سه شعر از حسین فرخی
سه شعر برای تهران
۱
تهران – نگاه اول
نام هایی رابرداشته ام خواهید دید و جایی در لابه لای شب پخش کرده ام
لازم نیست سفره ی دلم را باز کنم که افتاده ام بغل این ضامن دار
گرم و نرم شده ام
و داروندارم رااز صبح برمی دارم برایت می فرستم
صداها را حبس نکن بغل این ویولن قدیمی بزن / بکوب /برقص
نام های قیمتی را جمع می کنم
تاجایی که لبانت گر بگیرد می ریزم
کاش چند دقیقه لااقل از بغل این میز چوبی خوشگلم تو را می خواندم
ودر کوله ام می گذاشتم
نام های دیگر را هم پخش می کردم
لا به لای شب و این ضامن دار زنده باد و کلمات شعله می کشیدند
ازصبح صلح می شدند
نام های چه قدر هم مسلح بوده ام هستم با عاشقانه ها
که ازبغل این میزچوبی قشنگم تو را
می نویسم و می سازم و در کوله ام می گذارم
گرم و نرم پیش می رویم زیر باران به این تندی و در اوقات مستی
و در اوقات دیوانه گی جذاب دست کم زنده باد مسلح بوده ام
حکم آتش داریم و شلیک می کنیم
در اطراف حافظ شیرازی تیر خلاص را کی و کجا بزنند؟
اما من دارم حرف دلم را می زنم
دیگر لازم نیست کوتاه بیاییم
به خصوص حالا که جای دیگری برای بیداری نمی خواهم برقص
یادت بماند جلو دوربین و لا به لای شب دیگری
و زیر باران که لابد خدمت تان هست زنده باد!
حرف تازه ای از آتش می زنیم
وحافظ شیراز را جا نمی گذاریم
معلوم است از کی و از کجا و بغل کدام ضامن دار
دارو ندارم را می نویسم از دم نرم شده ام و می خوانم
ویولن بزن و بکوب زنده گی همین است.
بیا و اطفا” پخش کن.
۲
تهران – نگاه دوم
همه جا را با بوی خودت شسته بودی و گفتم همین جا اتراق کنم
گفتم آی آدم ها ایمان بیاورید خودشه
عاشقانه تر همه جا را با صدای خودت عجیبه بگذار همه بدانند
قیامت است از آدمی قدم به قدم درست است این داوری درست است
از اطراف حافظ شیرازی جلوتر می آیم
و شعر تازه ام را می خوانم توجه بفرمایید نوبت شماست
امشب به گمانم حاشیه زیاد رفته اید
دار وندارتان را یک بولدوزر برده است اما خب تازه سر شبه!
جمع هم جمع بی نظیری ست فاصله نگیر
وباز اطراف ما الفبای فارسی می بارد نوبت شماست
عر ض می کنم کمی گرگ آمده اید به بازجوها گفته امکمی بین راه آرایش تان
نگرانم کرده شمس را خبر کن کلمه برایم بیاورد
آخرین زخمه و ساز را حذف نکنید مشغولم حرف اول ترانه را به شما
می بخشم وسرکش ترتان می خواهم لطفا” فاصله دیگر نگیر
می بخشم و قسم می خورم کاری ست حالا که به حافظ رسیده ایم
سر نوشت مان را سر ساعت رقم می زنیم لازم است چرا که نه؟
همه جا و همین جا را با خودت امشب وطن می شناسی اتفاقا” درست است
از خودت در حافظ سخن ها می گویی و قیامتیه این نان و آب کلمه و شعر
چشم هایت را وسوسه می کنم به تشنه گی ات بازهم می رسم با قهوه؟
تورا بیشتر ترجیح می دهم صحرای محشره
تعریف دیگری هرشب داریم زیر باران سعدی زوم کرده ام
و زیبایی ات را پوشش می دهم جای فروغ و احمد رضا خالی ست
بگذار نیازت را برآورده کنم
وتاریخ مصرفی برای این تاریکی بگذارم و دارایی ام را به حساب تو بریزم
روشنه به گواهی عده ای گوش به زنگ که حرام نشود قدم به قدم
با کلماتی که استعاره مثلا” احتیاج ندارند
وباز هم می فهمی فارسی نجات بخش اند و اطراف مان را پر می کنند
نگاه کن روز گار عجیب دیگری ست خبر های روز را که خوانده ای؟
این هوا خیلی آلوده شده و ردیف نیست دلخورم یعنی چه؟
دندان دندان تیز کرده اند به نوبت متاسفم کج شده تصویرمان در کافی شاپ
اما قراربود شاعری شعرش را بخواند و خسته گی این اجتماع را دربیاورد
ویولن هم تو رابزند با اسم و رسم هرچه بگویم
پر می شوی هرچه برایت بنویسم با ژوزف و عده ای دیگر
تازه پر در می آوری و ژنرال های خوانده یا نا خوانده می آوری
وترجیح می دهی اعضای جهنمی دیگری را به این رابطه اضافه کنی
(زنده باد هم آداب خودش را دارد مرده باد هم دارد(
به بازی بگیری هرچه را که گل انداخته قضیه ی عجیبیه حق داری
و دارم تن بزنم قاطی کنم عجیبه
و رابطه روی صحنه ی تو پخانه رنگ گرفته و می گیرد صدایی
که برخاسته است و چه بگویم یک شب شعر زیر باران نم نم
یک شب سینه به سینه یک دهان به دهان رنگ می گیرد می شنوی؟
و پرنده گان معصومی می شوی که نیازت داریم هرچه دیکتاتورها
تکه تکه ی مان کنند و هر چه برشته کنند پر پر می شوی
وکوره ها ی تازه ای کشف شده باشند و بعدش اردوگاه های پر از بنفشه
آقا/ خانم گل بیندازند به یادگار بیندازند عکس
و یکی از عکس ها را جلو دوربین بگیرد شعله ای بکشد و صدا بلند کند
این وضعیت نوشتن و خواندن دارد بیا
خب شب را همین طور پخش کنم گاهی می ارزد.
۳
تهران – نگاه سوم
بیرون می زنم ازز خوش بو ترین گوشه ی بهارستان
وقتی که جمعیت بیشتری طلب مستی می کنند ومن تو را بخوانم
گرسنه تر از قبلم و عطر وطعم های بهتری را می پسندم
و خواندنم در چند ایستگاه مترو فریبنده است
من هم فرزند خلف این سرزمینم
برای عرضه چند نسخه از خودم راتکثیرمی کنم
دل و جرات هم به اندازه ی کافی دارم و از اعتبار نرگس ها می گویم شرمنده
عشق ورزی مان در ملا عام صحت دارد
بغل توپخانه هم باید دیده باشی جایم کجاست شرمنده نباشی عاقل و بالغیم ما
برمی خیزیم زبان شوریده شوریده وار توست
و شعری که می نویسم
گر مای تو را نشر می کند بیرون می زنم وبوی تنت در دستانم مانده است
نگاه کن و این الفبای فارسی ات دیگر رهایم نمی کند
این فارسی شریف را تو گوارا کرده ای
تو شیرین اش کرده ای معلوم است نزدیک تر بیا
ونرگس ها را تعریف کن و به جمعیت گرسنه گان ببخش
من فرزند همین سرزمینم و تو را که می خوانم
برای خودم ملتی می شوم صبح مرا کافی ست شکل بدهی
صدای دیگری لازم نیست در هوای پاچنار بپیچد فرض کن
بالای سر عاشقان دیوانه وار ببین دکور صحنه هم چه قدر مناسبه
شهامت انتخاب داریم البته آفتاب هم بشوی کوتاه نمی آیم
با زیگوشی می شوم برای چند وقت و کمی سربه هوایی می کنم
هرجا که بخواهی گرم و سرخ در دسترم باش
سازگارم و باز خیال می کنم
بی راهه نرفته ایم خب بگو دیگه جه ادعایی؟ دست ها دور نیفتاده اند
بگیریم و در کافه های پاچنار بگردیم و لب ها خوش سلیقه بر میز
حساب کنند برازنده ی یک تماس اند
و به کار یک مستی محض می آیند
حالا که به حال خودم رها شده ام می بخشی
این قدر تو را سرراست می خوانم
و ترانه می کنم.




















