دو شعر از زیبا حسینی جیرندهی
۱
بیهوش میشود
شب سمج
در بیقراریهای عمیق سپیده
چشم میگشاید شهر
در آغوش بکارت صبح
و با هجوم ازدحامی تلخ
سر از بالین خلوتی شیرین برمیدارد
تنگنای تند شفق
تنهایام را عریانتر میکند
نگاهم در جستجوی بادی خوشبخت
می دود
تا ویترین پاییزم را برهم بریزد
و دقایق دلتنگم را
بیندازد به آغوش فصلی دیگر
با لبهای آذر صدایت میکنم
ای رهاتر از دامان شعر
در گریز از التهاب سینه
نگاه کن…
نگاه کن…
هیچ سایهای
در کوچه کوچهی چشمانم
آفتابی نمی شود
و دیگر فرقی نمی کند
آسمان از کدام سو بتابد
۱۷/۹/۱۴۰۴
۲
بلد باش مرا
هجا به هجا
بخوانم ! از پاییز دامنم
که از خش خشش
برگ برگ شعرم
تا پریشانیی سپیدهایم
بر شانههای باران
بداهه بسرای از چشمانم
که حرفها برای نگفتن دارند !
حرفها برای نگفتن…
#زیبا_حسینی_جیرندهی




















