ام را
شما را؟
من به تمام کلمات اعتیاد دارم
و اگر کلمه را هم ترک کنم
چیزی از من نخواهد ماند
چقدر ساده مرگ را زندگی کردم
#اعظم_اکبری




















