Advertisement

Select Page

داستان کوتاه دودِ بی‌صدا

داستان کوتاه دودِ بی‌صدا

 

باد گرم از لابه‌لای لوله‌های فلزی پالایشگاه می‌گذشت. صدایی سوت‌مانند در گوش می‌پیچید و انگار کسی زمزمه می‌کرد:
نفس نکش! نفس نکش!
کاظم، با چهره‌ای سوخته و چشمانی فرورفته، روی سکوی فلزی نشسته بود. دست‌هایش، سیاه و ترک‌خورده، مانند چنگال کلاغ، روی زانوهایش آویزان بود. هر روز، پیش از طلوع می‌آمد و همان‌جا می‌نشست. نه حرفی، نه نگاهی فقط دود را نگاه می‌کرد و انگار منتظر چیزی بود که فقط خودش می‌دانست.
رحمان، مهندس جوان تازه‌وارد، با کلاه ایمنی نو و کفش‌های براق، از راه رسید. هنوز بوی تهران را می‌داد؛ بوی امید، جاه‌طلبی اما چیزی در نگاه کاظم بود که او را مکث‌دار کرد و انگار خودش را در آن چشم‌ها دیده بود، در آینده‌ای که هنوز نرسیده.
ـ سلام استاد!
کنارش نشست و گفت:
ـ چه منظره‌ای! آدم حس می‌کنه وسط قلب صنعت وایساده!
کاظم بی‌آن‌که نگاهش کند، گفت:
ـ قلب؟ اینجا ریه‌ست! ریه‌ای که سرطان گرفته، ولی هنوز نفس می‌کشه، فقط نمی‌دونه چرا!
ظهر، ننه‌بی‌بی آمد زن مو سفید، با ظرفی از آب و برگ‌های انجیر معابد، گفت برای دفع دود است. گفت این دود نفرین دارد. هر که زیاد توش بمونه، خوابش می‌بره، خواب‌هایی که بیداری نداره.
رحمان خندید:
ـ ننه‌بی‌بی! اینا خرافاته، ما با علم کار می‌کنیم. گازهای خطرناک رو حذف می‌کنیم، ماسک داریم! بیمارستان شرکت نفت هم خیلی پیشرفته‌ست!
ننه‌بی‌بی نگاهش کرد، نگاهی که انگار از پشت قرن‌ها می‌آمد:
ـ علم؟ علم نمی‌تونه صدای دود رو بشنوه. نمی‌تونه بگه چرا بعضیا ناپدید می‌شن، بی‌رد، بی‌نام!
آن شب، رحمان خواب دید میان برج‌های تقطیر ایستاده، همه‌چیز خاکستری بود. صدای سوتی می‌آمد. کسی زمزمه می‌کرد:
نفس نکش! نفس نکش!
و بعد، کاظم را دید که در لبه‌ی حوضچه‌ی اسید، میان دودها گم شد. خودش را دید، نشسته روی داربست، با دست‌هایی ترک‌خورده.
صبح، کاظم نبود. هیچ‌کس نمی‌دانست کجا رفته. ننه‌بی‌بی گفت:
ـ دود بردش.
سعید، سرکارگر خشک و مقرراتی، گفت:
ـ احتمالاً رفته مرخصی! اینجا کسی گم نمی‌شه و همه‌چیز ثبت می‌شه.
اما رحمان می‌دانست که چیزی ثبت نشده. کاظم مثل دود، بی‌صدا ناپدید شده بود.
لیلا، دختر ننه‌بی‌بی، با چادر خاکستری برای مادرش غذا می‌آورد. نگاهش سرد بود، اما گاهی که رحمان را می‌دید، لبخند کوچکی می‌زد، لبخندی که مثل نسیم، به فلرها تنه می‌زد و داغ می‌شد.
رحمان یک روز گفت:
ـ شما همیشه اینجا بودین؟
لیلا گفت:
ـ اینجا بودن نیست! اینجا فقط موندنه، تا وقتی دود اجازه بده!
ـ اگه بخواین، می‌تونیم از اینجا بریم! یه جای دیگه، یه زندگی دیگه!
ـ زندگی؟! اینجا زندگی نیست که بخوای عوضش کنی. اینجا فقط فراموشیه، مثل اسمی که تو پرونده‌ها نیست.
رحمان دلش نمی‌خواست تسلیم بشه. دلش می‌خواست لیلا رو نجات بده، خودش رو نجات بده.
در دفتر سعید نشست و گفت:
ـ من دیگه نمی‌تونم. اینجا یه چیزیش هست، یه چیزی که توی هواست، توی صداها، توی خواب‌ها.
سعید گفت:
ـ تو زیادی فکر می‌کنی. اینجا فقط کاره، فقط عدد و گزارش.
ـ کاظم چی شد؟
سعید سکوت کرد. بعد گفت:
ـ کاظم هیچ‌وقت وجود نداشت. تو پرونده‌ها نیست. شاید یه کارگر قدیمی بوده، شاید هم فقط یه خیال.
رحمان بیرون رفت. دود غلیظ بود. ننه‌بی‌بی کنار سکو نشسته بود و ظرف آبش خالی بود.
ـ ننه‌بی‌بی، من دارم می‌رم. نمی‌تونم بمونم.
ـ نمی‌ری! هیچ‌کس نمی‌ره. فقط گم می‌شن!
رحمان دوید. از پالایشگاه بیرون زد. اما هر جا می‌رفت، دود بود. خیابان، خانه، حتی در خوابش.
شب آخر، رفت تا لیلا را ببیند. گفت:
ـ اگه با من بیای، شاید بتونیم فرار کنیم. یه جای دیگه، یه زندگی دیگه بسازیم.
ـ فرار؟! از چی؟! از دود؟! دود توی ماست. توی پوست، توی چشم، توی خواب… مثل گاز توی لوله‌ها!
ـ اما من دوستت دارم!
لیلا سکوت کرد و بعد گفت:
ـ دوست داشتن اینجا فایده نداره. اینجا فقط فراموشیه!
و رفت. چادر خاکستری‌اش در باد لرزید؛ مثل بادنمایی که جهتش را گم کرده.
چند روز بعد، سعید گزارش داد که رحمان هم مرخصی گرفته. پرونده‌اش بسته شد.
در بایگانی، کارمند جوانی سندی را ورق زد. نامی از رحمان نبود. هیچ‌وقت ثبت نشده بود… مثل کاظم.
کارمند لحظه‌ای مکث کرد. صدای سوتی از دور آمد. انگار کسی در گوشش زمزمه کرد:
نفس نکش! نفس نکش!
او سرش را بلند کرد. پشت شیشه، مردی نشسته بود؛ با چهره‌ای سوخته، چشمانی فرورفته و دست‌هایی ترک‌خورده. روی همان سکو. اما این‌بار، مرد لبخند نمی‌زد… فقط نگاه می‌کرد.
و کارمند، بی‌اختیار، نفس کشید.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights