عکس-نوشته: قایق کاغذی
کودکیهایم اینجا چه میکند زیر این درخت کهنسال، در فاصلهی هزار فرسخی! گنگ و مست چکاندم، بیآنکه باور کنم که شدنیست! به روی خودم نمیآوردم. ترسی مومیایی تنم را فرا گرفته بود، از آنچه میتوانست حقیقت داشته باشد. خیالم را کناری گذاشتم و سعی کردم دیگر به آن فکر نکنم. فکرم را سپردم به بازیای که دوست داشتم: موج سایههای درخت روی آب! متوجه شدم سایهی روی آب من نبودم! سایهی دخترم بود که، سالها بعد، درست همانجایی بود که فکرش را هم نمیکردم. اما قایق کاغذی همان قایق بود، همان قایق سالهای کودکی من…





















