Advertisement

Select Page

هم‌راستایی خطرناکِ قدرت امنیتی و توهم رهبری

هم‌راستایی خطرناکِ قدرت امنیتی و توهم رهبری

 

وقتی سرکوب تنها نیست:
هم‌راستایی خطرناکِ قدرت امنیتی و توهم رهبری

 

آنچه پس از مرگ مشکوک دکتر خسرو علیکردی و مراسم هفتم او در مشهد رخ داد، فقط یک نمونه‌ی دیگر از سرکوب عریان جمهوری اسلامی نبود؛ این واقعه پرده از سازوکاری پیچیده‌تر برداشت که سال‌هاست در سیاست ایران کار می‌کند، اما کمتر به‌روشنی درباره‌اش سخن گفته شده است. سازوکاری که در آن، نیروهای امنیتی داخل کشور و بخشی از اپوزیسیون اقتدارطلب خارج از کشور، بی‌آنکه الزاماً با یکدیگر تبانی رسمی داشته باشند، در عمل به یک نتیجه‌ی مشترک می‌رسند: تضعیف و حذف فعالان مستقل حقوق بشر.
بازداشت خشونت‌آمیز نرگس محمدی، سپیده قلیان و چند فعال مدنی دیگر در جریان این مراسم، بلافاصله با واکنش نهادهای حقوق بشری بین‌المللی، رسانه‌های معتبر و افکار عمومی جهانی مواجه شد. اما هم‌زمان، جریانی موازی نیز شکل گرفت؛ جریانی که نه از دل دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی، بلکه از میان بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، به‌ویژه طیفی از سلطنت‌طلبان افراطی، سر برآورد. این جریان به‌جای تمرکز بر اصل ماجرا ــ یعنی سرکوب حق تجمع و بازداشت غیرقانونی ــ نگاه را به سمت خودِ بازداشت‌شدگان برگرداند: تردیدافکنی، برچسب‌زنی و تخریب.
جمهوری اسلامی برای سرکوب، فقط به زندان و باتوم نیاز ندارد. آنچه سرکوب را کم‌هزینه و پایدار می‌کند، فرسایش تدریجی سرمایه‌ی اخلاقی قربانی است. وقتی فعال حقوق بشر از جایگاه «صدای وجدان عمومی» به «چهره‌ای مسئله‌دار» یا «عنصری بحث‌برانگیز» تقلیل داده شود، بازداشت او دیگر فاجعه‌ای ملی نیست؛ به خبری امنیتی تبدیل می‌شود که می‌توان از کنارش گذشت.
در این نقطه، زبان‌ها به‌طرزی نگران‌کننده به هم نزدیک می‌شوند. دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی سال‌هاست از واژگانی ثابت استفاده می‌کند: «هدایت‌شده از خارج»، «مرتبط با جریان‌های مشکوک»، «اخلال‌گر». شگفت آن‌که همین منطق، با واژگانی متفاوت اما کارکردی یکسان، در بخشی از اپوزیسیون اقتدارطلب نیز تکرار می‌شود: «نفوذی»، «چپ افراطی»، «پروژه‌ی جمهوری اسلامی»، «مانع اتحاد». یکی حکم بازداشت می‌دهد، دیگری حکم حذف اخلاقی؛ اما نتیجه یکی است.
نرگس محمدی در مرکز این تضاد ایستاده است. زنی که نه به جمهوری اسلامی تعلق دارد و نه حاضر است در پروژه‌های رهبری‌محور و اقتدارطلب حل شود. استقلال او ــ استقلال اخلاقی و سیاسی ــ همان چیزی است که او را برای حکومت خطرناک و برای برخی جریان‌های خارج از کشور آزاردهنده می‌کند. او یادآور این حقیقت است که مشروعیت سیاسی نه از نام و نسب می‌آید و نه از نوستالژی قدرت، بلکه از ایستادگی، هزینه‌دادن و وفاداری به کرامت انسانی زاده می‌شود.
در چنین وضعیتی، تخریب شخصیت نرگس محمدی و دیگر فعالان مستقل، برای هر دو سوی اقتدار سودمند است. یکی می‌خواهد صدایشان را خاموش کند، دیگری می‌خواهد وزن اخلاقی‌شان را سبک کند. این هم‌راستایی لزوماً حاصل توطئه‌ای هماهنگ نیست؛ اما در عمل، به نوعی «تقسیم کار ناخواسته» می‌انجامد: سرکوب فیزیکی در داخل، ترور شخصیت در خارج.
آنچه روز بعد از بازداشت‌ها رخ داد، این تصویر را کامل‌تر کرد. پس از به‌هم خوردن مراسم و دستگیری فعالان، در برخی تجمع‌ها و فضاهای مجازی، شعارهایی چون «روحت شاد رضا شاه» و «کینگ رضا پهلوی» برجسته شد و بازنشر گسترده یافت. اندکی بعد، رضا پهلوی در پیامی ویدئویی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد، خواهان آزادی بازداشت‌شدگان شد؛ اما نکته‌ای اساسی در این پیام وجود داشت: او نامی از نرگس محمدی، سپیده قلیان و دیگر چهره‌های شناخته‌شده‌ی حقوق بشری نبرد.
در سیاست، نام بردن یا نبردن بی‌اهمیت نیست. در شرایطی که نرگس محمدی شناخته‌شده‌ترین چهره‌ی حقوق بشریِ بازداشت‌شده و برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل است، حذف نام او از چنین پیامی، تصادفی یا خنثی تلقی نمی‌شود. این سکوت، آگاهانه یا ناآگاهانه، فاصله‌گذاری می‌کند؛ فاصله‌ای که دقیقاً همان چیزی است که دستگاه سرکوب از آن بهره می‌برد.
وقتی مطالبه‌ی آزادی «کلی» و بی‌نام می‌شود، افراد از جایگاه انسانی و اخلاقی خود تهی می‌شوند و به «پرونده» تبدیل می‌گردند. این همان فرآیندی است که سرکوب را عادی می‌کند. جمهوری اسلامی از چنین وضعیت‌هایی استقبال می‌کند، زیرا می‌تواند نشان دهد حتی در خارج از کشور نیز اجماعی روشن بر سر این چهره‌ها وجود ندارد.
تجربه‌ی تاریخی جنبش‌های آزادی‌خواهانه نشان داده است که سرکوب، زمانی بیشترین اثر را دارد که قربانیانش پیشاپیش در عرصه‌ی عمومی تنها شده باشند. وقتی فعال حقوق بشر به‌جای حمایت بی‌قیدوشرط، در معرض محاکمه‌ی سیاسی از سوی اپوزیسیون قرار می‌گیرد، حکومت دیگر نیازی به دروغ‌پردازی پیچیده ندارد؛ اختلاف‌ها خود گویای همه‌چیز می‌شوند.
در نهایت، مسئله به بحران بلوغ سیاسی بازمی‌گردد. اپوزیسیونی که تفاوت میان نقد سیاسی و بی‌اعتبارسازی اخلاقی را تشخیص نمی‌دهد، ناخواسته منطق اقتدار را بازتولید می‌کند. نقد برنامه‌ها، مواضع و استراتژی‌ها ضروری است؛ اما وقتی نقد به برچسب‌زنی، حذف نام‌ها و تردیدافکنی بدل می‌شود، دیگر نقد نیست، ابزار حذف است.
پرسش اساسی همچنان پابرجاست: چه کسی از تضعیف فعالان مستقل حقوق بشر سود می‌برد؟ پاسخ روشن است. هر قدرتی که از جامعه‌ای بی‌مرجع اخلاقی و بی‌صدا نفع می‌برد. جمهوری اسلامی یکی از آن‌هاست. هر پروژه‌ی سیاسی دیگری که به‌جای تکثر، به تمرکز قدرت و رهبری کاریزماتیک تکیه دارد، نیز در همان مسیر حرکت می‌کند؛ هرچند با پرچمی متفاوت.
دفاع از حقوق بشر، مشروط به هم‌سویی سیاسی نیست. نرگس محمدی و دیگر فعالان، نه به‌دلیل تعلق به این یا آن اردوگاه، بلکه دقیقاً به‌خاطر استقلال‌شان شایسته‌ی دفاع‌اند. هر ضربه‌ای که به این استقلال وارد شود ــ چه از سوی حکومت، چه از سوی اپوزیسیون نابالغ ــ در نهایت آینده‌ای را تضعیف می‌کند که همه مدعی ساختن آن هستند.
سرکوب زمانی عقب می‌نشیند که تنها بماند. اما وقتی صداهای دیگر، حتی ناخواسته، منطق آن را تکرار می‌کنند، سرکوب نه‌تنها ادامه می‌یابد، بلکه عادی می‌شود. و این، خطرناک‌ترین شکل آن است.


منابع:

گزارش‌های سازمان گزارشگران بدون مرز (RSF)
بیانیه‌های کمیته‌ی نوبل صلح
گزارش‌های خبرگزاری رویترز
پوشش رسانه‌ای فارسی زبان خارج از کشور
گزارش‌ها و بیانیه‌های نهادهای مستقل حقوق بشری

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights