دو شعر از مهری ذبیحی
۱
ماجرای تازهای نیست
افتادن از دست درخت
روی تنِ خیابان/
اما من اتفاقی
دور از چشم پاییز ماندهام
کسی سر از رنگهایی که
به من افتاده در میآورد؟!
آخرین برگ
۲
برقص …
با رنگهایی
که به پیراهنات افتاده
صورت ماه گل کند؛
که تمامِ فصل تویی
به شیرینی لبخندت
شهر جانی دوباره بگیرد
پنجرهها نفس تازه کنند
و باد شانه به شانهات گل بیافشاند
عطر موهایت کوچهها را
بیدار کند از خوابی بلند
و آفتاب هم با دیدنت
جهانی را گرم بگیرد
که نام دیگر اردیبهشتی
لای نسیم سبز شمالی؛
ببین…!!!
چقدر گلهای دامنات بوی باران دارند
چقدر دریا در چشمانت موج میزند
شالیزارها هم تو را آواز میخوانند
قالی رج به رج گره میخورد
به اصالت چشمهایت
تو که تار و پودِ تپیدنی
با هر تپش جوانهای هستی
که بهار از چشمهای تو آغاز میشود.
#مهری_ذبیحی_اترگله




















