یک شعر از آران طالبی
باز دچار عصیانم
مثل فریاد زخمی شدهی گلولهای
که ناگزیر بوی سربی مرگ میدهد
باز دچار عصیانم
مثل ریزش بزاق سگی ناجی
که بوی مرمی و باروت میدهد
باز دچار عصیانم
مثل شعلههای بلند برجی مشکوک
که سوی ویرانی میرود
باز مثل
نفسهای تب کردهی صدها
سوال بیجواب دچار عصیانم
پِیغام چیست ؟
وقتی که عقربهها
جز صدای شکست
روی شیب زمان
چیزی نمیدهند به دست
باز مثل
آینِهای بیخاطره
که کسی را نمیدهد
نمیکِشد و میرود
دچار عصیانم
باز مثل چشمها
که لای سطرهای روزنامهها
در جدال چوبه و دار
پر میشود از اشکهای در انتظار
دچار عصیانم
پِیغام چیست ؟
که بر من چون سنگی از آسمان
با طعم تند دهانی تلخ
فرود میآید
و چیزی بر روی لبم
بیبوسه میمیرد
باز به سادگی میتوانم
تا ریزش بهمنی سرد
با جنون برفیام
تو را در عکسهای پراکنده
منجمد کنم
پیغام چیست ؟
وقتی که روزها
در توهم رفتن شب میشوند
شب میمانند
بیبازگشت سفر میکنند
و به خاک میافتند
و چیزی بر روی لبم
بیبوسه میمیرد
پیغام چیست ؟
باز دچار عصیانم




















