یک شعر از فرید خرم
آغاز
فقط لغزش بود
و سایهای
به دنیا افتاد
آن روز
هرکسی ازکوه پایین آمد
چیزهایی را گم کرد
که نام نداشتند
زیرِ تاریخ
سؤال کوچکی مانده
چرا حقیقت
همیشه
میگریزد
در شهرهای سوخته عهد عتیق
خانهها
بیصدا
نفس میکشند
قدرت
چراغ را کم کرد
ترس
روشن ماند
جایی
بیچهرهای ایستاده
که نمیپوسد
میگوید
آینه بودم
شما
خطا دیدید
شب
ماهِ زخمخورده را
نگه میدارد
و میپرسد
اسارت
یا
اشتیاقِ گمراهی
راهی نیست
فقط چرخش
تاریخ
ماریست
که ما را
هر بار
دوباره
تف میکند
و تو
در مه
میپرسی
چرا
هیچکس
از سایهاش
نگذشت




















