Advertisement

Select Page

یک شعر از مجید سنجری

یک شعر از مجید سنجری

 

کَمَکِ آسمان و خشکیِ این روزگار ایران

(با الهام از نبرد گرشاسب و پرنده غول‌پیکر «کَمَک»)

این روزها،
آسمانِ ایران
چیزی کم دارد—
نه ابر،
نه باد،
نه باران؛
که نفسی از جنسِ امید.

در بالای سر،
سایه‌ای سنگین نشسته؛
سایه‌ای که قرن‌ها پیش
نامش «کَمَک» بود—
پرنده‌ای غول‌پیکر
که بال می‌گشود
و آسمان را از نور تهی می‌کرد،
از باران خالی،
از نفس زمین.

و امروز،
گویی همان سایه،
با چهره‌ای دیگر
بر آسمان ما چنبره زده است؛
نه بالِ پرنده،
که بالِ اندوه.
نه چنگالِ هیولا،
که دست‌های انسانی
که آسمان را از باران محروم کرده‌اند.

زمین،
لب‌های خشکیده‌اش را
به آسمان می‌ساید،
اما آسمان،
لبخند باران ندارد.
دشت‌ها،
چون پیران خسته،
چشم‌به‌راه جرعه‌ای روشنایی‌اند.

و در این میان،
افسانه‌ای در رگ‌ها جریان دارد:
گرشاسبی
که روزی برخاست،
شمشیرش را
از آتشِ درون برکشید،
به آسمان نگاه کرد،
و به جنگ سایه رفت.

کَمَکِ سیاه
در برابرش فرود آمد،
بالی چون شب،
سایه‌ای چون اندوه هزار سال.
اما گرشاسب،
با گامی استوار،
با چشمی که برقِ خورشید داشت،
بال‌ها را شکافت،
هیولا را فرو ریخت،
و آسمان
نفسی تازه کشید.

و اینک،
ایران،
در سکوتی تشنه،
در خشکی‌ای مضطرب،
چشم به راهِ
گرشاسبانِ تازه‌ای‌ست؛
فرزندانِ رنج،
فرزندانِ نور،
که با گامی روشن
سایه را بدرند
و بر سقفِ این خاک
باران رها کنند.

ایران،
سرزمینِ حماسه‌ها،
هرگز بی‌قهرمان نمانده است.
سایه هرقدر بزرگ باشد،
آفتاب از آن بزرگ‌تر است.
و اگر امروز
باران نمی‌بارد،
اگر کَمَکِ تازه‌ای
آسمان را پوشانده،
باور هست،
امید هست،
آوا هست—
که روزی
گرشاسبِ زمانه
از دل مردم برخیزد،
بال‌های تاریکی را بشکافد
و آسمان
دوباره
باران شود.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights