یک شعر از عابدین پاپی (آرام)
کودکی دلیل اندوهی بود
اندوهی که سالها قد کشید
مثل ِپائیزی که شبیه باران¬اش میمیرد
مثل ِبرفی که بارانیاش را پوشیده است!
زندگی شوری از «شور» که شگفتانگیز
غم بودن را در کنار خودش دید
باید برگردیم
به سفری نامعلوم که ناخدای آن معلوم است!
و درختانِ آن معلوم نیست کدام آبانِ سال را عبادت میکنند
و توای شکوهِ هرصفحه
بگو ببینم
زمستان که سر برسد
به کدام باد بازخواهی گشت
و با کدام وزش ماه به عیادتِ ستارگان میروی
رمان من و تو
خواندهای ناخوانده بود
که در کنارِ همین خیابان داستان شد
وکتاب چه زیبا می¬گرید
آنجا که جمله حرفهایی برای گفتن دارد
و نقطه پروازِ هر «باز» را برای رازِ فصل میخواند
آهای حضرتِ انگشت
ببین که مشت در تاریکی دست چگونه فرو میرود
و دستها
در جنبشی تلخ خانه به خانه «دوش» میشوند!
دوش نامِ دیروز تاریخ است
نامِ خانوادگی امروزی که تمامِ دردهای زندگی را «دوش» میگیرد
میگیرد
این روزها، چشم
سُرودِ خویشتن را از سخنِ ابر میگیرد
و میرود
تا گریستن مرگ را از برای زندگی تماشا کند!
ای گُفت؟
چگونه میشود به نجوای شهر درود نَگُفت
و پژواک دیرینِ آه را در جشنوارهی ستم نشنید
شنیدن نامِ عالیجناب آزادی است
که بی که «شنیده» شود
در صبح گاهِ ویرگول ها ،گول خورد
خورد
امروز در اتوبانِ آسایش «آرامش» همتِ خود را فرو خورد
و جنازهی آن بر دوشِ جاده به گورستان گریه تشییع شد
و دقیقهها از برای ساعت بر سر و سینه زدند
آه انسان؟
چقدر زود در لبخندی تلخ تکثیر میشوی
چقدر زود
باد تمام دادهای خودش را به پائیز میسپارد
و چقدر دیر
میفهمی که بعد از مرگ هزاران سال است که مُردهای!
و چقدر زیبا
شعورِ خاک مونولوگ¬های نهفتهی تو را بازخوانی میکند
امروز روزِ بازآفرینی شعر است
شعری که میتواند از چهرهی گُل
گفتارِ دانشآموز «خون» را بِسُراید؟!
و امشب شبِ
تمامِ آوازهای سیاه است
آنگاهکه در روزی آفتابی «آفریقایی» میشوند!
۲۴ شهریور ۱۴۰۴





















