Advertisement

Select Page

تمامیت در کلام

تمامیت در کلام

 

 

متن سخنرانی لاسلو گراسناهورکایی در مراسم رسمی میهمانی آکادمی نوبل سوئد

 

خانم‌ها و آقایان گرامی!

آنگاه که جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۲۵ را دریافت کردم، نخست می‌خواستم اندیشه‌هایم را درباره امید با شما در میان بگذارم؛ اما از آنجا که ذخایر امید در وجودم بی‌شک به پایان رسیده است، اکنون ناگزیرم نه از امید، که از فرشتگان سخن بگویم.

۱

من در رفت‌وآمدم؛ قدم می‌زنم، بالا و پایین، و به فرشتگان می‌اندیشم. حتی اکنون نیز، گرچه می‌پندارید اینجا ایستاده‌ام و در برابر میکروفون سخن می‌گویم، در واقع در حرکت، در پیاده‌روی مداومم. مبادا به چشمان خود اعتماد کنید – چنین می‌نماید که ایستاده‌ام، اما حقیقت آن است که می‌چرخم، از گوشه‌ای به گوشه دیگری می‌روم، و باز به همان نقطه آغازین بازمی‌گردم؛ و این مسیر را بی‌وقفه، دور و دور، تکرار می‌کنم. و بله، در این مسیر، به فرشتگان می‌اندیشم؛ به فرشتگانی که باید بی‌درنگ بگویم از نوعی تازه‌اند – فرشتگانی بی‌بال.

بنابراین، دیگر ضرورتی ندارد ذهنمان را به پرسش‌های دیرین مشغول کنیم؛ اینکه اگر دو بال بزرگ از پشت این فرشتگان بیرون می‌زد، آن خیاط آسمانی هنگام دوختن جامه چه می‌کرد؟ در آن بالا، در کارگاه نامرئی‌اش، چه دانشِ پوشیده‌ای جریان داشت؟ بال‌ها، طبعا بیرون‌اند، بیرون از جسم شفافشان؛ اما پس کجا جای می‌گیرند؟ آیا آن ردای نرم و شیرین، آن جامه آسمانی که بر تنشان می‌پیچید و بال‌ها را هم دربرمی‌گرفت، این کار را انجام می‌داد؟ یا برعکس – اگر بال‌ها بیرون نمی‌زدند – چگونه ردای آسمانی می‌توانست هم بدن را بپوشاند و هم بال‌ها را؟
آه، بوتیچلی بیچاره، لئوناردوی بیچاره، میکل‌آنژلوی بیچاره، و البته جوتو و فرای آنجلیکوی بیچاره!

اما اکنون دیگر اهمیتی ندارد؛ آن پرسش، همراه با فرشتگان دوران کهن، محو شده است. فرشتگانی که من از آن‌ها سخن می‌گویم، فرشتگان تازه‌اند. این را از همان لحظه‌ای درمی‌یابم که در اتاق کارم قدم‌زدن را آغاز می‌کنم؛ همان اتاقی که شما تنها در لحظه‌ای آن را می‌بینید که من در برابر میکروفون ایستاده‌ام تا بگویم – به‌عنوان دریافت‌کننده‌ی امسالِ جایزه‌ی نوبل ادبیات – که می‌خواستم درباره امید سخن بگویم، اما دیگر نخواهم گفت؛ و پس ناگزیر از فرشتگان آغاز می‌کنم.

و همان‌دم که شروع کردم، خطوطی مبهم در ذهنم شکل گرفت؛ در حالی که در فضای کاری‌ام – که چندان بزرگ نیست – در حالت مراقبه‌واری قدم می‌زدم. فضایی چهار دربچه از در اتاقکی بر فراز یک برج که باید مساحت راه‌پله‌ی منتهی به همکف را از آن کم کنید. البته مبادا در ذهن خود برج عاجی باشکوه مجسم کنید؛ این اتاقکِ برجی از ارزان‌ترین تخته‌های صنوبر نروژی ساخته شده و بر گوشه‌ی راست یک ساختمان چوبی یک‌طبقه سوار است؛ اما چون زمین من بر شیبی تند قرار گرفته – تمام سازه بر بلندای تپه‌ای بنا شده و رو به دره‌ای خم شده است – این اتاقِ الحاقی چون برجی کوچک بر فراز طبقه‌ی پایین برآمده است. و چون می‌خواستم اتاق‌هایی در همکف بیفزایم – کتاب‌هایم با سماجتی عجیب هر فضایی را می‌بلعیدند، و دیگر چاره‌ای نمانده بود – این اتاق بر اثر همان شیب، همچون برجی باریک بر روی طبقه‌ی زیرین برخاست.

اکنون اما، تنها می‌خواهم از فرشتگان سخن بگویم.

نه از امید.

و نه از فرشتگان قدیمی – همان فرشتگانی کهن، زیرا آنان، بالدار یا نه، همواره حامل پیامی بودند. کافی‌ست نقاشی‌های «بشارت» را به یاد آورید؛ آن آثار بی‌شمار در قرون وسطا و رنسانس؛ آن فرشتگان که پیامشان این بود: «کسی که باید زاده شود، زاده خواهد شد.»

فرشتگان کهن پیام‌رسان بودند؛ پیام را یا به‌صورت شفاهی، یا – چنان‌که در نقاشی‌های قرون نهم و دهم می‌بینیم – بر نواری مواج از کلمات می‌خواندند؛ آثاری که کلمه در آن‌ها منزلتی بی‌بدیل داشت.

حتی زمانی که مأموریت‌هایی جز بشارت انجام می‌دادند، باز حامل پیام آن یگانه‌ی بالا بودند. پیام یا در نوری نهفته بود یا در گوشی زمزمه می‌شد. به همین دلیل نمی‌توان آنان را از پیامشان جدا کرد – یا بهتر است بگویم: نمی‌شد جدا کرد. آنان خودِ پیام بودند؛ پیامِ آن یکتایی که نمی‌توان به او التماس کرد. او بود که آنان را فرستاد؛ برای ما، ما که در گرد و غبار دست‌وپا می‌زنیم، ما که پرسه می‌زنیم، محکوم به عواقب پیش‌بینی‌ناپذیریم.
آه، آن دوران زیبا!

به‌اختصار، هر فرشته‌ی کهن، پیامی بود از کسی به کسی دیگر؛ پیامی با ماهیت فرمان یا گزارشی آسمانی. اما اکنون – در این اتاق برجی که، همان‌طور که می‌دانید، از تخته‌های ارزان صنوبر نروژی ساخته شده و گرم‌کردنش تقریباً ناممکن است – قصد ندارم درباره فرشتگان کهن سخن بگویم؛ حتی اگر تصاویرشان هنوز در درون ما زنده باشند، به لطف نوابغ قرون وسطا و اوایل دوران مدرن، از جوتو تا… جوتو؛ حتی اگر این فرشتگان کهن، با صفاتی چون «اغواگر»، «والا» و «صمیمی»، هنوز بتوانند جان ما را لمس کنند؛ حتی اگر بتوانند روح ما – این جان‌های ناتوان از ایمان – را بنوازند.

زیرا حقیقت آن است که آن‌ها تنها کسانی بودند که در طی هزاره‌ها، با ظهور گهگاهشان، به ما امکان دادند تا «آسمان» را حس کنیم، و از خلال آن، جهت‌گیری راستینِ جهان را دریافت کنیم؛ جهانی که با «بالا» و «پایین»، فضای خود را تثبیت کرده بود. و هرجا جهت هست، فاصله هست؛ و هرجا فاصله هست، زمان هست.

و بدین‌سان قرن‌ها – آه، و هزاره‌ها – بر ما گذشت؛ در جهانی که می‌پنداشتیم آفریده شده است، جهانی که در آن این ملاقات‌ها با فرشتگان، به ما امکان داد تا احساس کنیم مکان و معنا هنوز دست در دست هم دارند.

اگر بنا بود از فرشتگان کهن سخن بگویم، باید در اتاقم دور گوشه‌ای می‌گشتم و باز به همان گوشه بازمی‌گشتم. اما نه – فرشتگان کهن دیگر نیستند.

فرشتگان ما، فرشتگان جدیدند.

و من، اکنون که در برابر نگاه شما ایستاده‌ام، از آنان سخن می‌گویم. دیگر دور اتاق نمی‌چرخم، زیرا – همان‌گونه که شاید اشاره کردم – فرشتگان امروز، همین فرشتگان جدیدند.

 فرشتگان امروز، فرشتگان جدیدند

آنان، با از دست دادن بال‌هایشان، دیگر شنل‌های لطیف بر تن ندارند؛ با لباس‌هایی ساده و روزمره میان ما قدم می‌زنند. نمی‌دانیم شمارشان چند است، اما اشاره‌های مبهم می‌گویند که تعدادشان تغییر نکرده. و درست همان‌گونه که فرشتگان کهن در دوران قدیم ظاهر می‌شدند، این فرشتگان جدید نیز به‌طرزی شگفت‌انگیز در میان لحظات زندگی ما پدیدار می‌شوند. اگر بخواهند، تشخیص‌شان آسان است؛ اگر نخواهند پنهان کنند که چه با خود حمل می‌کنند. آسان است، زیرا گویی با آهنگی دیگر، ریتمی دیگر، ملودی‌ای متفاوت قدم در هستی ما می‌گذارند؛ جهانی که ما در آن – اینجا در غبار، در تقلا و سرگشتگی – سرمی‌کنیم.

افزون بر این، حتی مطمئن نیستیم این فرشتگان جدید «از بالا» می‌آیند؛ زیرا دیگر گویی «آنجا بالایی» وجود ندارد. آن مکان نیز، همراه با فرشتگان کهن، ناپدید شده و جایی ناشناخته جای آن را گرفته – جایی که اکنون تنها سازه‌های دیوانه‌وارِ ایلان‌ماسک‌های جهان، فضا و زمان را در آن به‌دلخواه سامان می‌دهند.

و از این‌جاست که شاید شما، تنها یک پیرمرد را در برابر خود می‌بینید – پیرمردی که به زبان غریب خود، به مناسبت دریافت جایزه نوبل ادبیات سخن می‌گوید – اما همان پیرمرد، در اتاقک برجی سرد و ناتوان از گرم‌شدن، میان تخته‌های صنوبر نروژی، بی‌وقفه قدم می‌زند؛ یعنی خودِ من. و اکنون گام‌هایم را تندتر می‌کنم، گویی می‌خواهم بگویم که اندیشه‌هایم درباره این فرشتگان جدید، به گامی دیگر نیاز دارد.

و ناگهان درمی‌یابم: این فرشتگان جدید نه‌تنها بی‌بال‌اند، بلکه بی‌پیام‌اند؛ هیچ پیامی همراه ندارند.

آنان تنها با لباس‌های ساده‌شان میان ما حضور دارند. اگر نخواهند، قابل تشخیص نیستند؛ اما اگر بخواهند شناخته شوند، یکی از ما را برمی‌گزینند، پیش می‌آیند، و ناگهان – در یک لحظه – پرده‌ها از برابر چشمان ما فرو می‌افتد؛ لایه‌ای از دل ما کنار می‌رود.

«برخورد»ی رخ می‌دهد.

در شوک می‌ایستیم:

ای خدای من – فرشته است!

آن‌ها آنجا، درست مقابل ما ایستاده‌اند.

اما… چیزی به ما نمی‌دهند؛ نه جمله‌ای، نه نوری، نه زمزمه‌ای. حتا یک کلمه بر زبان نمی‌آورند، گویی لال باشند.

فقط آنجا می‌ایستند و می‌نگرند؛ به ما نگاه می‌کنند، و در نگاهشان خواهشی پنهان است – خواهشی که ما در چشمان آنان نگاه کنیم، تا…

ما خودمان

ما، خودِ ما می‌توانیم پیامی به آن‌ها منتقل کنیم؛ تنها با این تفاوت که، افسوس، ما پیامی برای عرضه نداریم. زیرا در پاسخ به آن نگاه ملتمسانه، تنها می‌توانستیم همان چیزی را بگوییم که زمانی بسیار دور، در پاسخ گفته می‌شد؛ زمانی که هنوز پرسشی وجود داشت. اما اکنون نه پرسشی هست و نه پاسخی. پس این چه نوع برخوردی است؟ این چه صحنه آسمانی و زمینی است؟ آن‌ها تنها در برابر ما ایستاده‌اند و به ما می‌نگرند، و ما نیز در برابرشان ایستاده‌ایم و به آنان نگاه می‌کنیم؛ و اگر آنان چیزی از این همه درمی‌یابند، ما بی‌گمان نمی‌فهمیم چه رخ می‌دهد. لال در برابر ناشنوا، ناشنوا در برابر لال –  چگونه می‌توان از چنین وضعی گفت‌وگویی پدید آورد؟ چگونه می‌توان تفاهمی متصور شد؟ حتی سخن از «حضور الهی» هم در میان نیست؛ آن حضوری که ناگهان برای انسانِ تنها، خسته، غمزده و حساس رخ می‌دهد، چنان‌که اکنون روی می‌دهد –  اگر اجازه باشد مرا نیز در زمره شما قرار دهید  –  این ادراک بر من آشکار می‌شود: من که ظاهرا اینجا، در برابر شما ایستاده‌ام و در میکروفون سخن می‌گویم، اما در حقیقت آن بالا، در اتاقک برج خود هستم، همان‌جایی که، چنان‌که می‌دانید، میان تخته‌های ارزان صنوبر نروژی و عایق‌بندی شرم‌آورش، در رفت‌وآمدم؛ و آگاهی‌یافتم که این فرشتگان جدید، در سکوت بی‌انتهاشان، شاید دیگر حتی فرشته نباشند، بلکه قربانی باشند –  قربانی به معنای اصیل و قدسی واژه.

بی‌درنگ گوشی پزشکی‌ام را بیرون می‌آورم؛ چرا که همیشه آن را با خود حمل می‌کنم، و اکنون نیز، همان‌گونه که از آن اتاقک برج سخن می‌گویم و دور و دور قدم می‌زنم، آن را در دست دارم. با نهایت ظرافت، دیافراگم و زنگ گوشی را بر سینه تک‌تک شما می‌گذارم، و فورا صدای سرنوشت را می‌شنوم؛ سرنوشت‌های شما را می‌شنوم. و بدین‌کار، گویی قدم در سرنوشتی نهاده‌ام، می‌شنوم که چگونه می‌تپد؛ و این ضربان، لحظه اکنون را دگرگون می‌کند و بیش از آن، لحظه بعدی را – لحظه‌ای که قرار بود در برابر من قرار گیرد. زیرا نه، آن لحظه‌ای که گمان می‌رفت پس از این بیاید، در حقیقت فرا نخواهد رسید. لحظه‌ای کاملا دیگر می‌آید: لحظه شوک و فروپاشی بر من فرو می‌افتد؛ چرا که گوشی پزشکی‌ام داستان هولناک این فرشتگان جدیدی را که روبه‌رویم ایستاده‌اند آشکار می‌کند: داستانی که می‌گوید آنان قربانی‌اند – قربانی نه برای ما، بلکه به‌خاطرِ ما؛ برای تک‌تک ما؛ به دلیل تک‌تک ما. فرشتگانی بی‌بال و بی‌پیام؛ و در سرتاسر این مدت دانستن این حقیقت که «جنگ» در کار است –  جنگ و تنها جنگ. جنگ در طبیعت، جنگ در جامعه. و این جنگ تنها با سلاح درنمی‌گیرد، تنها با شکنجه، تنها با ویرانی نیست؛ این تنها یک سوی طیف است.

اما جنگ در آن سوی طیف نیز جاری است: تنها یک کلمه بد کافی است؛ یک کلمه بد که به سوی یکی از این فرشتگان جدید پرتاب شود. یک عمل ناعادلانه، بی‌فکر، حقیر کافی‌ست؛ زخمی بر جسم و جان. چرا که هنگامی که آنان زاده شدند، هرگز برای چنین سرنوشتی آفریده نشده بودند. آن‌ها در برابر این وضعیت بی‌دفاع‌اند: بی‌دفاع در برابر له‌شدن، بی‌دفاع در برابر پستی، بی‌دفاع در برابر بیرحمیِ بدبینانه‌ای که علیه بی‌ضرری و پاکی‌شان اعمال می‌شود. تنها یک عمل کافی‌ست –  آری، حتی تنها یک «کلمه» بد –  تا آنان را برای ابد زخمی کند، زخمی که من حتی با ده‌هزار کلمه نیز نمی‌توانم درمانش کنم؛ چرا که فراتر از هر درمانی است.

۲

آه، دیگر بس است درباره‌ی فرشتگان!

بیایید به‌جای آن از عزت و کرامت انسان‌ها سخن بگوییم.

موجود بشر – این مخلوق حیرت‌انگیز – تو کیستی؟

تو چرخ را اختراع کردی، آتش را اختراع کردی؛ فهمیدی که همکاری تنها راه بقای توست. تو مُرده‌خواری (necrophagy) را اختراع کردی تا بتوانی ارباب جهانی باشی که تحت فرمان توست. تو هوشی شگفت‌آور کسب کردی و مغزت آن‌قدر بزرگ، پرچین و پیچیده شد که به واسطه‌ی همین مغز بر جهانی که خود نامش را نهادی، قدرتی – هرچند محدود – به دست آوردی. همین قدرت تو را به شناخت‌هایی رساند که بعدها روشن شد درست نبودند، اما در مسیر تکاملت تو را پیش راندند.

پیشرفت تو – که به نظر می‌رسید با جهش‌های بزرگ و خیره‌کننده به جلو حرکت می‌کند – گونه‌ی تو را بر زمین توانمند کرد و گستراند. در دسته‌ها گرد آمدی، جوامع ساختی، تمدن‌ها بنا کردی. تو توانستی معجزه‌ی منقرض‌نشدن را انجام دهی، هرچند امکان انقراض وجود داشت؛ اما باز هم بر دو پای خود ایستادی.

سپس، به‌عنوان هومو هابیلیس (انسان ماهر)، از سنگ ابزار ساختی و استفاده از آن‌ها را فرا گرفتی. بعد، به‌عنوان هومو ارکتوس (انسان راست‌قامت)، آتش را کشف کردی. و سپس، تنها به دلیل یک جزئیات کوچک – این‌که برخلاف شامپانزه، حنجره و کام نرم تو به هم نمی‌رسند – توانستی زبان را پدید بیاوری، هم‌زمان با توسعه‌ی مرکز گفتار در مغزت.

تو با خدای آسمان‌ها هم‌نشین شدی، اگر بتوان به بخش‌های خاموش‌شده‌ی عهد عتیق اعتماد کرد. او تو را با موجوداتی روبه‌رو کرد که آفریده بود، و تو برایشان نام گذاشتی. سپس بعدها نوشتار را اختراع کردی، اما تا پیش از آن نیز قادر به زنجیره‌سازیِ فکریِ فلسفی بودی: ابتدا وقایع را به هم پیوند دادی، سپس آن‌ها را از اعتقادات مذهبی‌ات جدا کردی. با تکیه بر تجربه‌ی خودت، زمان را اختراع کردی. وسایل نقلیه و قایق ساختی، بر ناشناخته‌های زمین پرسه زدی، و هر آنچه را می‌شد غارت کرد، به تاراج بردی.

فهمیدی متمرکز کردن نیرو و قدرت چه معنایی دارد. سیاراتی را که تصور می‌شد دست‌نیافتنی‌اند، نقشه‌برداری کردی. دیگر خورشید را خدا نمی‌دانستی و ستارگان را تعیین‌کننده‌ی سرنوشت نمی‌پنداشتی. تو روابط جنسی و نقش‌های زن و مرد را اختراع – یا بازاختراع – کردی، و خیلی دیر، اگرچه هیچ‌وقت خیلی دیر نیست، عشق به آن‌ها را کشف کردی.

تو احساسات، همدلی، و سلسله‌مراتب گوناگون دانش را اختراع کردی. و سرانجام به فضا پرواز کردی؛ پرندگان را وانهادی و خود پرواز را آموختی. سپس به ماه رفتی و نخستین قدم‌هایت را آنجا گذاشتی.

تو سلاح‌هایی اختراع کردی که می‌توانند چندین بار کل زمین را منفجر کنند. سپس علومی را پدید آوردی که چنان انعطاف‌پذیرند که فردا، بر آنچه امروز تنها می‌توانی تصور کنی، چیره می‌شوند و آن را بی‌اعتبار می‌سازند. تو هنر را – از نقاشی‌های غارها تا شام آخر لئوناردو، از افسون تاریک و جادوییِ ریتم تا یوهان سباستیان باخ – خلق کردی و در نهایت، مطابق با پیشرفت تاریخی، تو – با ناگهانیِ کامل و مطلق – دیگر به هیچ چیز اعتقاد نداشتی. و به‌لطف ابزارهایی که خود اختراع کردی، ابزارهایی که تخیل را می‌خشکانند، اکنون تنها حافظه‌ی کوتاه‌مدت برایت باقی مانده است. بدین‌سان دارایی‌های شریف و مشترکِ دانش و زیبایی و خیر اخلاقی را رها کرده‌ای.

اکنون آماده‌ای تا به سوی دشت‌های مسطح حرکت کنی، جایی که پاهایت در آن فرو خواهد رفت. حرکت نکن.

آیا به مریخ خواهی رفت؟ نه – حرکت نکن، زیرا این گِل تو را خواهد بلعید؛ تو را در باتلاق فرو خواهد کشید.

اما زیبا بود – مسیر تکامل تو نفس‌گیر بود.

فقط، متأسفانه: قابل تکرار نیست.

۳

آه، دیگر بس است درباره‌ی کرامت انسان.

بگذارید به‌جای آن درباره‌ی شورش سخن بگوییم.

من تلاش کردم در کتابم جهان ادامه دارد به این موضوع بپردازم، اما چون از آنچه نوشتم راضی نیستم، دوباره تلاش می‌کنم. در اوایل دهه‌ی نود میلادی، در یک بعدازظهر نمناک و شرجی، در برلین بودم و در یکی از ایستگاه‌های یو‌بانU-Bahn /  (متروی زیرزمینی)، در طبقه‌ی پایین، منتظر مانده بودم. سکوها – همانند همه‌جای سیستم مترو – به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در نقطه‌ی آغازِ جهت درستِ حرکت، تنها چند متر دورتر از جایی که قطار پس از توقف به مسیر خود از طریق تونل ادامه می‌دهد، یک آینه‌ی بزرگِ مجهز به چراغ‌های سیگنال نصب شده است؛ بخشی برای کمک به راننده تا بتواند کل طول قطار را ببیند، و بخشی نیز برای این‌که دقیقا مشخص کند جلوی قطار باید تا یک سانتی‌متر کجا بایستد، به‌طور موقت، برای سوار و پیاده شدن مسافران. آینه، طبعا، برای راننده‌ی قطار بود؛ و چراغ قرمز، نقطه‌ی عمود بر ریل‌ها را نشان می‌داد که راننده باید در آن می‌ایستاد تا فرایند سوار و پیاده شدن ایمن انجام گیرد. پس از آن، چراغ‌ها سبز می‌شدند و مترو می‌توانست مسیر خود را از طریق تونل ادامه دهد – در مورد من، به سمت رولِبِن  (Ruhleben).

گذشته از تابلویی که درباره‌ی ضرورت پرهیز از تصادف و رعایت مقررات هشدار می‌داد، یک خط زرد ضخیم و بسیار آشکار روی زمین، بین ستونی که چراغ‌ها روی آن نصب بود و ورودی تونل، نقاشی شده بود. این خط زرد، فارغ از آن‌که سکو چند متر دیگر نیز ادامه داشت – که داشت – اعلام می‌کرد که مسافر تحت هیچ شرایطی نباید از آن عبور کند. بنابراین در اینجا، همچون هر ایستگاهی، منطقه‌ای کاملا ممنوعه میان خط زرد و دهانه‌ی تونل وجود داشت؛ منطقه‌ای که مسافر، تحت هیچ شرایطی، نباید در آن قدم بگذارد.

منتظر بودم قطار از سمت کروزبرگ (Kreuzberg)  برسد که ناگهان متوجه شدم کسی در این منطقه‌ی ممنوعه است. یک کلوشار (clochard /  بی‌خانمان) بود؛ پشتش از درد خم شده، صورتش – در اثر همان درد – کمی به سمت ما چرخیده، همچون کسی که روی همدردی مخاطبان حساب می‌کند. او می‌کوشید بر مسیر پیاده‌روی بالای ریل‌ها ادرار کند. آشکار بود که این کار برایش دردناک است، زیرا تنها قطره‌قطره می‌توانست خود را رها سازد. تا زمانی که دقیقا فهمیدم چه رخ می‌دهد، اطرافیانم نیز متوجه شدند که این حادثه‌ی نامتعارف چگونه دارد عصر نمور ما را برهم می‌زند. ناگهان و به‌گونه‌ای عمومی، تقریبا ملموس، این اجماع پدید آمد که این وضعیت «رسوایی» است، و باید فورا پایان یابد؛ کلوشار باید برود و اعتبار خط زرد بازگردد.

اگر کلوشار می‌توانست کارش را تمام کند، آرام به میان ما بازگردد و سپس از پله‌ها بالا رود، مسئله‌ای پیش نمی‌آمد؛ اما او کار را تمام نکرد – احتمالا چون نمی‌توانست تمام کند. و آنچه اوضاع را به سوی دردسر بیشتر سوق داد این بود که ناگهان پلیسی در سکوی مقابل ظاهر شد؛ همان‌جا، درست روبه‌روی کلوشار، با صدایی قاطع او را خطاب قرار داد و به او گفت فورا کار را متوقف کند.

ایستگاه‌های مترو – باز هم به‌نام امنیت – چنان طراحی شده‌اند که قطارهایی که در جهت مخالف حرکت می‌کنند، پس از رسیدن به یک نقطه‌ی توقف، از هم جدا هستند: دو مجموعه ریل در یک ترانشه‌ی تقریبا ده‌متریِ پهنا و نزدیک یک متر عمق قرار دارند. اگر مسافری بخواهد مسیر سفرش را عوض کند و از سکویی که قطارهای ورودی از یک جهت را می‌پذیرد به سکوی قطارهایی برود که در جهت دیگر حرکت می‌کنند، ناگزیر باید به انتهای سکو برود، از پله‌ها بالا رود، در راهروی بالای ریل‌ها به سمت مقابل قدم بزند، و سپس از پله‌ها پایین بیاید. هرگز نمی‌توانست با یک پرش ساده وارد ترانشه شود و با عبور از میان ریل‌ها این ده متر را طی کند. نه – این کار، اگر بتوان درجات ممنوعیت را از هم بازشناخت، حتی «ممنوع‌تر» بود؛ و البته تهدیدکننده‌ی جان. من این حقیقت آشکار را با چنین جزئیاتی توصیف می‌کنم، زیرا پلیسی که آن روز ظاهر شد – و آشکارا خشمگین بود، هرچند سعی می‌کرد شئون خود را حفظ کند – به حکم وظیفه و حسن‌نیت، همچون ما، ناگزیر بود همین مسیر را طی کند: بالا رفتن از پله‌ها، عبور از راهرو، دویدن به سمت دیگر، پایین آمدن و رسیدن به جایی که ما ایستاده بودیم.

پیشینه‌ی معماری ایستگاه، پلیس را نیز ملزم می‌کرد که این مسیر طولانی را برود. او چند بار از همان سکوی مقابل فریاد زد – با صدایی بلند، توخالی، قهرآلود – اما بی‌فایده بود. کلوشار توجهی نکرد؛ سرش همچنان به سوی ما چرخیده بود، نگاهش – بی‌هیچ تغییری – انعکاس‌دهنده‌ی شکنجه‌اش. قطره‌ها ادامه داشتند، می‌چکیدند، می‌افتادند؛ توهینی بی‌مانند به مقررات، نظم، قانون و عقل سلیم. کلوشار توجهی به پلیس نکرد و اگر بخواهیم از عبارتی استفاده کنیم که خود پلیس شاید به کار می‌برد: طوری رفتار کرد که انگار «ناشنوا»ست. همین امر پلیس را به‌گونه‌ای خاص می‌آزرد.

البته کلوشار حضور پلیس را «حساب کرده بود»: می‌دانست که پلیس، به دلیل برتری جسمی‌اش، بسیار سریع‌تر از او خواهد رسید و او – نه به خواست خود و نه به خواست طبیعت – نمی‌تواند به‌موقع به این فعالیت ممنوعه پایان دهد. بنابراین وقتی فهمید پلیس شتاب گرفته، در سکوی مقابل آغاز به دویدن کرد تا به راهروی بالای پله‌ها برسد، از آن عبور کند، سپس به سمت ما بدود و گوش این کلوشار را بگیرد. کلوشار، با ناله، به‌سختی، کارش را قطع کرد و شروع کرد به دویدن به سمت ما تا هرچه زودتر خود را به نزدیک‌ترین پله‌هایی برساند که به طبقه‌ی بالا می‌رفتند و از آن‌جا یه‌جوری ناپدید شود.

این رقابتی وحشتناک بود. همه‌ی کسانی که در سکوی ما ایستاده بودند، با آغاز دویدن کلوشار، کاملا ساکت شدند، زیرا فورا آشکار بود که این فرار به جایی نخواهد رسید. کلوشار پیر شروع به لرزیدن کرد؛ پاهایش، و مغزش که پاهایش را هدایت می‌کرد، گویا از کار افتادند. در حالی که پلیس را می‌دیدیم – که در سکوی مقابل تلاش می‌کرد متر به متر خود را به گذرگاه بالایی برساند – کلوشار، در سکوی ما، تنها سانتی‌متر به سانتی‌متر، با فشاری وحشتناک، و دستانی پریشان، پیش می‌رفت. پلیس نیز، همان ده متر را می‌پایید – ده متری که میان‌شان فاصله بود. این ده متر برای پلیس شکنجه‌ای سنگین، مانعی ناعادلانه و مجازات‌گر بود؛ و در سوی ما، همین ده متر به معنای تأخیری بود که خودبه‌خود نوعی تشویق بی‌معنا، اما آشکار، در بر داشت: شاید کلوشار هنوز بتواند از اتهام بی‌چون‌وچرایی که در انتظارش بود بگریزد.

اگر از منظر پلیس بنگریم، او نماینده‌ی قانون بود؛ خیر مصوب و بنابراین اجباری در برابر متخلف – این ردکننده‌ی عقل سلیم، محکوم همه، یعنی شر. آری، پلیس نماینده‌ی خیرِ اجباری بود، اما در این لحظه‌ی معین، ناتوان بود. و درون من – همان‌طور که با تحقیر این رقابت غیرانسانی میان مترها و سانتی‌مترها را می‌نگریستم – ناگهان اتفاقی افتاد: توجه من چون تیغ تیز شد، و همین تیزشدگی لحظه را متوقف کرد.

لحظه درست زمانی متوقف شد که آن دو یکدیگر را دیدند: پلیسِ خوب فهمید که کلوشارِ شرور در منطقه‌ی ممنوعه ادرار می‌کند، و کلوشارِ شرور دید که – به بدشانسی‌اش – پلیسِ خوب کار او را دیده است. ده متر میان‌شان فاصله بود. پلیس باتومش را گرفته بود و پیش از آن‌که بتواند به دویدن آغاز کند، کاملا ایستاد. آه – قدرتی بی‌نهایت اما قطع‌شده در حرکتش بود: عضلاتش منقبض، آماده‌ی پریدن، زیرا برای لحظه‌ای کوتاه، اندیشه‌ای از ذهنش گذشت: «اگر به سادگی از آن ده متر بپرم، چه؟»

در سوی ما، در پناه همان ده متر، کلوشار در ناتوانی مضاعف می‌لرزید و می‌کوشید پیش برود. در این نقطه بود که توجه من، منجمد، باقی ماند – و تا امروز، هنگامی که به آن تصویر فکر می‌کنم، همچنان باقی می‌ماند: آن لحظه‌ای که پلیس خشمگین، باتوم را به دست، به دویدن می‌افتد؛ لحظه‌ای که خیرِ اجباری به سوی شر می‌دود، شری که این بار در هیئت یک کلوشار ظاهر شده است؛ و افزون بر آن، به سوی «خودِ» شرارت می‌دود، چون او اکنون از عمل خود آگاه است و قصد دارد آن را متوقف کند.

و بدین‌گونه، در این تابلوی منجمد، من همیشه می‌بینم – و حتی امروز نیز می‌بینم – آن کسی را که در سکوی دور می‌شتابد، گام‌های سریعش او را متر به متر پیش می‌برد؛ و در سوی ما، آن فرد گناهکار را که ناله می‌کند، می‌لرزد، ناتوان است، تقریبا از درد فلج شده – چه می‌دانیم چند قطره‌ی دیگر در بدنش مانده؟ – و سانتی‌متر به سانتی‌متر پیش می‌رود. آری، من می‌بینم که در این رقابتِ خیر…

تمام این‌ها به خاطر ده متر

هرگز شر را نخواهد گرفت، زیرا آن ده متر هرگز پر نخواهد شد. و حتی اگر این پلیس بتواند کلوشار را درست زمانی که قطار با غرش وارد ایستگاه می‌شود بگیرد، در چشم من آن ده متر ابدی و تسخیرناپذیر است؛ زیرا حس من تنها این را درمی‌یابد که خیر هرگز به شر دست‌وپا‌زننده نخواهد رسید، زیرا میان خیر و شر هیچ امیدی وجود ندارد – هیچ امیدی مطلقا.

قطار مرا به سوی رولِبن برد، و من نتوانستم آن لرزش و آن دست‌وپا‌زدن را از ذهنم بیرون کنم. ناگهان، همچون جرقه‌ای از صاعقه، این پرسش در ذهنم درخشید: این کلوشار و تمام طردشدگان دیگر، بالاخره کی شورش خواهند کرد – و این شورش چگونه خواهد بود؟ شاید خونین باشد، شاید بی‌رحمانه باشد، شاید هولناک، همچون وقتی که انسانی، انسان دیگر را قتل‌عام می‌کند. سپس آن فکر را کنار می‌زنم، زیرا می‌گویم نه، شورشی که من به آن فکر می‌کنم متفاوت خواهد بود، زیرا آن شورش در ارتباط با «کل» خواهد بود.

خانم‌ها و آقایان، هر شورشی در ارتباط با کل است. و اکنون که در برابر شما ایستاده‌ام و گام‌هایم در اتاقکِ برجیِ خانه‌ام آهسته‌تر می‌شود، بار دیگر آن سفرِ تک‌باره‌ی برلین با یو-بان به‌سوی رولِبن درونم می‌درخشد. یک ایستگاهِ روشن پس از دیگری از کنارم می‌لغزد؛ من هیچ‌جا پیاده نمی‌شوم. از آن زمان تاکنون، من سوار بر همان یو-بان در میان تونل بوده‌ام، زیرا ایستگاهی وجود ندارد که در آن پیاده شوم. تنها ایستگاه‌هایی را تماشا می‌کنم که می‌لغزند و می‌گذرند، و احساس می‌کنم به همه چیز فکر کرده‌ام، و هر آنچه را که درباره شورش، درباره کرامت انسانی، درباره فرشتگان، و بله، شاید درباره همه چیز – حتا  امید – در ذهن داشته‌ام، بیان کرده‌ام.

آثار

آثار لاسلو کراسناهورکایی را می‌توان بخشی از سنت اروپای مرکزی دانست؛ سنتی آکنده از امر پوچ و زشت‌نمایی اغراق‌آمیز. در این میان، بدبینی و حسِ فرجام‌باوری نقشی پررنگ دارند، اما طنز و غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن نیز در تار و پود آن تنیده‌اند. نثر کراسناهورکایی با زبانی سیال و جملاتی بلند و پیچان شناخته می‌شود؛ جملاتی که گویی نقطه را از خود رانده‌اند. از مهم‌ترین رمان‌های او می‌توان به «شیطان‌تانگو»، «اندوهِ مقاومت«، «جنگ و جنگ», «بازگشت بارون ونکهایم» و «هشتگ هرشت ۰۷۷۶۹» اشاره کرد. تجربه‌های او از سفر به چین و ژاپن نیز الهام‌بخش آثاری چون «سیئوبو در آن پایین» بوده است.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights