سه شعر از مهناز راز عبدی
۱
اشک و آتش
پیراهن سفید
در شعله می لرزد
سیاهی
آهسته
روی شانهها می آشیاند
بوی دود
در کوچهی مردمکها
می خزد
عشق
دستش دراز
اما پیش از لمس
خاموش میشود
بیخوابی
در حیاط چشمها
چادر
سکوتی پر از دندان
از لبها
آویزان
تیغی
در زخمها
دفن
زن،
یک پَر در مشت
کنار پنجره میایستد
آسمان
آهسته باز میشود
اشک،
راز را
زمزمه می کند
۲
باران
چتریست
برای اشکهایی
که هرگز جاری نشدند…
و چشمانی
که خیساند
از بارشی
که هرگز
غرش نخواهد کرد.
من
رو به آسمان ایستادهام
بیدعا
بیانتظار
تنها چیزی که در من
چکچک میکند
خاطرهایست
که هیچوقت
اتفاق نیفتاد…
۳
عبورید با چراغِ خاموش
از سطرِ
کوچه های خوشبخت
با قدم هایی آهسته
رسید به نقطه سرِ خط
شب هایی دهشتناک
و نشست در عمق واژه ها
آنجا که وسطِ دلتنگی ماه
برای دیدارِ آفتاب
به دنبال فانوسی
در صفحه ی بعد
میزند چنگ به خاطراتش
زنی که برای تبرئه ی قلمش
حروف را مجاب
بر متنی نا معلوم
می رقصاند شعرش را
در اشتیاقی وصفناپذیر
#مهناز_راز_عبدی




















