Advertisement

Select Page

گزارش غیررسمی یک نشت

گزارش غیررسمی یک نشت

 

من ناصرم کارگر روزمزد شرکت نفت نه رسمی‌ام، نه قراردادی یه چیزی بین سایه و دود از اونایی که تو لیست حقوق نیستن، ولی تو لیست حادثه‌ها هستن اگه یه روزی جرثقیل بیفته رو سرم، فقط ته گزارش می‌نویسن: «ناصر، کارگر روزمزد، فوت شد علت: بی‌احتیاطی خودش».
صبحا که می‌رم سر کار، کفشامو با نخ می‌بندم بندش پاره شده، ولی نخ هنوز هست نخ سفید، از همونایی که باهاش گونی می‌بندن کفشام مال دوره‌ایه که هنوز فکر می‌کردم یه روز رسمی می‌شم اون موقع‌ها هر هفته می‌رفتم دفتر منابع انسانی، فرم پر می‌کردم، لبخند می‌زدم آخرش گفتن: «سهمیه نداریم»!
یه بار افتادم توی مخزن شماره ۷، نشت داشت مهندس گفت: «ناصر، برو ببین» و رفتم! بوی گاز مثل مشت توی صورتم خورد و نشستم کنار لوله، دیدم ترک داره برگشتم گفتم: «ترک داره»، گفت: «باشه، فردا تیم تعمیر میاد»!
فردا؟ یعنی اگه امشب منفجر بشه، من می‌شم ناصرِ بی‌احتیاط نه ناصرِ هشداردهنده!
جواد گفت: «اگه یه روز من مردم، نذار بگن بی‌احتیاط بودم بگو هشدار داده بودم» گفتم: «قول» گفت: « جایی بنویس، هر جا». دو شب بعد، جواد رفت توی مخزن شماره ۴ نشت شدید بود مهندس گفت: «باید یکی بره» و جواد رفت دیگه برنگشت گفتن خفگی، گفتن بی‌احتیاطی و گفتن گزارش رسمی شد، یه بند کامل براش نوشتن با اسم، با تاریخ، با مهر و
من موندم با قولی که داده بودم و رفتم دفتر منابع انسانی گفتم: «من ناصر نیستم من جوادم اون شب من رفتم توی مخزن»، گفتن: «چی می‌گی؟» گفتم: «می‌خوام گزارشو اصلاح کنم»، گفتن: «گزارش بسته شده رسمی شده» و از اون شب، دیگه نخندیدم فقط نگاه می‌کردم به مخزن، به کفشام، به دیوار، یه بار مهندس جوون گفت: «ناصر، چرا همیشه ساکتی؟» گفتم: «چون حرفام رسمی نیستن»!
یه شب، نشت دوباره شروع شد مخزن شماره ۶ مهندس گفت: «ناصر، برو ببین» و رفتم و بوی گاز و صدای چکه، تاریکی پیچو سفت کردم و برگشتم مهندس گفت: «چی شد؟» گفتم: «فعلاً آرومه» گفت: «خوبه گزارش نمی‌خواد» ولی من روی دیوار استراحتگاه با ماژیک قرمز نوشتم:
«جواد، کارگر روزمزد، هشدار داده بود»!
ایستادم خیره شدم چرا نوشتم جواد؟ یا نه من که ناصر بودم؟! صدایی از پشت سرم گفت: «خوبه نوشتی» برگشتم کسی نبود فقط بوی گاز بود و صدای نفس‌هام که شبیه جواد شده بودن از اون شب، هر شب یه جمله می‌نویسم ولی گاهی اسم خودمو یادم می‌ره یه بار نوشتم:
«جواد، مخزن شماره ۷، ترک رو دیده بود»، بعد یادم افتاد اون من بودم یا شاید نه! یه شب، تو خواب دیدم دارم می‌رم توی مخزن، جواد بیرون ایستاده بود گفت: «نوبت توئه» و گفتم: «من رفتم» و گفت: «نه، تو فقط نوشتی»!
الان که دارم اینو می‌نویسم، صدای موتورم از دور میاد و یعنی زنده‌ام و یعنی هنوز کفشامو با نخ می‌بندم ولی یه چیزی عوض شده دیگه دنبال فرم نیستم فقط هر شب، قبل خواب، یه جمله روی دیوار استراحتگاه می‌نویسم و امشب ماژیک قرمز تموم شد فشار دادم، هیچی ننوشت، فقط یه خش‌خش خشک مثل صدای نفس آخر جواد و موتور روشنه، نور چراغش افتاده رو دیوار جمله نصفه مونده:
«جوا…»

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights