دو شعر از معصومه داداش بهمنی
۱
کهن باغی، چو کویر
که درآن
سروی آکنده ز اندوه
باصدایی به عرض برهوت
فریادکرد:
چاره در مرگ من است؟
اندیشه کنیم
که مداوا، کمی شخم زدن است
چون که این، باغ کهن
تشنه از تشنه تر است.
زیر این خاک عجایب سخن است
آبها بلعیده شد
ریشهها پوسیده گشت
و بدانید که در این
وادی یاس
حرف آخر تبر است؟؟
۲
در فصلی که زالوها در پیله
رخت پروانه بر تن کردند
تمام سال پاییز است
و بار دگر ویار زالوی آبستن
خون پروانه خواهد شد
در خزانی که باغبان
باغش را ترک گفت…




















