Advertisement

Select Page

داستان رشته‌کوه کرکس

داستان رشته‌کوه کرکس

 

نقدی بر رمان «آب را گل کردند، سهراب!» از محسن نکومنش فرد

چاپ کافه ۶۰ سوئد، ۲۰۲۵

 

محسن نکومنش‌فرد -نویسنده رمان

پیش‌ترها که نام نطنز به نیروگاه اتمی گره نخورده بود، به تحفه‌اش گلابی گره خورده بود و حالا راویِ پرداخته‌ی محسن نکومنش فرد در «آب را گل کردند، سهراب!» ما را به روستای خوش آب و هوای تاریخی و بسیار کهن طار در نزدیکی نطنز، در بخش جنوبی کوهستان کرکس می‌برد که جایگاه جانوران گوناگونی است مانند: آهو، عقاب، یوز پلنگ، گرگ، سنجاب، دار کوب، گراز، روباه، کفتار و انواع مار و عقرب و رتیل و البته گاو و گوسفند و الاغ: «طبیعت طار در همه‌ی فصول سال زیبا و متنوع است، درخت‌های کم‌عرض و بسیار بلند کبوده در بیشتر باغ‌های روستا، از میان درختان میوه، سر به سوی آسمان کشیده‌اند. تپه‌ها و کوه‌های شرقی عمدتاً سفید و خاکی‌رنگ هستند. سنگ این کوه‌ها در بسیاری موارد شکل نسبتاً منظم هندسی دارند. کوه‌های غربی تیره و بیشتر سیاه و سربی رنگند و سنگ کوه‌‌ها در بسیاری جاها ورقه ورقه شده اند. تنوع رنگ کوه‌ها و سنگ‌ها تا این حد در یک جغرافیای محدود چندان معمول نیست.»

راوی هنگام رفتن از نطنز به کاشان، خاکریزهای زیادی در این سو و آن سوی جاده می‌بیند که به قول او «ابدا کسی فکر نمی‌کرد در این خاک و منطقه‌ی مرده اتفاق خاص و مهمی بیفتد»، تا آنکه طبل فعالیت‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی به صدا درمی‌آید و جهان از آن باخبر می‌گردد.

راوی که در نوجوانی شاهد بوده چگونه عده‌ای با هلیکوپتر به روستای کوچک آنان آمده و سنگ مزار امامزاده باباعبداله را برداشته و خمره‌های دفن‌شده در زیر آن را برده‌اند، وقتی که پس از سال‌ها، در آستانه‌ی هفتاد سالگی و در آستانه‌ی بمباران اسرائیل به این منطقه باز می‌گردد، می‌گوید: «دیگر کسی در غبار غلیظ چپاول‌های بزرگ و دست‌اندازی به تمام ارکان تنظیم‌کننده‌ی تعادل طبیعت، دله‌دزدی‌ها را نمی‌بیند. بردن سنگ مقدس باباعبداله دیگر درجایی به حساب نمی‌آید. حالا کوه‌ها را تماما از جا می‌کنند و می‌برند. با بیرون آوردن سنگ‌ها از دل کوه دیگر فقط تپه‌های خاک مانده‌‌اند که حتی نسیمی می تواند آن ها را در هوای اطراف پراکنده کند و جلوی دید انسان‌ها را بیش از پیش بگیرد…»

و نیز می‌گوید: «حالا سال‌هاست، با حراست مردان چفیه‌دار و بدون مزاحمت اهالی، کوه‌های سنگ در حوالی دامنه‌های [رشته‌کوه] کرکس منفجر می‌شوند، سنگ‌های سفید از دل کوه‌ها بیرون کشیده شده و به خارج صادر می‌شوند…»

از موضوع‌هایی که نویسنده در این کتاب تلاش می‌کند توجه ما را به آن جلب کند، طبیعت، و به‌ویژه آب و درخت و ارزش‌های نهفته در آن‌هاست که در منطقه‌های کویری مانند کاشان و نطنز اهمیتی دوچندان دارند. او با آوردن تکه‌هایی از شعرهای سهراب سپهری که خود از آن منطقه برخاسته بود، ما را به طبیعت و زمین نزدیک می‌کند:

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی‌ست
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید

همچنین او افسوس می‌خورد که نابکاران در پی گوهرهای زمین، دل و روده‌ی زمین و طبیعت را چنان بی‌رحمانه می‌شکافند که خشمش را برمی‌انگیزند تا سیل بنیان‌کَن برآورد و دمار از آدم و حیوان برآورد.

این کتاب پر از نکته‌های جالب است در باره‌ی منطقه‌های کویری نطنز و کاشان و کوهستان کرکس. از میان موضوع‌های گوناگون، نویسنده فیلسوفان و صاحب‌نظرانِ زمان‌های گوناگون را‌ هم برای مناظره در برابر هم قرار می‌دهد و نیز تلاش می‌کند تا پیوند شعر سهراب سپهری را با محیط طبیعی زیستگاه او به ما نشان دهد.

در مجموع اگر بخواهیم این کتاب را در ژانر رمان قرار دهیم، نمی‌توانیم به آسانی از نکته‌های زیر بگذریم.

مهمترین نکته‌، تکرار و توضیح زیاد و زیادی در باره‌ی هر موضوعی است که نویسنده به آن وارد می‌شود. نخست اینکه این توضیح و تکرارها باعث شده که در بیشتر کتاب، به جای زبانِ رمان، از زبانی غیر داستانی استفاده شود که خواننده‌ی منتظرِ شنیدنِ داستان را خوش نمی‌آید. برای مثال، آنجا که به‌طور مفصل در باره‌ی نظر یونگ یا لویناس صحبت می‌شود، یک اشاره‌ی به‌جا کافی است و اگر خواننده‌ای مشتاق دانستن نظر آنان باشد، خود می‌تواند به مرجع‌های بسیارِ دیگر رجوع کند.

در مورد زبان غیر داستانی، برای مثال قطعه‌ی زیر را می‌آورم که نثری گزارشی دارد و نمونه‌اش در کتاب کم نیست: «مرگ سهراب سپهری در اردیبهشت ۵۹، در کنار محدودیتهای بیشتر برای جریانات سیاسی دگراندیش، مرا بیش از پیش از فعالیتهای سیاسی دور کرده بود. از اواخر سال ۵۹ من دیگر با دوستان سیاسی سابق به کوهنوردی نمیرفتم بلکه دوستان جدیدی پیدا کرده بودم. رشتهی دوستی ما با این حلقهی دوستان شعر و ادبیات، غیر سیاسی و یا کمتر سیاسی بود.»

دیگر اینکه خواننده‌ی یک رمان، چون انتظار دارد واقعه‌ها به او نشان داده شوند تا با شخصیت‌ها احساس نزدیکی کند، وقتی به جای دیدن، با توضیح‌دادن روبرو می‌شود، رضایت چندانی نصیبش نمی‌شود.

از موضوع‌های شایان ذکر دیگر این است که در «آب را گل کردند، سهراب!»، به خاطر توضیح زیاد، چندان جای کشفی برای خواننده‌ی کنجکاوی که بخواهد از کشف خویش از نانوشته‌های کتابی لذّت ببرد، باقی نمی‌ماند.

ناگفته نماند که به‌ویژه در جاهایی که با عصبانیت و طرف‌گیری نویسنده-راوی روبرو می‌شویم، وجهِ مهمِّ چندزبانیِ رمان از بین می‌رود و با نگاه معلم‌وار، از بالا و حق‌به‌جانبی از جانب راوی روبرو می‌شویم.

یکی از مشکل‌هایی که نویسنده‌ی رمان‌هایی که به شیوه‌ی اول شخص نوشته می‌شوند و پرهیز از آن ضروری است، این است که شخصیت اصلی خوب و بی‌نقص باشد و اندیشه و گفتار و کردارش همه نیک باشد. متاسفانه در «آب را گل کردند، سهراب!» به‌طور عمده با چنین شخصیتی روبرو هستیم.

امیدوارم که نویسنده در چاپ‌های بعدی، با حذف تکرارها و کاستن از توضیح‌های فراوان، بر جذابیّت کتاب بیفزاید و دوست دارم سخنم را با چند سطر شعر از سهراب سپهری که در آغاز فصل چهارم آمده است، به پایان ببرم:

بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم
چون جویبار، آیینۀ روان باشیم: به درخت، درخت را پاسخ دهیم
و دو کرانِ خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم
برویم، برویم، و بی‌کرانی را زمزمه کنیم

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights