داستان کوتاه نسکافه
وقتی از قطار پیاده شدم، نمیدانستم ماندن در این روستا چیزی را عوض میکند یا نه. باد برگهای زرد را روی زمین میکشید. پرندهها ساکت بودند. جمعشده، بیحرکت. به من نگاه میکردند، به چمدانم. انگار خودشان هم بیدلیل آنجا مانده بودند.
سمت راست خانهام چراگاه اسبهای فرتوت مسابقهای بود. گلهای از اسبهای روانی آنجا میچریدند. مثل چراگاهی نبود که شما همین لحظه در ذهنتان مجسم کردید. این اسبها فقط چمن میخوردند یا مدفوعخواری میکردند. در بیست و چهار ساعت فقط سه، چهار ساعت بیرون از اسطبل بودند. همدیگر و گاهی خودشان را گاز میگرفتند. مدام سم به زمین میکوبیدند و بعضیشان بیوقفه دایرهوار میچرخیدند و خاک زیر پاهایشان بهشکل حلقههای عمیق فرومیرفت. یکیشان ناگهان سرش را بالا میگرفت و چند دقیقهای به آسمان خیره میماند، دیگری دندانهایش را به چوب فشار میداد و هوا را با صدای مکیدن میبلعید، و آن یکی سر خود را به حصار میکوبید یا آونگوار حرکت میداد. همهی اینها را من از پنجره میدیدم، و بوی چمن و عرق و فضولاتشان را از توی اتاق حس میکردم. همهچیز اتاقم همین بو را میداد. گاهی حس میکردم من هم یکی از آنها هستم.
غیر از این اسبهای روانی، همسایهای هم داشتم که بیشتر از یک دقیقه نمیتوانستم با او گفتگو کنم و این شاخه و آن شاخه نپرم. همیشه دنبال فرصتی بودم از دستش خلاص شوم. ادب و نزاکت این سوئیسیها خفهکننده بود. مرد پوستش زرد مایل به سبز بود. انگار سمی از بدنش نشت میکرد و آن زیر راه میافتاد. چشمانی بیفروغ داشت و همیشه از درد مفاصل مینالید. عمر لباسهایش شاید از عمر خودش بیشتر بود. هر وقت به عصای دستش نگاه میکردم، شبیه استخوان ران انسان دراز و دیلاقی بود به هیکل و قوارهی من. شاید بهتر بود با این قدوقواره زن نمیشدم؛ اما شدهام.
فصل پاییز داشت تمام میشد. روستا با رنگهای زرد و نارنجی و ارغوانی غیر قابل تحمل بود، چطور میبایست با رنگ سفید یکدست کنار میآمدم؟ روزی ده بار صدای قطاری را که با آن به روستا آمده بودم میشنیدم. قرار نبود به اینجا هم عادت کنم. هیچجا نبود که وقتی پا به آنجا میگذارم احساس نکنم راحتترین جایی است که تا حالا داشتهام.
دو ماه پیش، یک پودل قهوهای خریدم. به خیال اینکه با او آسانتر میگذرد. این موفرفری نسکافهای برای بیرون رفتن گریه و التماس میکرد. از در و دیوار بالا میرفت. روی مبلها میپرید. وقتی نشسته بودم، از دور خیز برمیداشت و خودش را در آغوشم میانداخت. از آنهمه تحرک و هیجان میترسیدم. هنوز اسمی برایش در نظر نگرفته بودم. از روی تنبلی، نسکافه صدایش میکردم. هیچوقت با او بازی نمیکردم. غذای او را همانطور با کیسهاش روی زمین آشپزخانه گذاشته بودم. بهندرت حمامش میدادم. زمان واکسنهایش عقب افتاده بود. فکر پس دادن او از ذهنم بیرون نمیرفت.
وقتی هنوز به روستا نیامده بودم، در یک کلینیک دامپزشکی کار میکردم، اما دست زدن به حیوانات برایم سخت بود. هر هفته تعداد مراجعان کم میشد. تا سرانجام بیرونم کردند.
آمدن من به این روستا از سر اشتیاق نبود؛ مثل پریدن پلک بود، واکنشی ناگزیر. بالاخره باید کاری دست میگرفتم، که از من بر میآمد، ساده و بیدردسر. اما من هیچوقت کاری را جدی نگرفته بودم. بهتر بود میگفتم اصلاً خودم را درگیر هیچ کاری نمیکردم. گاهی تعجب میکردم که چطور این شغل را انتخاب کرده بودم؛ حتی از پس یک پودل هم برنمیآمدم. روزی که آگهی کار را در روزنامه دیدم، بیمعطلی زنگ زدم؛ همانقدر ساده که کسی سیگاری روشن کند. کاری که اینجا انجام میدادم مهر زدن پای برگههای تولد و مرگ بود؛ شغلی بیافتوخیز، بیدرگیری، و بهنوعی بیاهمیت. مثل افتادن سنگریزه در آب. هیچکس آن را در این روستا جدی نمیگرفت، اما من انجامش میدادم، انگار چیزی در بیمعنایی این کار با درونیترین حس من از زندگی جور درمیآمد. من تنها زن اتاق بودم؛ این خوب بود یا بد؟ به همان بیهودگیای بود که در هنگام بارش شدید برف برای پرندگان دانه بریزی.
اتاق بزرگ بود. یک پنجرهی میلهای داشت. خفه و تاریک. از مهتابی آن بهجای نور، غم میتابید. سقف اتاق خیلی بلند بود و تمام گرما به آن چسبیده بود. انگشتهای دست و پایم همیشه یخ بودند. دیوارها خالی از عکس و تابلو بود. یک بخاری هیزمی گوشهی اتاق چنبک زده بود، انگار آنجا بود که اوضاع ما را زیر نظر بگیرد. مثل مأموری بیجیرهومواجب، می سوخت که ما دوام بیاوریم. آنقدر به شیشهی آن دوده ماسیده بود که معلوم نبود روشن است یا خاموش.
چهار میز و صندلی فلزی خاکستری آنجا بود، به فاصلهی دو متر از هم. میز من آخر اتاق زیر پنجرهی میلهای بود. هر کدام از ما کار خاصی داشتیم که به آن یکی ارتباطی نداشت. یکی مسئول کشاورزان بود، یکی دامداران، یکی آب و برق و پست.
همیشه برای رفتن به محل کار از روی پلی میگذشتم. روی پل معمولاً چند تا پسربچه بازی میکردند. از بالای پل سنگ به رودخانه میانداختند، دنبال هم میگذاشتند یا کشتی میگرفتند. گاهی هم به سر آدمهای پیر سنگریزه پرت میکردند و میخندیدند.
یکی از بچهها سندروم داون داشت. برعکس بقیه، پشتش را به نردهی پل میچسباند و از دور به من نگاه میکرد. تا به انتهای پل میرسیدم، نگاهش را از من برنمیداشت. به کسی سنگ نمیزد؛ بیشتر ایستاده بود و نگاه میکرد. به او نزدیک شدم. ساعتش را به من نشان داد. بزرگ بود و صفحهاش سفید. عقربهها روی ده و چهل و پنج دقیقه ایستاده بود. بعد دستش را پایین آورد و در جیبش فروبرد. دو تا از دندانهای جلویش افتاده بود. پسرک اسم هم داشت، مثل هر پسربچهای؛ اما بیفایده بود، چون همه او را به اسم دیگری صدا میکردند.
روستا یک کنیسه و یک کلیسا داشت. فقط سکوتشان شبیه به هم بود. انگار همیشه یکشنبهها هوا آفتابی بود. تصمیم گرفتم از تپهای که مدام از دور نگاهش کرده بودم بالا بروم. به نسکافه قلاده بستم و برای اولین بار او را به یک پیادهروی طولانی بردم. مقداری بیسکویت برایش تو کیفم ریختم و یک سیب برای خودم برداشتم. تپهی نفسگیری نبود. پودل همانطور که در خانه راه میرفت دنبالم میآمد. قلادهاش را باز کردم تا برای خودش جستوخیز کند، اما ترجیح میداد پا به پای من بیاید. هر چه میگذشت، مه بیشتر فرومینشست و روز روشنتر میشد.
دو جوان کشاورز که قبلاً هم دیده بودمشان از کنارمان رد شدند. برعکس همیشه، لبخند میزدند. یکی از آنها ایستاد و کمی با نسکافه بازی کرد. انگار مردم فقط یکشنبهها شاد بودند و لبخند میزدند.
به بالای تپه رسیدیم. باید از شیب تندی پایین میآمدیم. نسکافه را بغل کردم و با احتیاط پایین آمدم. هوا رفتهرفته گرمتر میشد. خورشید وسط آسمان بود. کسی برایش دست نمیزد.
پودل را زمین گذاشتم. مثل بیست سالهها راه میرفت. از وقتی از شهر به اینجا آورده بودمش، انگار روزهای آخر زندگیاش را میگذراند؛ پیر و شکسته شده بود. سیبم را گاز زدم و چند تا بیسکویت هم به او دادم. خیلی زیاد راه نرفته بودیم که گورستانی روبهرویمان نمایان شد، گورستانی قدیمی با سنگقبرهای کهنه و شکسته که نوشتههای روی آنها بهسختی خوانده میشد. سکوت گورستان را همیشه دوست داشتم. نسکافه روی سنگقبرها ورجهوورجه میکرد. روی بعضی از سنگقبرها میایستاد و واقواق میکرد.
وقتی از گورستان بیرون آمدیم، پیرمردی با کالسکهی کوچک یکاسبهای از جلویمان رد شد. زنی را کنارش نشانده بود. اسب کالسکه پیر و مردنی بود، اما مثل آن اسبها روانی نبود. زن روسری کوچک گلدار بیرنگورویی سر کرده بود، انگار پوست زیر آروارهاش به آن گره خورده بود. پیرمرد کلاه بیریخت و لهیدهای به سر داشت، و دهانی بیلب. هیچکدام به گورستان و به من نگاه نکردند، شاید نمیخواستند نگاه کنند؛ با شتاب گذشتند. پودل چند متری به دنبال کالسکه پارسکنان دوید وهمانجا به گورستان زل زد. چرخهای کالسکه مثل دو شیار روی گلولای رد انداخته بود.
کمکم از گورستان دور شدیم. سر پیچی رسیدیم. طرف راستمان خانهای نبود. هر دو طرف مزرعهای خاکستریرنگ ول افتاده بود. همچنان پیش میرفتیم. رسیدیم به چندین خانه که کنار هم چیده شده بودند. زنی از قاب پنجره دستمالی را میتکاند، لحظهای مزهی هوا تلخ و شیرین شد، شاید گردوغبار گذشتههایی بود که چون دیگر گذشته بود، ارزشی نداشت.
خانهی کوچکی را دیدم، پشت پنجرهای با شیشههای شکسته ایستادم، خانهای که دیگر کسی در آن بازی نمیکرد.
کمکم هوا داشت تاریک میشد. از دور چند هیکل زنانه میآمدند، با هر قدم سرشان تکان میخورد. صدایشان مثل یخ نازکی در گوشم شکست. سلام کردند و رد شدند. بخار سفید نفسهایشان در هوا ماند؛ هوا بوی خستگی گرفت. پودل در آغوشم آرمیده بود.




















