داستان کوتاه منطقهی آزاد
وقتی مرد پشت میز صبحانه نشست از زن پرسید: «دیشب خوب خوابیدی؟»
زن جرعهای چای نوشید. گفت: «بله خوب خوابیدم.»
همان سوال را زن از مرد پرسید.
مرد لقمهای در دهان داشت. لبخندی زد. لقمهاش را که فرو داد، گفت: «خیلی خوب خوابیدم. خیلی خوب.»
زن روی نان کره مالیده بود و داشت مربّای توتفرنگی را روی آن پخش میکرد. در جواب شوهرش لبخند زد و خدا را شکر کرد که مردش شب گذشته بهخوبی خوابیده و در طول روز میتوانند کنار هم به گشت و گذار بپردازند. وقتی دید مرد به دست او خیره است گفت: «خوشمزه است. بخور.»
مرد گفت: «میخورم.»
سومین روزی بود که داشتند در آن مسافرخانه صبحانه میخوردند. دیگر آنجا و آدمهایش برایشان آشنا بود. بهخصوص زنی که صبح به صبح میآمد تا به مسافرها صبحانه بدهد. زن تازه پا به میانسالی گذاشته بود و هنوز میشد جوانی را در چهرهاش یافت. از کنار میزها که رد میشد نگاه میگرداند و لبخندبهلب با زبان بیزبانی از این و آن میپرسید چیزی نیاز دارند یا نه. با مسافرها بهمهربانی رفتار میکرد. بهخصوص مسافرهایی که بیشتر از یکیدو روز، آنجا اقامت داشتند.
زن گفت: «روز آخر باید به او انعام بدهی.»
مرد سر تکان داد و چشمک زد.
زن گفت: «جای خوبی پیدا کردی. دستت درد نکند.»
مرد در جواب زن، دو دستش را روی سینه گذاشت و کمی خم شد. وقتی لقمهای را که در دهان داشت فرو داد گفت: «فقط صدای اذان را نمیتوان کاری کرد.» جرعهای چای نوشید.
زن گفت: «چند روز است. میگذرد و میرود.»
مرد نیملبخندی زد. گفت: «امروز صبح اذان نگفتند؟»
زن گفت: «چرا گفتند. اما اینجا که چابهار نیست.» زد زیر خنده.
مرد هم خندید.
زن گفت: «خوابِ خواب بودی. گفتم عادت میکنی.»
مرد لبخندبهلب گفت: «دیروز خسته شدیم.»
زن با خنده گفت: «تا چابهار رفتیم و برگشتیم.» به شوهرش خیره ماند.
مرد چیزی نگفت. سر به بالا و پایین تکان داد.
زن ادامه داد: «سی سال، سی ساعت.»
باز مرد چیزی نگفت. این بار سرش را به اینسو و آنسو تکان داد.
زن گفت: «خوب خوابیدی.»
مرد گفت: «یعنی صدای اذان را نشنیدم؟»
زن باز خندید. مرد هم به خنده او خندید. ابروهایش را بالا برد.
اولین روز، صبح زود رسیدند. پروازشان ساعت پنج صبح بود. از شب پیش به فرودگاه رفتند و تا صبح بیدار ماندند. هواپیما سر وقت پرواز کرد و سر وقت فرود آمد. ساعت ده صبح نشده بود که کارمند پذیرش کلید اتاق را به آنها داد. چمدانها را در اتاق گذاشتند. برگشتند به غذاخوری و صبحانه خوردند. قصد داشتند درست و حسابی بخوابند تا برای عصر توان گشت و گذار داشته باشند. پس از صبحانه به اتاق برگشتند و برای جبران بیخوابی شب گذشته هر دو، تن به خواب دادند تا اینکه صدای اذان ظهر بیدارشان کرد.
مرد گفت: «نگران همین بودم.»
زن گفت: «بلند شو برویم بیرون.»
شال و کلاه کردند و از مسافرخانه زدند بیرون. آخر شب خسته و کوفته برگشته، خوابیدند.
فردای آن روز هر دو با صدای اذان صبح بیدار شدند. اذان که تمام شد دوباره تن به خواب دادند تا سپیده زد و هوا روشن شد. پس از صبحانه رفتند گشت و گذار. در مرکز شهر ناهار خوردند و سپس تا مسافرخانه پیاده آمدند. ساعت نزدیک چهار بعدازظهر بود که به اتاق رسیدند. اذان ظهر گذشته بود و میتوانستند با خیال راحت بخوابند. سر بر بالشت گذاشته، تن به خواب دادند.
وقتی صدای اذان بلند شد مرد گفت: «الان چه وقت اذان است؟»
زن که انگار بیدار بود گفت: «یک ساعتی هست که خوابیدهای. بلند شو برویم بیرون.»
مرد از او پرسید ساعت چند است؟
«پنج.»
«مگر ساعت پنج هم اذان میگویند؟»
«اذان عصر.»
«مگر اذان عصر هم داریم؟»
«اینها روزی پنج بار اذان میگویند.»
مرد پریشان بود. بلند شد و رفت کنار پنجره.
پنجرهی اتاق رو به مسجد جامع ملکه خاتون بود. یک مسجد قدیمی و بزرگ به سبک معماری ترکها در مرکز قدیمی شهر آنکارا.
از اول هم دودل بود در این مسافرخانه اتاق اجاره کند یا نه. قصد داشتند یک هفتهای در آرامش باشند، اما نزدیکی مسجد سبب میشد که صبح و ظهر و شب، صدای اذان و سروصدای مردمی که به مسجد میآیند آن آرامش را بههم بزند. برای چند بار اتاقی در این مسافرخانه انتخاب کرد و تا مرحله پرداخت پیش رفت، اما پشیمان شد. جریان را به زنش گفت. او هم خواست مسافرخانهی دیگری پیدا کند. مرد دوباره به جستجو ادامه داد تا شاید جای بهتری پیدا کند. اما هر بار که این کار را از سر میگرفت باز به همانجا میرسید.
آنجا مسافرخانهای سهستاره بود در میدان قدیمی شهر. بیشتر بناهای تاریخی شهر در نزدیکی همان میدان بود. تا مرکز جدید شهر هم با پای پیاده بیست دقیقه راه بود. مرکز جدید شلوغ بود. اما آنجا ساکت و بیسروصدا. مگر همان صدایی که به گمان او روزی سه بار از بلندگوهای مسجد بیرون خواهد آمد.
زن به او گفت که قصد آنها گردش است و قرار نیست در مسافرخانه بمانند. مرد از اذان صبح گفته بود که هر آدمی را از خواب شیرین صبحگاهی بیدار میکند. دودل بود که بگیرد یا نه.
زن گفت: «چند روز بیشتر نیست.»
مرد به او خیره ماند.
زن دوباره گفت: «بگیر.»
مرد اتاقی دوتخته در همان مسافرخانه اجاره کرد.
وقتی از ایستگاه قطارشهری پا به خیابان گذاشتند با یک بنای تاریخی روبهرو شدند؛ یک مسجد بزرگ به سبک معماری ترکها که رونمایی سنگی داشت. بالای این بنا یک گنبد بزرگ بود با چند گنبد کوچک و چندین گنبد کوچکتر. همچنین اینجا و آنجا؛ از لابهلای گنبدها چندین و چند منارهی کوتاه و بلند بالا رفته بود و به آن جلوه میداد. نمای مسجد یکدست سنگِ روشن، کار شده بود، اما گنبدها و منارهها هر کدام رنگ دیگری داشتند. این رنگارنگی با آن معماری، دستبهدست هم داده، بنایی زیبا ساخته بودند.
با اینحال وقتی صدای اذان عصر مرد را از خواب بعدازظهر بیدار کرد از اجاره آنجا پشیمان شد. زن به او گفت که عادت خواهد کرد. هر دو کنار هم ایستاده بودند و از پشت پنجرهی اتاق طبقهی پنجم، به مسجد و دور و اطرافش نگاه میکردند. همان وقت از کاری که کرده بود پشیمان شد.
لباس پوشیدند و زدند بیرون. روبهروی مسافرخانه، از پلههای کنار پیادهرو پایین رفتند و پا روی سنگفرش محوطهی مسجد گذاشته، از لابهلای فضای سبز گذشتند و به خیابان اصلی رسیدند. پیادهرو این طرف خیابان را با پای پیاده به سمت مرکز شهر رفتند. عصر بود و مردم در جنبوجوش. زن به فروشگاهها نگاه میکرد و مرد به اینسو و آنسو. گاهی زن پا به فروشگاهی گذاشته، چیزی میپرسید و بیرون میآمد. مرد جلو در فروشگاه میایستاد. پیش رفتند تا به مرکز جدید شهر رسیدند. در کوچهپسکوچههای آنجا تابی خوردند و یکیدو مرکز خرید را بالا و پایین کردند. دستآخر از پیادهرو آن طرف خیابان به سوی مسافرخانه برگشتند. هوا داشت تاریک میشد و سرچراغی فروشگاهها بود. زن خیره به فروشگاهها بود. هنوز به مسجد ملکه خاتون نرسیده بودند که صدای اذان از مناره مسجدی بلند شد.
زن برای مرد خواند: «صداااایییی اَذاااان میآآآآآید.»
مرد لبخند زد. گفت: «اذان مغرب است؟»
زن نگاهی به آسمان انداخت. به مرد گفت: «بله. اذان مغرب است. هوا کمکم تاریک میشود.»
مرد چیزی نگفت.
زن گفت: «چه خوب که خواب نبودی.»
«یک بار دیگر هم اذان میگویند؟»
«بله. اذان شب.»
مرد شانه بالا انداخت و ابرو کشید.
پیش رفتند.
زن در چند فروشگاه چرخی زد. وقتی از آخرین فروشگاه بیرون آمد مرد را صدا زد. مرد نشنید. زن یکیدو بار دیگر او را صدا زد. مرد نشنید. زن به او نزدیک شد و گفت: «آقا.»
مرد به خود آمد.
زن گفت: «کجایی؟»
مرد گفت: «چابهار.» خندید.
«چرا چابهار؟»
با دست از مرد خواست پیادهروی را ادامه بدهد.
«سی سال پیش رفته بودم چابهار.»
زن به شوخی گفت: «من فکر کردم الان رفته بودی.»
مرد لبخند زد.
همچنان، همین دست خیابان را پیش آمدند تا جلو در بوستان بزرگ شهر رسیدند. روبهرویشان میدان قدیمی شهر و در میان آن، مسجد ملکه خاتون بود. هوا تاریک شده بود و چراغهای مسجد و محوطهاش روشن بود. مرد به سوی بوستان اشاره کرد و گفت: «برویم اینجا چیزی بخوریم.»
زن گفت: «من گرسنه نیستم اما آبمیوه میخورم.»
«من هم آبمیوه میخورم.»
«من آبِ هلو میخورم.»
«من هم آبِ جو میخورم.»
زن خندید.
زن گفت: «سی سال برگشتی عقب.»
مرد نیملبخندی بر چهره داشت.
زن دوباره پرسید: «چندساله بودی؟»
«آنقدر جوان بودم که بتوانم سی ساعت توی اتوبوس بنشینم.»
زن خندید. گفت: «سی سال یا سی ساعت؟»
آنجا بوستان قدیمی شهر بود که درختهایی تنومند و سر به فلک کشیده داشت. مرد در نقشه دیده بود که آنجا یک سرسبزی گسترده و بزرگ وجود دارد. هیچ جای دیگری نمونهاش را پیدا نکرده بود. بوستان در چند قدمی مسافرخانه بود و میشد بهراحتی در سایهسار شاخ و برگ درختهای کهنسالش وقت گذراند. این یکیدو روز از پشت پنجرهی اتاقشان آنجا را دیده بودند. حالا برای اولین بار به آنجا پا میگذاشتند. وسط بوستان یک استخر بزرگ اما کمعمق بود با چراغهای رنگارنگی که داخل آب کار گذاشته بود. دورتادور استخر فضایسبز بود. لابهلای درختها را راههای پرپیچوخم کشیده، سنگفرش کرده بودند. این گوشه، آن گوشهی بوستان، نیمکت بود. بعضی جاها میز و صندلی گذاشته بودند. لابهلای سبزهها گشتی زدند و از یک بوفه نوشیدنی و سیبزمینی سرخکرده گرفتند. کنار استخر، دور یک میز نشستند و سرگرم شدند.
زن گفت: «خب جریان چابهار چه بود؟»
مرد کمی از نوشیدنیاش نوشید و گفت: «از تهران رفتم چابهار.»
«چه خبر بود؟» دست دراز کرد، یک دانه سیبزمینی برداشت.
«آنجا تازه شده بود منطقهی آزاد. من هم سربازیام تازه تمام شده بود. رفتم ببینم جریان چیست.»
«خب جریان چه بود؟»
«انگار راه بدهکار بودم. یک روز ماندم و برگشتم.»
زن گفت: «همین؟»
مرد خندید. گفت: «صبح رسیدم چابهار. پرسانپرسان رفتم منطقهی آزاد را پیدا کردم. راستش آن چیزی که من دنبالش بودم آنجا پیدا نمیشد.»
زن گفت: «دنبال چه بودی؟»
مرد قوطیبهدست به آب استخر خیره شد. آن وسط تعدادی فواره بود که آب را رو به بالا میپاشید. رو به زن کرد و گفت: «شنیده بودم منطقهی آزاد یعنی جایی مثل خارج.»
زن گفت: «همینطور بود؟»
مرد گفت: «نه.»
زن دست دراز کرد تا قوطی را از مرد بگیرد. گفت: «یک قُلپ بخورم ببینم چطور است.»
مرد قوطی را به او داد و گفت: «سی سال پیش، سی ساعت رفتم، سی ساعت ماندم و سی ساعت طول کشید تا برگردم تهران.»
زن دومین قُلپ را هم نوشید. قوطی را به سوی مرد دراز کرد.
مرد گفت: «وقتی دیدم خبری نیست، رفتم بلیط برگشت خریدم. اما باید تا فردا بعدازظهر میماندم. خودم را سرگرم کردم؛ رفتم لب آب. توی شهر قدم زدم. شهر شلوغ بود. مردم بدوبدو میکردند و اینور آنور میپریدند. هم بومی هم غیربومی. از همه جا آدم آمده بود. برای خودش بازاری بود. هرکه به هرکه بود. بلندبلند حرف میزدند و تندتند راه میرفتند. همه آمده بودند چیزی بخرند ببرند جای دیگری بفروشند تا چند قِرانی به جیب بزند.»
زن گفت: «به به به.»
مرد ادامه داد: «هیچ مسافرخانه یا مهمانسرایی جا نداشت. همه جا پر بود. حتی یک اتاق خالی هم نبود. خیلیها شب توی خیابان میخوابیدند. من هم نزدیک دریا توی فضایسبز کنار نیمکت خوابیدم.»
زن گفت: «وای.»
«اگر اتوبوس بود همان شب برمیگشتم.»
«خوب که شب خوابیدی خستگی راه دررفت.»
«خداخدا میکردم فردا بشود، سوار اتوبوس بشوم تا در اتوبوس چُرتی بزنم.»
زن گفت: «شب خوابت نبرد.»
«درستوحسابی نه، اما گوش کن تا بگویم چه شد که الان رفتم چابهار.»
زن گوش تیز کرد.
مرد گفت: «انگار آنجا هم پنج بار اذان میگفتند.»
زن بهآرامی سر تکان داد.
مرد شانه بالا انداخت و یک قلپ از نوشیدنیاش نوشید.
زن یک دانه سیبزمینی برداشت. به مرد گفت: «بخور سرد میشود.»
مرد قوطیاش را تکان داد و آن را تا آخر سرکشید. یک دانه سیبزمینی هم در دهان گذاشت.
زن گفت: «حالا فهمیدم چه شد یاد چابهار افتادی.»
مرد خواند: «صدااااایییی اَذاااااان میآآآآآید.»
«آنجا هم پشت سر هم اذان میگفتند؟»
«یادم نیست.»
زن با خنده گفت: «سی سال پیش.»
مرد با لبخند گفت: «یک جور دیگر بود. انگار مسجد به مسجد فرق داشت.»
زن گفت: «قدیمها اینطور بود.»
مرد ادامه داد: «وقتی اذان تمام میشد، یک دقیقه بعد دوباره صدای اذان از همهی مسجدها بلند میشد.»
زن گفت: «آنجا هم…» مکث کرد. ادامه داد: «چابهار میشود زاهدان.» باز مکث کرد و دوباره ادامه داد: «سیستان و بلوچستان.» مِنِمن کرد. گفت: «آنجا هم مثل اینجا باید پنج بار اذان بگویند.»
مرد گفت: «نمیدانم. با صدای اذان بلند شدم. تو خیابان خوابیده بودم. مردم به جنبوجوش افتاده بودند. همه بدوبدو سمت مسجد میرفتند. هر که را خواب بود بیدار میکردند تا برای نماز بلند شود. من هم از ترسم بلند شدم و خودم را سرگرم کردم. صدای اذان که تمام شد خیالم راحت شد. میخواستم گوشهای آرام بگیرم که دوباره صدای اذان بلند شد. هر دو پشت سر هم. اولی که تمام شد دومی شروع شد. همین.»
زن گفت: «تمام؟»
مرد چیزی نگفت. فقط لبخند بر لب داشت.
یکیدو ساعتی میشد که به گفتگو نشسته بودند و لابهلای حرفهایشان نمنم نوشیده بودند. بلند شدند، از بوستان بیرون آمدند. روبهرویشان، در آن سوی خیابان، مسجد جامع ملکه خاتون پیدا شد. با نور چراغهای مسجد و اطرافش در تاریکی هوا چشماندازی زیبا درست شده بود.
زن گفت: «الان وقت اذان است.»
مرد گفت: «اذان شب.»
صدای اذان از بلندگوی مسجد پخش شد.
زن خندید. مرد هم. خیابان را رد شدند و از راه ورودی پا روی محوطه مسجد گذاشتند.
اطراف مسجد فضای سبز بزرگی بود که با سنگ سفید سنگفرش شده بود. دورتادور آنجا درخت کاشته بودند. بعضی جاها هم چمنکاری شده بود. اینجا و آنجا نیمکت گذاشته بودند و میشد ساعتها نشست و گپ و گفت کرد. در گوشهی این محوطه به سبک و سیاق قدیم یک وضوخانه ساخته بودند با سقفی گنبدی. دورتادورش باز بود. روبهروی هر شیرِ آبی که در آن وضوخانه وجود داشت یک صندلی با سنگ سفید ساخته و پرداخته شده بود. چند مرد و زن آنجا وضو میگرفتند تا برای نماز به مسجد بروند. اذان همچنان پخش میشد. هر دو به مسجد و آدمهایی که از وضوخانه به سمت مسجد میرفتند نگاه میکردند.
زن گفت: «چقدر خلوت.»
«اینجا یک بنای تاریخیست.»
«یادت هست رفته بودیم مسجد شهرک غرب.»
«قرآنخوان، قرآن خواند و رفت، اما خبری از سخنران نبود.»
«آن مرد پشت بلندگو از مردم خواست کمی حوصله کنند تا سخنران بیاید.»
«به خادم مسجد گفت که قرآن بگرداند.»
«خادم مسجد گفت که برای هر که قرآن میگیرد، طرف فقط دستش را بالا میآورد و کف دست نشان میدهد.»
مرد سر تکان داد و گفت: «همه قرآن خوانده بودند.»
زن نیملبخند زد.
از بلندگوی مسجد مردم به برپایی نماز و کار خیر خوانده میشدند.
زن گفت: «این آخرین اذان است.»
مرد گفت: «فردا صبح.»
زن خندید. گفت: «عادی میشود.»
مرد چیزی نگفت.
زن گفت: «جای قشنگیست.»
مرد گفت: «باشکوه.»
زن گفت: «دستت درد نکند. جای خوبی اتاق اجاره کردی.»
خرداد چهارصد و دو





















