دو شعر از مجید سنجری
۱
به نامِ عدل، ولی در بندِ جورِ حاکمانیم ما
ز خاکِ خویش برآمد زخم، چون گِل در دهانیم ما
به کامِ زر و زور افتاد نامِ راستی، دریغ
به تهمتِ تباهی، در بندِ وجدانیم ما
فروغِ چشمِ فقیران، گم شد از آیینهها
وَ در دعای شبانگاهان پشیمانیم ما
نه خنده ماند و نه فریاد، در هوای وطن
چو نایِ خسته به لب، پر از فغانیم ما
اگر چه تیره شد آیینه از غبارِ زمان
هنوز در طلبِ نورِ جاودانیم ما
۲
میشنوی؟
این صدای استخوان است
نه برگِ پاییزی،
که زیر چکمههای قانون
خشخش میکند.
میشنوی؟
طناب را نمیکِشند
روی گردنِ حقیقت
اگر زبانها را نبریده باشند پیشتر…
ما زندهایم،
اما نفس نمیکشیم.
ما راه میرویم،
اما به هیچجا نمیرسیم.
ما فکر میکنیم
و همین، گناهِ نخستین ما بود!
بگذار
دستهایمان را قطع کنند،
ما با چشمهامان
دیکتاتورها را به آتش خواهیم کشید!
#مجید_سنجری




















