دو شعر از معصومه خدابنده
شکستِ نور
سایهها
از تیغِ نور میشکافند ـ
لبهای یخزدهی زمین.
آسمان،
بالهایش را سپرده است
به یادگارِ پلکهای تو
… تا ابد.
هر ستاره ـ
گریۀ گمشدهای است
در چاهِ نفسهای زمان.
و این شکست…
فقط یک نام دارد:
عشق ،
همان خاکستری که میسوزد
بیآنکه نورش را فریاد بزند.
۲
پشتِ پنجرههای بسته
آفتاب،
پَرهایش را توی قفسِ نفسهایم جا گذاشت —
هر شب،
ماه،
گردنبندِ ستارهها را دورِ گردنم میاندازد
و من
با گیسویِ آشفتهیِ تاریکی
قصهیِ روشنی را میبافم…
#معصومه_خدابنده




















