Advertisement

Select Page

رمندگان نجیب گریز سنگی

رمندگان نجیب گریز سنگی

 

نگاهی به رمان ما سه نفر بودیم. ربابه سلیمانی چاپ اول ۱۴۰۴ تیراژ ۳۰۰ جلد انتشارت هفت اقلیم هنر. 

همان طور که همه چیز رمان “ما سه نفر بودیم” از جمله‌ای شروع شده بود و سه زن با ترکیب پر و پیمانی از بوی عطرها و کیف‌ و لباس و …زده بودند به جاده، ربابه سلیمانی با ترکیبی از  “میدان اسبی”، “اسب‌های سنگی”،اسب‌های وحشی می‌گریزند”، “پاها نشان خیز بلندی را در خود دارند”، “خیزی از وحشت”، خواننده اش را هم به این گریز، تو بخوان “رَم” از شهر می‌کشاند. گریزی در جا، بی قدمی از قدم برداشتن، گریزی با اسب‌های سنگی و نجیب، اسب‌هایی آن چنان نجیب که سنگ تراش، بی نصیب از جنسیت در زیر شکم، رهایشان گذاشته تا که خیز بردارند و بگریزند، “خیزی از وحشت” . مهتاب و آلیس و سیما رمندگان نجیب این گریز سنگی، تو بخوان “دور در جا” هستند.

همه چیز در رمان بر مدار جمله‌ای است، “حکایت همچنان باقی است” حکایت هزار و یک شب است، حکایت هزار افسان، “بی هیچ تقلایی، بی هیچ گریزی”.”تو اصلا عوض نشدی”، “آلیس می‌گوید: «عوض نشدی…» یادش به بچگی‌هاست” و از اینجا و برف زود آمده آن سال و کرسی‌های زود علم شده و لحاف سنگین چهل تکه و برگ برگ تکه تکه شده هزار و یک شب چاپ سنگی توی آتش پیت حلبی و دود- تو بخوان غول چراغ جادو، همان که هیولاش نامیده  “بو، هیولای بی شاخ و دمی می شود” و اینجا بگذارش به حساب همانی که ربابه سلیمانی می گوید “توی اتاق به غیر از گرما یک چیز دیگر هم بود”  که شکارش شده بود که از هوشش برده بود که افسونش کرده بود  “بی هیچ تقلایی، بی هیچ گریزی”. هیچ گریزی در کار نیست. 

“شتره” بودن و “شلختگی” و “ناشیگری” توی  لباس پوشیدن هم  راه و روال سنگی زیست این رمندگان نجیب را -حتی وقتی که شوفر شورولت آبی شاسی بلند شده باشی- جابجا نمی‌ تواند بکند، “ماشین را سه شماره می‌آورد توی حیاط و حواسش بود جای روغن‌ریزی کف حیاط همان قبلی باشد”  چارچوب ها تخطی ناپذیرند، روغن‌ریزی موتور قطره قطره هم که باشد همان جای قبلی باید بچکد، هر ردی از تاخت و گریز نباید پیدا باشد، بایست برگردد به جای قبلی. تو بخوان هر چیزی، هر گریزی،  هر میلی، هر تمنا و هوسی و هر طغیانی هرچند هم که رمنده نجیب ” از همان وقتی که پایش به کلاج و ترمز می‌رسید” پریده باشد پشت فرمان شورولت آبی شاسی بلند، باید برگردد به همان جای قبلی توی حیاط. 

در رمان ربابه سلیمانی “حکایت همچنان باقی است”، حتی اگر او قصه‌ گوی سرزمین عجایب پلاک ثبتی ۱۰۲۳  باشد، ” عمارتی که بیشتر از تمام خانه‌های محل، در ورودی داشت”،  قوانین نانوشته‌ی خود را دارد این سرزمین عجایب  ” خود خواسته بود یا غریزی؟ هر زن بابا با بچه‌هایش، از یکی از درها استفاده می‌کرد.” “دروازه شیرین”، “دروازه ثریا” آلیس ساکن این سرزمین عجایب پلاک ثبتی ۱۰۲۳چه آن زمان که  “سراغ بطری آب معدنی” گرفته یا با“شیشه لیموناد کله‌اش بالا رفته” و یا “از یک ور چشم ماشین ها را رد می‌کند” و با بسته‌های لواشک و نایلون پفک و چیپس… هنوز به در ۲۰۶ نرسیده بین باز کردن در ۲۰۶ و دروازه‌های شیرین و ثریا گیر افتاده… می‌رود در چیپس پف کرده را باز کند و برود سراغ دیوار و سکه هایی که مریم‌خانوم می‌گذاشت لای شکاف‌ آجرهای دیوار و بریزدشان روی تابوت جنازه کف حیاط مانده مریم‌خانوم و نذرهای خیال مال خود کردن بابا را از  دق دلی مریم‌خانوم پف پف کند  سرسلامتی مامان.

در رمانما سه نفر بودیم خود خواسته باشد یا غریزی هر کدام از دروازه‌ها را هم که باز کرده باشی بی هیچ گریزی، ناگزیر راه گریز خیال به کف حیاط می‌رسد ، تابوت مریم‌خانوم “کرم شب‌تاب آبی رنگ” مثل شورولت آبی شاسی بلند در سرزمین عجایب پلاک ثبتی ۱۰۲۳  و دری که سعادت هیچ مشکلی برای داخل شدن از آن نداشت بایست برگردد به پیله به همان جای روغن ریزی کف حیاط همان جای قبلی. 

آلیس نایلون خوراکی‌ها را از شیشه ۲۰۶ رد می‌کند و توی خواننده را می‌ برد بین برگ برگ تکه تکه شده هزار و یک شب چاپ سنگی توی آتش پیت حلبی. مانده بین دروازه های شیرین و ثریا برایت قصه دیگری می گوید. خود خواسته یا غریزی همه‌ی “اسم‌ها را چپانده بود لای زندگی‌اش یا خودش را چپانده بود توی قصه؟ ”  “نمی‌دانم” از دق دلی کتایون بود که ” شاید یک ماهی، بزرگ‌تر بود و تمام این سالها با اسم دزدی آلیس زندگی می‌کرد” آلیس قصه مهتاب را می گوید؟ یا مهتاب قصه‌ی آلیس را؟ یا نه این سیماست که قصه در قصه‌ی آلیس می‌کند برای مهتاب؟ یا شاید آلیس قصه‌ می‌گوید برای کتایون! حرف در حرف و کلام در کلام مکرر اسم‌های چپانده شده لای قصه‌ی زندگی مهتاب و سیما و آلیس، قصه نجف دریابندری که “می‌توانست جای عمو و دایی‌اش باشد” عمویی که مامان از لجش اسم دختر کوچولوش را گذاشته آلیس.  قصه‌ی اسمی که مادرش از شاهنامه پیدا کرده بود ماجرایی که یک بار بیشتر تعریف نشده بود و آن یک بار، شاید برای کتایون و قصه‌ی موجب السلطنه پیرزن صد ساله زبان خارجه آموخته کتاب خوان به زبان اصلی که ” از بد روزگار افتاده بود این سر دنیا… آلیس هم یکی از ندیده های این جده بزرگ بود”. در  “ما سه نفر بودیم” حکایت همچنان باقی است، جمله و حرف و قصه هنوز از دهان یکی از این سه نفر رمندگان نجیب نیافتاده آن دیگری حرف‌ها را بر می‌دارد و قصه دارد برای این گریز سنگی این گریز نتوانستن قدمی از قدمی برداشتن. 

نویسنده همه‌ی حرف و جمله و قصه را در دهان این سه نفر گذاشته و نگذاشته؛ حرف در حرف می‌کند کلام در کلام مکرر در سرگیجه برگ برگ تکه تکه شده هزار و یک شب چاپ سنگی توی آتش پیت حلبی و دود و  غول چراغ جادو و هیولا و…اینجا بگذارش به حساب همانی چیزی که می‌گوید “یه بویی بود یه بوی تیز” ، “وقتی توی درمانگاه به هوش آمدم” “بابا گفت: «نه، شما داشتین خفه می‌شدین.» گفتم:« یه بویی بود یه بوی تیز. مخم رو گاز گرفت!.” رمان “ما سه نفر بودیم” از این بی‌هوشی و سرگیجه بوی  تند و شلخته پا از پا برنخواهد داشت بعد از این قصه‌ی خفه شدن همچنان حکایت همان حکایت باقی است، همه‌ی آنچه در دهان سه نفر رمندگان نجیب گذاشته و نگذاشته حکایت یک نفر است این مای “ما سه نفر بودیم”  مای جمع نیست فرد است. آلیس قصه مهتاب را می گوید؟ یا مهتاب قصه‌ی آلیس؟ یا نه این سیماست که قصه در قصه‌ی آلیس می‌کند برای مهتاب؟ یا شاید آلیس قصه‌ می‌گوید برای کتایون!

نویسنده همه حرفها و اسم‌ها را برداشته چپانده لای شکاف‌آجرهای دیوار حیاط مریم خانم در سرگیجه‌ای پر پیچ و تاب از میدان اسبی، از انتهای سرپایینی «سرو جنوبی» که پیچ و تاب جاده چالوس از آنجا شروع می‌شود مهتاب بی هوش “توی درمانگاه”،  سیمای خیابان‌های تنگ و بی قانون همان که “می‌خواهد به سبک و سیاق خان و خانواده‌اش توی کوه و کوهپایه زندگی کند.”؟ آلیس سرزمین عجایب پلاک ثبتی ۱۰۲۳ ، سه نفر رمندگان نجیب رمان “ما سه نفر بودیم” یک مای جمع نیست، فرد است  و نویسنده جمله ها و حرف ها و قصه‌ها را می‌گوید تا توی خواننده را به اشتباه بیاندازد همه حرفها و اسم‌ها را برداشته چپانده لای شکاف‌ آجرهای دیوار حیاط مریم خانم می‌خواهد فکر کنی که همه‌ی قصه را گفته اما همان طور که فقط در ماجرای اسم کتایون، ماجرایی که یک بار بیشتر تعریف نشده بود؛ آن هم شاید برای کتایون، برای خواننده‌ی بی خبر، از بی میلی  رانندگی در کوچه پس کوچه های اطراف «پنت هاوس زوری» محدوده ۴۵ متری کاج می‌گوید “چشم‌هایم را می بندم. توی کوچه باریکه‌ام. از هر خانه و هر در، کلی بچه هجوم می‌آورند سمتم و با تنه می‌خورند به ماشین و لرزه به جان ماشین و جانم می اندازند؛ انگار بخواهند ماشین را از زمین بکنند و هلش بدهند تا برود سمت دره و سر از رودخانه کرج دربیاورد؛ اگر نشد، همان وسط چپه اش کنند.” می‌گوید، از زل زدن به “توی آینه‌ی بغل و پنهان کاری خود ساخته‌ام”، که “قشنگ از آب درآمده” و از لبخندی که روی صورتش امتحان می‌کند، می‌گوید. از زنگ زدن به سیما و قضیه هوهولکی شمال رفتن و قرار ” ساعت هشت، میدون اسبی.” همه حرفها و اسم‌ها را برداشته چپانده لای شکاف‌ آجرهای دیوار حیاط مریم خانم تعریف می‌کند و برایت می گوید که آلیس هم “صبحی که فهمید سیما هم می‌آید، جا خورد. حتی ساکت شد.”، ردی نشان می‌دهد از “به کاری که می‌خواهم با سیما بکنم.” حتی می‌گوید، و بیشتر از این، می‌گوید که ” راه برگشتی نیست، نه برای فهمیدن حال دختر، نه برای تصمیمی که گرفته‌ام.” می گوید “به سیما گفته‌ام می‌رویم شمال، برای خلاصی از چیزهایی که بهتر می‌داند”  تا نگوید که او هم مثل آلیس است تو بخوان او همان آلیس است، که  آلیس قصه مهتاب را می گوید؟ یا مهتاب قصه‌ی آلیس؟ یا نه این سیماست که قصه در قصه‌ی آلیس می‌کند برای مهتاب یا شاید آلیس قصه‌ می‌گوید برای کتایون؟ جمله ها و حرف ها و قصه‌ها را می‌گوید تا توی خواننده را به اشتباه بیاندازد “آلیس بلد بود چه جوری قاتی همین متلک‌ها و لودگی‌ها و شعر‌ها و ترانه‌ها حرفش را بزند”. ” هیچ کس به انداره‌ی آلیس سوء استفاده از کلام و کلمه را بلد نیست، وقتی بخواهد به نفع خودش مصادره‌شان کند.” 

“پل خواب برای خواب راننده‌ها نیست؛ رودخانه به این‌جا که می‌رسد از تقلا می‌افتد، درست زیر پل تبدیل می شود به طفلی در آغوش مادرش، در امن و امان. گول سیما را نخوردم، اما از تعبیر و کلکی که سرمان درآورده بدم نیامد. رفتم صندلی عقب.” “مجبورم کرد بایستم تا چیزی بگیرد، چای انگار، و از همان‌جا نشست پشت رُل.” گریز سنگی مهتاب با ۲۰۶ روی جاده چالوس، گریز سه‌ شماره با شورولت آبی شاسی بلند است و حالا نه مهتاب که سیما است که از همان‌جا از همان کف حیاط از همان میدان اسبی نشسته پشت رُل یا نه آلیس سرزمین عجایب پلاک ثبتی ۱۰۲۳ دارد سیما و مهتاب را گول می‌زند و غول چراغ جادو با بوی تند و شلخته این سه رمنده نجیب را یک بار می‌نشاند توی اتاق شورولت آبی شاسی بلند بی هیچ قدمی از قدم برداشتن مثل رودخانه که ” به این‌جا که می‌رسد از تقلا می‌افتد، درست زیر پل تبدیل می شود به طفلی در آغوش مادرش، در امن و امان. همان جای روغن ریزی کف حیاط، همان آغوش، تو بخوان همان پیله  “کرم شب‌تاب آبی رنگ”. “توی اتاق به غیر از گرما یک چیز دیگر هم بود” غول چراغ جادو با بوی تند و شلخته حالا سیما را نشانده پشت رُل توی اتاق ۲۰۶ و این گریز سنگی سه رمنده نجیب در سرگیجه برگ برگ تکه شده هزار و یک شب چاپ سنگی توی آتش پیت حلبی،چپانده لای شکاف‌ آجرهای دیوار حیاط مریم خانم.

ماشین سه شماره می‌گریزد. سیما، آلیس، مهتاب.  “بابا گفت:«نه، شما داشتین خفه‌ می‌شدین».” ” بوی آلیس مخم را گاز می‌گیرد. تند و شلخته است.” ” وقتی توی درمانگاه به هوش آمدم” “«آب …، باید یه قرص بخورم.» “و آلیس چیزی شبیه به «حالت تهوع» می گوید. ” با همین کلمه «تهوع» پرت می شوم توی بیمارستان و آلیس را می‌بینم که تمام روز حالت تهوع دارد.” “بابا گفت:«نه، شما داشتین خفه‌ می‌شدین» ،” من لال شده بودم. هیچ چیز توی مغزم سر جای خودش نبود. نه آلیس، نه کاری که کرده، نه اتفاقی که برایش افتاده، هیچ کدام. آلیس بی جان افتاده بود روی تخت و خیال دفاع از خودش را نداشت.”  “« من زنده‌م. پس کسی با خوردن اون قرص‌ها نمی‌میره.» “اتاق آلیس از طوفان درامان مانده بود. تخت فلزی قدیمی با کلگی‌های برنجی کدر همان بود که توی خانه بچگی هایشان توی یکی از اتاق‌ها بود و کسی رویش نمی‌خوابید. تخت زیادی مرتب بود. انگار صد سال است کسی بهش دست نزده. آلیس را مجبور کردم بخوابد روی تخت و کاری به هیچ چیز نداشته باشد” “باید برایش کتاب می‌خواندم، کاری که خودش موقع مریضی من می‌کرد.” همه حرفها و اسم‌ها را برداشته چپانده لای شکاف‌ آجرهای دیوار حیاط مریم خانم “باید برایش کتاب می‌خواندم.”  “«دیشب داشت می‌مرد»” ” آلیس درد داشت. تاب برمی‌داشت و رها می‌شد. لحظه‌ای کلافه می خواست از تخت و اتاق و خانه بزند بیرون و لحظه ای بعد نوزادی می‌شد در هجوم نور و صدا که با وحشت دست و پا می‌زند. کمی بعد خودش را مچاله می‌کرد. شاید بشود برگردد همان جای امن قبلی، که نمی‌شد، دیگر نمی‌شد.” “رودخانه به این‌جا که می‌رسد از تقلا می‌افتد، درست زیر پل تبدیل می شود به طفلی در آغوش مادرش، در امن و امان. گول سیما را نخوردم” ” آلیس می‌رفت سراغ حرکت بعدی. روی تخت می‌نشست و گریه می‌کرد.” “تخت فلزی قدیمی با کلگی‌های برنجی کدر همان بود که توی خانه بچگی هایشان توی یکی از اتاق‌ها بود و کسی رویش نمی‌خوابید. تخت زیادی مرتب بود. انگار صد سال است کسی بهش دست نزده. آلیس را مجبور کردم بخوابد روی تخت و کاری به هیچ چیز نداشته باشد”. “«دیشب داشت می‌مرد»” “باید حرکت کنیم. سیما برای رد شدن از راه باریکه‌ی کنار خاور دست دست می‌کند و آلیس یک بند غر می‌زند که از این طرف برود و بپیچد جلوی فلان ماشین و فلان کار را بکند. می خواهم همان پشت بمانم و چشم‌هایم را ببندم و اگر شد، یک بار دیگر اندازه‌ی خواب دیدنی، آسودگی کنم.” “نمی‌شود” روغن‌ریزی موتور قطره قطره هم که باشد همان جای قبلی باید بچکد، هر ردی از تاخت و گریز سه‌ شماره با شورولت آبی شاسی بلند نباید پیدا باشد، بایست برگردد به جای قبلی. تو بخوان هر چیزی، هر گریزی،  هر میلی، هر تمنا و هوسی و هر طغیانی هرچند هم که رمنده نجیب ” از همان وقتی که پایش به کلاج و ترمز می‌رسید” پریده باشد پشت فرمان شورولت آبی شاسی بلند، باید برگردد به همان جای قبلی توی حیاط. 

چارچوب ها تخطی ناپذیرند، “گفتم”«راهی نیست، اگه بذارن!»”  “باز سه‌تاییم. همیشه یک سه‌تایی بود که من یکی‌اش باشم.” “سیما آمد، قاتی نحسی همین سه تایی شدن شد و حالا ما سه‌تا هستیم؛ من و مهتاب و سیما.  سه رمنده نجیب سرزمین عجایب پلاک ثبتی ۱۰۲۳ ، دیگر ۲۰۶ سه شماره نمی‌گریزد. ”  خورده بود به دیواره ی صخره‌ای جاده و پیچیده بود سمت دره. ” “اول بدنه سمت شاگرد سابید به صخره. بعدش ۲۰۶ پر شد از جیغ و داد و بیداد. ماشین چرخید سمت دره و درختی متوقفمان کرد. از شدت جیغ‌هایی که زده بودیم یا از ضربه ناگهانی حادثه، به یک باره خاموش شدیم. سکوت شد. توی ماشین، خلسه‌ی چند ثانیه‌ای مرگ یا بی هوشی یا ترس یا… هر چه بود زبان نداشتیم. ماشین اول به صدا درآمد با فس بلندی که کشید. انگار چیزی تویش خالی شد و انگار فرمان داده باشد، ما هم آزاد شدیم. کیسه ی ایربگ خالی شد و پودر داخلش پخش شد روی فرمان. صدای ناله‌ی سیما می‌آمد.”  “وقتی توی درمانگاه به هوش آمدم” “بابا گفت: «نه، شما داشتین خفه می‌شدین.» گفتم:« یه بویی بود یه بوی تیز. مخم رو گاز گرفت!.” رمان از این بی‌هوشی و سرگیجه بوی تند و شلخته پا از پا بر نخواهد داشت. سه نفر رمندگان نجیب یک مای جمع نیستند، فرد هستند و نویسنده  همه‌ی “اسم‌ها را چپانده بود لای زندگی‌اش یا خودش را چپانده بود توی قصه؟”  و جمله ها و حرف ها و قصه‌ها را می‌گوید تا توی خواننده را به اشتباه بیاندازد که همه‌ی قصه را گفته، تا اینجا که خواندیم دیدیم همه را نگفته،  “بغلش کردم، ولی نپرسیدم چرا شمال، چرا امروز.”،”تنها فرقش با امروز حماقت مهتاب است که خیال می‌کند دلیل این که توضیحی نمی‌خواهم، ربط مستقیم و محکمی با صمیمیت و هم نظری‌ام با تصمیماتش دارد! که ندارد. می‌خواهم بگویم «می‌دونم چه مرگته». ولی می‌زنم به جاده خاکی.  انتخاب مهتاب است که اینجاییم. وقتی گفت برویم شمال، چاه ویلی ته چشمانش بود، یک چیز بی‌انتها که برای ندیدنش بغلش کردم. حرف را کشاند به فراموشی، ته دلم گفتم «خر خودتی..»”  گریز سنگی قطار روی ریل راه آهن، مثل شورولت آبی شاسی بلند کف حیاط ، مثل ۲۰۶ دور میدان اسبی عظیمیه کرج “حواسش” هست که باید  هر جا که می‌رود با این سه رمنده نجیب از ریل خارج نشود“جای روغن‌ریزی کف حیاط همان قبلی” مثل رودخانه چالوس “به این‌جا که می‌رسد از تقلا می‌افتد”، چارچوب ها تخطی ناپذیرن” نور نوکیا ۱۰۰ رد لاستیک‌ها را پیدا کرده که تا آسفالت جاده ادامه دارد. جاده یک ورش پیچ و یک ورش یک آبراه خشک است. کج می‌شود. کجا می‌رود و به کجا می‌رسدش را کرام الکاتبین می‌داند. چشم می‌چرخانم. هیچ نوری نیست. نه لامپ و چراغی، نه فانوس و آتشی. از ماشین و آدمیزاد هم خبری نیست. آبراه شبیه شیارهای ناخن کن رو صورت بیوه زنی‌ست،. شاید یکی از همین زخم‌ها ماشین را کشانده سمت صخره.” “قطار که سوت کشان رسید، سرم را یک‌باره بیرون آوردم.”،”صدای ساییده شدن چرخ‌ها را می‌شنیدم. قطار جایی نرسیده به ایستگاه متوقف شد.”، ” من فاتح شدم. قطار مجبور شد جایی نرسیده به ایستگاه بایستد. من مجبورش کردم.”  “با این که به هیچ جادو جنبلی باور ندارم، تخیلم را عجیب کار انداخت. برای زندگی، به واقعیت و جادو به یک اندازه نیاز است.” “از تصادف به این طرف، باز حرف نمی زند. شبیه ده سالگی؟ زبان بند آمده‌ی مهتاب توی ده سالگی چه جوری باز شده بود؟ اگر سیما می‌خواهد کاری بکند باید با بغل کردنش شروع کند. من هم بغلش کرده بودم”  “دوتا مهره‌ی مار توی بشقاب سرکه، فاصله‌ی خوش‌شانسی را پیموده بودند.” “خوش شانسی چیست؟ داشتن  دو مهره‌ی عجیب و غریب؟ من آن دو مهره را داشتم”  “مهره‌های مار را نشانش داده بودم و گذاشته بودمش توی سرکه تا انرژی باعث حرکتشان بشود. گفته بودم:«بخواب. بیدار که بشی رسیدن به هم.” ” ۲۰۶ حرکت مختصری کرده. درخت بزرگی که تا همین چند لحظه پیش مانع حرکت ماشین بود مانده یک طرف. …. من هم دست از روی فرمان بر می‌دارم. معطل دست‌هایم نمی‌مانم؛قلابشان می‌کنم پشت سرم.ماشین دیگر جاکن شده.”…. “سیاهی دره ماشین را فرومی‌بلعد. “…. “قبول نیست … وسط خوشبختی نباید بخوابی…»….”می‌خواهم خوابم را برای مهتاب تعریف کنم. آهسته می‌گویم:«خواب دیدم، یه خواب عجیب!»”….  “ما سه تا بودیم؛ من و مهتاب و آلیس قرار بود ویرانه‌ها را ببریم و دوباره ساخته شویم ما نرسیده بودیم و ویرانی پا برجا بود.”  “بیمارستان شلوغ بود. مهتاب را شناختم. هیچ عوض نشده بود.” “مهتاب به آلیس فحش داده بود؛ صد بار «دختره‌ی احمق» صدایش کرده بود. همان اندازه التماسش کرده بود زنده بماند.” “گفته بود؛«محض یاس‌های امین‌الدوله نمیر…»” “نقشه‌شان هر چه بوده شکست خورد، مگر نه این که نقشه‌ها برای رساندن ما به جایی هستند؟ شهری، منطقه‌ای، کسی… اما نرسیده بودیم؛ نه شهری نه خانه‌ای، نه پیش کسی.”  “کاش می‌شد عطر چای و گل‌محمدی همیشگی بیاید و آلیس شعر بخواند و بلند بخواند و یواش شود و یواش‌تر شود و همان‌جا همان وسط،یکی‌یکی بخوابیم. بوی گاز با صدای فش مانندی خیال خانه را با جنگل و جاده و این جا عوض‌ می‌کند. آلیس اجاق مسافرتی را برای گیراندن آتش علم کرده. برگه‌های دفترچه یادداشت را می‌گیرد جلوی شعله‌های اجاق و توی چوب‌های تر می‌اندازدش. چقدر کلمه دود می‌کند.”  “مهره‌ها را آلیس آورده بود، گفته بود:«بیا یه جادو جنبل وطنی ببین.» و مهره‌ها را گذاشته بود توی سرکه و مهره‌ها جنبیده بودند سمت هم، کند اما رونده. گفته بودم:«این معجزه‌ست!» گفته بود:« شاید هم باشن. می‌گن انرژی خوشبختیه.»  “«جادوم کردن، عوض شدم. از شروشور افتاده‌م.» آلیس گفته بود:«اگه عوض بشه که دیگه طالع نیست!” می‌خواهم تقدیر و خواستن و خوشبختی را توی یک جمله کنار هم بگذارم و با نخ‌های نامرئی از لغت‌هایی که با احتیاط انتخاب می‌کنم، ریسه‌شان کنم: «تقدیر اونیه که دستت نیست؛ اگه چیزی می‌خوای، باید به دستش بیاری.” “آلیس هم سر بزنگاه  انگار مچم را گرفته باشد…. «تقدیر ازلی ابدیه….»”  “شعله‌ها اولش بی‌جانند. بعد بلند می‌شوند و توی دست باد، کشیده می شوند سمت من و مهتاب و آلیس.”  “نور لرزان موبایل همراه آلیس نا پدید شد. تاریکی ماند” “صدایی آمد، اما آلیس نبود.” “زوزه بود، دور بود، اما بود” “«صدای حیوونه؟ گرگه؟»” “بدتر از همه تاریکی بود. تاریکی نزدیک را شعله‌های کوتاه و بی‌تاب اجاق …. می‌تاراند، اما تاریکی دور را وهم پر می‌کرد، وهم آدم‌هایی که نبودند و جایشان را به حیوانات داده بودند، گرگ و شغال …“ “«خلاصی نیست. تا این‌ها هست خلاصی نیست…»” “شعله‌ها زیاد بود و تا این‌جا گرگ و روباه و گراز را ترسانده بود.”  “بوی چوب‌هایی که می‌سوخت و مثل یک خط باریک مواج ناپیدا از گوشه‌ی اتاق می‌رسید به من. می‌رفت توی کله‌ام، شبیه گرگ ناقلا که بوی  خرگوش می رفت توی سرش. دنبالش می‌کرد، آن قدر که نمی‌فهمیدی کدام دنبال کدام است. کله‌ام سنگین شده بود. شاید شکار شده بودم، بی هیچ تقلایی، بی هیچ گریزی.”  “ما سه تا بودیم؛ من و آلیس و مهتاب. آمده بودیم ویرانه‌هایمان را یک جایی بریزیم و منتظر باشیم تا  چهارچوبمان ساخته شود، پیچ و مهره شود، روغن کاری شود، بعد برگردیم. باید برگردیم.” بایست برگردد به همان جای روغن ریزی کف حیاط همان جای قبلی. برگردد و از لای شکاف‌های آجر دیوار حیاط مریم خانم   ” سکه‌های سر سلامتی را بریزد روی تابوت جنازه کف حیاط مانده مریم‌خانوم” در گریز سنگی قطار روی ریل راه آهن  باید برود و برگردد مثل شورولت آبی شاسی بلند کف حیاط ، مثل ۲۰۶ دور میدان اسبی عظیمیه کرج “«خلاصی نیست. تا این‌ها هست خلاصی نیست…»” برای گریز سنگی از خفگی، از ماندن کف حیاط. مهره‌های مار هرجا  که باشند برسند به هم، خلاصی نیست باید برگردند به هم دور کرسی‌های زود علم شده و لحاف سنگین چهل تکه، توی اتاق آلیس که  از طوفان درامان مانده. رمندگان نجیب باید برگردند به تخت فلزی قدیمی با کلگی‌های برنجی کدر تختی که انگار صد سال است کسی بهش دست نزده و از ریل خارج نشده. “«خلاصی نیست. تا این‌ها هست خلاصی نیست…»” گریزی نیست زخم شیارهای ناخن کن روی  صورت  جنازه کف حیاط مانده مریم‌خانوم”  ماشین را کشانده سمت صخره.” “قطار که سوت کشان رسید، سرم را یک‌باره بیرون آوردم بوی گاز با صدای فش مانندی خیال خانه را با جنگل و جاده و این جا عوض‌ می‌کند.صد بار «دختره‌ی احمق» صدایش کرده بود. همان اندازه التماسش کرده بود زنده بماند.” “گفته بود؛«محض یاس‌های امین‌الدوله نمیر…»” برگه‌های دفترچه یادداشت را می‌گیرد جلوی شعله‌های اجاق و توی چوب‌های تر می‌اندازدش. چقدر کلمه دود می‌کند.” برگ برگ تکه تکه شده هزار و یک شب چاپ سنگی توی آتش پیت حلبی “باید برایش کتاب می‌خواندم.”  “«دیشب داشت می‌مرد»”  “«خلاصی نیست. تا این‌ها هست خلاصی نیست…»” کاری هم از دو مهره‌ی عجیب و غریب ساخته نیست. گفته بودم:«این معجزه‌ست!»  خلاصی نیست و نه از معجزه و نه تو بخوان غول چراغ جادو بگیر به حساب آن چیزی که یک جایی همان اطراف ازش با هیولا اسم برده بود  و اینجا بگذارش به حساب همانی که ربابه سلیمانی می گوید “توی اتاق به غیر از گرما یک چیز دیگر هم بود”  که شکارش شده بود که از هوشش برده بود که افسونش کرده بود، گریز، گریز سنگی است روی پیچ و تاب جاده چالوس روی مسیر تخت فلزی قدیمی با کلگی‌های برنجی کدر تختی که انگار صد سال است کسی بهش دست نزده و از ریل خارج نشده، خلاصی نیست.آلیس گفته بود:«اگه عوض بشه که دیگه طالع نیست!” بخت و تقدیر و طالع  و دوتا مهره‌ی مار توی بشقاب سرکه، فاصله‌ی خوش‌شانسی را در سرزمین عجایب پلاک ثبتی ۱۰۲۳  پیموده بودند.  ۲۰۶ خورده بود به دیواره ی صخره‌ای جاده و پیچیده بود سمت دره.صدایی آمد، اما آلیس نبود. “زوزه بود، دور بود، اما بود” “«صدای حیوونه؟ گرگه؟»” “بدتر از همه تاریکی بود. تاریکی نزدیک را شعله‌های کوتاه و بی‌تاب اجاق …. می‌تاراند، اما تاریکی دور را وهم پر می‌کرد، وهم آدم‌هایی که نبودند و جایشان را به حیوانات داده بودند، گرگ و شغال …“ “«خلاصی نیست. تا این‌ها هست خلاصی نیست…»” “شعله‌ها زیاد بود و تا این‌جا گرگ و روباه و گراز را ترسانده بود.”  “از تصادف به این طرف، باز حرف نمی زند. شبیه ده سالگی”. “باز سه‌تاییم. همیشه یک سه‌تایی بود که من یکی‌اش باشم.” “سیما آمد، قاتی نحسی همین سه تایی شدن شد و حالا ما سه‌تا هستیم؛ من و مهتاب و سیما.

 



لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights