یک شعر از هستی قاسمی
شهری به خانه مردگان مانند
اینجا پنجره ها از نفس افتادهاند
تو از نفس افتادهای
من خیره به نداشتههایمان
به سرگردانی مارالها میاندیشم
کوچ همیشگی پرستوها
به چشمان خزری که عاری است از امید
نگاه سرزنشآمیز پلیکانها
سوختن جنگل
زمینی که همیشه سبز بود
جیغ دلخراش درختها
آتش آتش آتش
همان درختان نجیب سر به راه
سروها و افراهای ایستاده
اما حالا!
التماسشان برای جرعهای آب
به جنگلی که روزی همه چیز بود
و تو که دیگر نفس نداری
حنجرهات که از خشم پر میشود و خالی
دستهایت آویزان
در جستجوی هوای تازه
بیتاب میگویی
جنگل جنگل جنگل
جنگل که روزی همه میراث ما بود
توسکاهای هزاران ساله که با چشمان گریان فریاد میزنند
آهای
تو که میتوانی کاری کن
دستهای نیاکانمان را دریابید
خانه آبا و اجدادیمان
همانها که انگار عمرشان را از طلا گرفته بودند
و حالا باز صدای خسته نیلبک چوپان اوج میگیرد
جنگل جنگل جنگل
خزر خزر خزر
هوا هوا هوا
#هستی_قاسمی




















