Advertisement

Select Page

یک شعر از نفس موسوی

یک شعر از نفس موسوی

 

از همان لحظه
که آسمان
دندان‌هایش را در گلوی زمین فرو کرد
من
با قلب تبعیدی‌ام
به خیابان‌های سرد پرتاب شدم

باد
اعلامیه‌های اضطراب را
روی پیشانی ساعت‌ها چسباند
تا شهر
با کمرِ شکسته‌ی چراغ‌ها
ایستادن را
یاد بگیرد

من از تو عبور نکردم
تو
از من رد شدی
مثل زلزله‌ای
که خبرها
ریشترش را عوض کردند

دهانم
پر از پرنده‌های ممنوعه است
که هر بار حرف می‌زنم
یک قانون
خودش را
به من می‌رساند
و سکوت
با لباسی رسمی،
ترسِ مرا
به دادگاه می‌برد

دست‌هایم
به حافظه‌ی باران وصل‌اند
اما خیابان
اعتقادی به خیس‌شدن ندارد
و
از حراجِ بارانی‌اش
می‌گوید

در من ادامه داری
مثل اشتباهی
که حافظه
نمی‌تواند
حذفش کند

حالا
زمان،
مأموری مخفی‌ست
که مدارکم را می‌خواهد

خودم را
از جیب‌های خالی‌ام
بیرون می‌کنم
و به گوش‌هایم می‌سپارم

شاید، اتفاق،
بالاخره
آدم شد.

#نفس_موسوی
#لباس‌رسمی‌ترس

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights