Advertisement

Select Page

در میانه‌ی جدیت و آیرونی: خوانشی از رمان مهدی گنجوی

در میانه‌ی جدیت و آیرونی: خوانشی از رمان مهدی گنجوی

 

گزارش رونمایی رمان مهدی گنجوی در ونکوور – ۳

روز یکشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۲۵، از رمان «مستیم و خرابیم کسی شاهد ما نیست» اثر مهدی گنجوی، با حضور نویسنده وعلاقه‌مندان به ادبیات داستانی در ونکوور کانادا رونمایی شد.

این برنامه که با استقبال فرهنگ‌دوستان و مشتاقان به داستان و رمان روبرو شد، دکتر فرزان سجودی، دکتر لیلا صادقی و دکتر لیلا راعی این اثر را مورد نقد و بررسی قراردادند.

سرکار خانم لیلا راعی که مسؤلیت و اجرا این برنامه را برعهده داشت، در ابتدا از دکتر پیمان وهاب‌زاده درخواست کرد تا به معرفی دکتر مهدی گنجوی، نویسنده رمان «مستیم و خرابیم کسی شاهد ما نیست» بپردازد و پس از آن سخنرانان به بررسی رمان مهدی گنجوی (شاعر، نویسنده و استاد دانشگاه تورنتو – کانادا)، پرداختند. 

این برنامه توسط نشریه فرهنگی شهرگان در ونکوور برگزار شد.

متن صوتی و نوشتاری سخنرانان به نوبت تنظیم و روی سایت شهرگان قرار خواهدگرفت. سومین نوشتار و متن صوتی از این برنامه که توسط  دکتر لیلا راعی ایراد شد در زیر می‌خوانید و می‌شنوید:

 

در میانه‌ی جدیت و آیرونی: خوانشی از رمان «مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست» اثر مهدی گنجوی

رمان «مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست» در ظاهر از چند روایت پراکنده تشکیل شده، اما در لایه‌ی زیرین، جهانی واحد را می‌سازد؛ جهانی که در آن مرز میان راوی‌ها، واقعیت و خیال، و حتی هویت‌های فردی، به‌تدریج محو می‌شود.

در نگاه نخست، همه‌چیز ساده و روزمره است. اما به‌مرور، با انباشت صداها و تکرار موقعیت‌ها، وارد فضایی می‌شویم که یادآور رؤیاهای تب‌دار و تکه‌تکه‌ی بوف کور است با این تفاوت که در این‌جا، طنز، شکست زبان و بی‌اعتمادی به معنا، همه‌چیز را وارونه می‌کند.

برای من، این رمان بیش از آن‌که صرفاً یک ساختار زبانی باشد، جهانی‌ست که خواننده را در خود حل می‌کند. جهانی پر از صداهایی که انگار از یک گلو بیرون می‌آیند، و در عین حال، هیچ‌کدام کاملاً یکی نیستند.

این رمان تجربه‌ای از سکوت و فریاد است . جهانی که در آن همه حرف می‌زنند، اما هیچ‌کس شنیده نمی‌شود. صداها در هم می‌پیچند، جمله‌ها ناتمام می‌مانند، و در پایان، چیزی نمی‌ماند… جز پژواکی از گم‌گشتگی.

در این کتاب، همه‌ی شخصیت‌ها تقریباً در یک لحن مشترک حرف می‌زنند. انگار تنها یک گلو وجود دارد که از زبان همه سخن می‌گوید. شاید در نگاه اول، این یکنواختی ضعف به نظر برسد، اما به باور من، انتخابی آگاهانه است. نویسنده فردیت را حذف کرده تا وضعیت جمعیِ انسان‌های بی‌صدا را نشان دهد جهانی که در آن نه امیدی هست، نه مخاطبی، نه شاهدی.

در میان این صداهای فرسوده، پیرزن مرموز با زنبیل میوه یکی از تکان‌دهنده‌ترین تصاویر کتاب است. او نه یک شخصیت، بلکه یک نشانه است نشانه‌ای از رنج فروخورده‌ی جمعی. زنبیل میوه _ که معمولاً نماد زندگی و باروری است_ در اینجا به نشانه‌ای از پوسیدگی بدل می‌شود. جیغ‌هایش، چه کرکننده و چه بی‌صدا، تکرار همان درد بی‌پایان‌اند. انگار سایه‌ای از تمام زنانی‌ست که در متن این جهان خاموش مانده‌اند.

در میان صحنه‌های متعدد، آن‌جا که شهاب در حال کشیدن چهره‌ی ثریاست، نویسنده به اوج استعاره‌پردازی خود می‌رسد. در این لحظه، تصویر در حال شکل‌گیری نه بازتابی از معشوق، بلکه تصویری از فروپاشی خودِ نقاش است. خطوط از معنا تهی می‌شوند و چهره‌ی ثریا در هاله‌ای از زوال فرو می‌رود. این صحنه، نمونه‌ای درخشان از خودارجاعی روایی است. جایی که بازنمایی شکست می‌خورد و اثر، از درونِ خودش به بحرانِ تصویر می‌رسد. اندکی بعد، شهاب صدایی درونی را حس می‌کند که می‌خواهد از گلوَش بیرون بیاید، اما راهی پیدا نمی‌کند. این فریادِ خفه، در واقع فریادِ زبان است ، زبانی بی‌قدرت، که می‌خواهد معنا را پرتاب کند، اما خودش در درون راوی گرفتار می‌شود. در این بخش، نویسنده از مرز بازنمایی عبور می‌کند و وارد قلمرو روان می‌شود جایی که بدن، صدا و ذهن در هم می‌پیچند، و راوی، خود، بدل به صحنه‌ی بحران می‌شود.

اما شاید یکی از هوشمندانه‌ترین بخش‌های کتاب، همان تضاد میان روایت کتابفروش و ثریاست؛ جایی که هر دو از نحوه‌ی آشنایی‌شان حرف می‌زنند. یکی می‌گوید در مهمانی با ثریا آشنا شده، و دیگری همان ماجرا را با نامِ «بهنام» بازگو می‌کند. در نگاه اول، این تناقض گیج‌کننده است، اما در واقع نشانه‌ی مرکز معنایی رمان است:
در این جهانِ مست و خراب، حقیقت مدام می‌لغزد و هیچ روایتِ واحدی وجود ندارد. هر کس در روایت خودش گرفتار است، و هیچ «شاهدی» نیست که بتواند میان آن‌ها داوری کند. این همان چیزی‌ست که در نظریه‌ی روایت، از آن با عنوان ناپایداری روایت یاد می‌شود، جایی که هیچ راوی به‌تنهایی حامل حقیقت نیست، و هر روایت، تنها برشی متزلزل از واقعیت را بازمی‌سازد.

در بخش‌های مختلف، عمل و واکنش شخصیت‌ها تکرار می‌شود. هر بار با کنشی مواجهیم که هم خشونت دارد و هم بی‌منطق است . قتلی که بی‌انگیزه و با نوعی بی‌اختیاری رخ می‌دهد. اما نکته‌ی اصلی این است که نویسنده این صحنه‌ها را با زبان و لحن یکسانی روایت می‌کند. همین یکنواختی و تکرار، باعث می‌شود حس کنیم هر واقعه در اصل یکی‌ست؛ یا شاید تجلی چند وجه از یک ذهن واحد. در این نگاه، مأمور پمپ‌بنزین می‌تواند بازتاب یا امتداد ذهنیِ کتابفروش، ثریا یا حورا باشد. یعنی همان راوی که در طول رمان از درون‌های مختلف روایت می‌کند، این‌بار در نقش مأمور یا شهاب ظاهر می‌شود. 
این شگرد دقیقاً در سنت پست‌مدرن، به‌ویژه در پارودی از بوف کور، به‌کار می‌رود:
جابه‌جایی نقش‌ها بدون هشدار، حذف مرز میان فاعل و مفعول، و تبدیل خشونت فردی به تجربه‌ای جمعی.

این رمان مدام میان واقعیت و کابوس در نوسان است. اینجاست که پرسش مهمی پیش می‌آید:
آیا این اثر نوعی پارودی از سنت رمان مدرن فارسی است. بازی‌ای آگاهانه با جهان‌های جدی گذشته یا تلاشی جدی برای نشان دادن چهره‌ی فروپاشیده‌ی انسان امروز؟

به نظر من، پاسخ در میانه است. این رمان نه تماماً پارودی است، و نه کاملاً جدی. در مرز میان این دو ایستاده، و معنایش را از همین تعلیق می‌گیرد. در جهانی که معنا مدام می‌لغزد و هیچ‌چیز قطعی نیست؛ نه نجات، نه زبان، نه حتی فردیت صدای این اثر از شکاف‌ها بلند می‌شود. و شاید همین شکاف‌هاست که به رمان ارزش می‌دهد؛ چون از دل همین آشوب و ناتمامی است که صدای تازه‌ای زاده می‌شود صدایی که هرچند شکسته است، اما از عمقِ تجربه‌ی زیسته می‌آید.

 

گزارش رونمایی رمان مهدی گنجوی در ونکوور – ۱

گزارش رونمایی رمان مهدی گنجوی در ونکوور – ۲

گزارش رونمایی رمان مهدی گنجوی در ونکوور – ۴

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights