دو شعر از سوفیا جمالی صوفی
۱
(زاویه)
شبها
این شبهای زنده و بیدار
پنجره
پلک نمیزند
و تنهایی
تنها جاییست که میتوانم
تمامِ تو را لمس کنم
تو پرنده ای
زندانی در سینه ام
و هر بالزدنت
قفس را کوچکتر میکند
می خواهم بمانم
میخواهم باشی
همانطور که هستی
رها تر از آسمان
راستینتر از بوسهای
که در خواب چیدیم
حقیقیتر از هر دروغی
که دنیا برای پوشاندنِ عشق ساخت
باید دوست داشت
این جنونِ ممتد را
باید زیست
با این میل آتشین
که هرگز ارضا نمیشود
تا روحِ من
سرانجام
از این جسمِ کوچک بگذرد
و در نگاهت
به تمام هستی بدل شود …
۲
(خَلأ)
رفتی و شب
به جای تو
راه را نشانم داد
چراغها خاموش …
و من
درِ تاریکی آموختم
چگونه با چشم هایبسته
جهان را بیابم
در هر سایه
نام تو نفس می کشد
مانند آخرین قطره ی شراب
که هیچ لبِ تازهای
جرأت چشیدنش را ندارد
دست میکشم بر دیوارها
همه سردند
جز این خلأ
که به قامتِ صدای توست
بازگشت …
نه به شب
به تو که نیستی
اما هنوز ٫ حضورت
در رگ ها جاریست
تاریکی را در آغوش گرفتهام
چون آخرین و تنها خاطره
حالا میدانم
هر عشقی، اگر عمیق باشد
چارهای جز بازگشت به سیاهی ندارد …
سوفیا جمالی صوفی
پانویس: زمانی که در حال شنیدن آهنگ «Back to Black» بودم دقیقاً آن حسِ محوریِ بازگشت به سیاهی یا بازگشت به وضعیتِ پیشینِ واقعیت برایم متبلور شد. این تجربهی شنیداری مستقیماً الهامبخش نوشتن این شعر و انتخاب عنوانِ نهایی آن گردید.




















