Advertisement

Select Page

یلدای زمان در اثر پروست

یلدای زمان در اثر پروست

 

زمان در یلدا کشدار حس می‌شود و در اثر شگفت‌آور پروست نیز چون شب یلدا طولانی به نظر می‌رسد با توجه به حس شتاب زمان در دوران او که آهسته‌تر از زمان ما بوده است. زمان همان نیست که گردش زمین در واقعیت تعیین می‌کند، آن چیزی است که در هر دوره‌ای از شتاب زندگی نمایان می‌شود. از اینرو یلدای زمان، با دید شتاب آن، در اثر پروست بسیار نفاوت دارد با احساس یلدای زمانه و عصر شتابان ما. زمان در عصر ما چنان شتاب‌زده شده که مفهوم و درکش بسیار ناهمسان از عصر و دوران پروست است. این متن چکیده‌ی احساس زمان و آگاهی ما از پیامد آن در عصر و زمانه‌ی خود و نه فقط از دید حس درونی راوی اثر پروست یا حس ما با خواندن اثر که بسیار در باره‌ی آن گفته شده. به جزییات اثر او نیز از این زاویه نگاه شده که هنر اوست که زمان را بازیابی می‌کند در ذهن ما و نیز بیشتر از این دید که ذهن کنکاش‌گر هنرمندی چون پروست در هر پدیده‌ای کندوکاوی داشته که ناگزیر به دیدن ریزبینی ژرف‌نگر در آن بوده است.

آیا توجه ما به موشکافی یک پدیده در هر فصل و هر دورانی از زندگی در اثر پروست، یادآور این نیست که همه چیز در گذر و در نهایتش نیستی است؟ آیا شتاب زندگی، ما را از حس واقعیت زمان در هر پدیده‌ای که پیرامون خود می‌بینیم دور نکرده؟ آیا زمان در شتاب‌زدگی عصر ما مانند گذشته‌ در اثر پروست گم نشده؟ آیا ما به‌راستی با این شتاب سرسام‌آور تاملی در زمان که اصل و ریشه‌ی زندگی در لحظه‌های آن است داریم؟ اثر پروست در بطنش چنین پرسش‌هایی را به ذهن ما می‌آورد و وادارمان می‌کند پاسخی برای آن جستجو کنیم از جزییات همان اثر شگفت‌آورش، چون تفاوت فهم و درک زمان با تامل و حس آن بسیار گسترده است.

در اثر پروست هنر توانا به بازیافتن زمان می‌شود با تیزکردن ذهن و توجه‌ی ما به تامل در هر پدیده‌ای و بازیابی گذشته در هر لحظه‌ی حال و امتداد آن به گردش زمان که نه خطی که چرخشی است و بسیار گفته شده از آن، آنچه اما این اثر در توانایی بازیافتن زمان در هنر به ما القا می‌کند با توجه به شتابزدگی ذهن ما که دیگر حوصله‌ی موشکافی برگ و درخت و آب و هنر به کار رفته در ساختمانی هم که می‌توانیم ببینیم، نداریم این پرسش است که آیا در زمانه‌ی ما حس زمان معنی خود را از دست نداده؟ یا بازیافت زمان در ذهن ما در هیاهوی شتابزدگی کمتر نشده؟ در عصر ما چون پروست دیگر نمی‌توان ریزبین شد، شتاب زندگی نمی‌گذارد و تامل وقتی به پدیده‌ها نیست چطور می‌توان حال را دریافت تا پیوندی با گذشته‌ بیابد؟ تاملی چون لحظه‌ای که راوی در احساس دلتنگی روز غمناک و چشم‌انداز فردای اندوهباری، می‌گوید که قاشقی از چای را که تکه‌ای کلوچه در آن خیسانده بود بی‌اراده به دهان برد. اما در همان آنی که جرعه‌ آمیخته با خرده‌های شیرینی به دهنش رسید یکه خورد. در ادامه با توصیف‌های زیادی از آن حس و حال، لحظه‌ای ناب را تصویر می‌کند که وجودش را به تپش می‌برد و در ژرفای آن می‌فهمد که این تپش باید ریشه در تصویری خاطره‌ای دیداری داشته باشد که با آن طعم پیوسته است و می‌کوشد همراه با آن خودش را به او برساند.

آنچه اثر شگرف پروست را از بسیاری آثار امروزه جدا می‌کند، فقط ماندگاری کلاسیک و مدرن بودن آن نیست، بی‌توجهی احتمالی او به سروصدای منتقدان است. در حجم گسترده‌ی اثرش، به دیده‌ی او، جزییات کلافه‌کننده نیست، خبری هم از تکرارنشدن بستر صحنه‌ها نیست. ایجاز جایی ندارد در اثری که خروجی آن ذهنی موشکاف است در هر پدیده‌ای از سکوت و جنبش که نه نمای زندگی که خود زندگی است. هرچند این پرسش در جای خود باقی است که آنچه امروزه جزییات زیاده از حد نامیده شده و خواننده را بی‌گمان گاهی به اعتراض می‌کشد آیا در زمانه‌ی او هم همین بوده است یا حرکت زندگی در دوران او با وجود به ثمر نشستن انقلاب صنعتی، هنوز چنان آرام بوده که نگاه موشکافانه به برگ و بوته و سبزه و رود روال عادی زندگی به حساب آمده؟ همان تاملی که نویسندگانی چون ویرجینیا وولف را به تحسین اثر او وامی‌دارد و در افسوس که چرا نمی‌توان چون او نوشت.

تکرار به نظر می‌آید نگاه اثرش در هر درختی که می‌بیند، در هر آبی که جریان دارد، در هر نسیمی که می‌وزد در میان شاخ و برگ‌ها، در هر وزشی که موج‌هایی می‌اندازد در چمنزارها. و ذهن به تکاپو می‌افتد که از این دیدن‌های موشکافانه‌ی پروست، ما نیز صدای آن موج‌ها را از چمنزارها بشنویم و وصلش کنیم به موسیقی و طنین و ریتمش. تصور نسیم به میان درختان را وصل کنیم به رقص والس‌گونه و چموشی و شیطنت باد در گندمزارها را به رقص و شادی مردم پیوند دهیم. پدیده‌ها در اثر او شخصیت می‌شوند و چون شخصیتی حقیقی، که در حقیقت نیز چنین است، بر ما تاثیر می‌گذارند و تکرارشان با توجه به شخصیت‌شدن آن‌ها در حقیقت تکرار نیست همانطور که احساس‌های یک شخصیت در حالت‌های گوناگونش تکرار شمرده نمی‌شود چون شخصیتی حقیقی است. پروست وادارمان می‌کند جزییات تصویرهایی که می‌آفریند را در ذهن خود وصل کنیم به تابلوهای ونگوگ. جزییاتی که ذهن ما را به خلاقیت وامی‌دارد که خود دنباله‌ی آنچه او تصور و تخیل کرده را بسازیم و بیافرینیم در عمق هر پدیده‌ای که می‌بینیم. پس این گفته که جزییات زیاد خواننده را از تخیل خود بازمی‌دارد در اثر شگرف پروست بی‌معنی جلوه می‌کند. جزییات پروست عمق زندگی را می‌کاود در هر پدیده‌ای که ذهن شتابزده‌ی ما به‌سادگی از آن می‌گذرد. پروست آرام و ذره به ذره می‌شکافد و می‌گوید تا عمق کاوش ذهنش را به آرامش برساند و ما را درگیر جزییاتی کند که از شدت سادگی دیده نمی‌شوند اما عمق و ژرفای حقیقت زندگی هستند و آوای موسیقی زندگی فقط از میان آن‌ها به زیبایی ساخته و نواخته می‌شود. پروست با این ریزبینی‌های پایان‌ناپذیر و گاه خسته‌کننده وادارمان می‌کند که گوش‌مان آزاد از واقعیت‌های کرکننده‌ی جهان به شنیدن حقیقت‌های ساده‌ی زندگی برسد.

پروست به ما نشان می‌دهد، در هر کنش و واکنشی و در هر سکوت و جنبشی، که ذهن هنرمند تحلیلگر نیست چون فیلسوفان، ذهن هنرمند چون نگاه کنجکاو کودکان است به هر پدیده‌ای که حتا ممکن است بارها هم ببینند، با افزودن دیدی موشکافانه و در واقع ذهنی موشکاف به آن نگاه کودکانه و با پرسش‌هایی که گاه از آن بی‌خبرند. همین است که ذهن هنرمند را خسته می‌کند و او را فرسوده از بررسی موشکافانه‌اش به افسوس می‌کشاند که نمی‌تواند بگریزد از ریزبینی‌های عمیقی که تحلیلی هم در آن نیست. نه در آن کودکی کنجکاوش می‌ماند که تازگی‌اش او را در وجد بگذارد و نه نگاهش در هر پدیده‌ای به تحلیلی می‌رسد که آسوده‌اش کند از کاوش چون فیلسوفی که نتیجه‌ای به بررسی‌هایش یافته. ذهن هنرمند خسته است از انباشت واکاوی‌های پایان‌ناپذیرش به هر چه می‌بیند و می‌شنود. باید کندوکاوها به چیزی برسد وگرنه نابودی‌اش حتمی است. هنرمند می‌آفریند چون چاره‌ای جز آزادکردن روانش از خستگی کاوش‌هایش که هیچ سروسامانی هم نمی‌یابد، ندارد.

واقعیت این است که خواندن این رمان آسان نیست. نمی‌توان مانند رمان‌های دیگری که تعلیقش بیش از جزییاتش است مشتاقانه آن را در هر فرصتی خواند. رمان را باید آهسته خواند هر وقت که از آزار شتاب زندگی دمی به فراغت بجوییم. با این آهستگی هر چه بیشتر پیش می‌رویم نوای موسیقی اثر از ژرفایش آرام، بسیار آرام از نجوا به زمزمه و از زمزمه به هارمونی و هماهنگی احساس و اندیشه می‌رسد و ناگاه خود را در موج‌های موسیقی‌اش می‌بینیم چون ارکستری که با سازهای گوناگونش از دلش زیبایی هماهنگی در گوناگونی را درمی‌یابیم. و در آن به آرامی پیش می‌رویم چون موجی بر رودخانه‌ای که به آرامش دشتی گسترده رسیده و موسیقی‌اش در سکوت شب هم شنیده می‌شود در هماهنگی با خاموشی آن. همانگونه که راوی می‌گوید از بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی‌شان می‌پنداشته نابود شده‌اند، و چیزهای تازه سر برکشیده‌اند و از آن‌ها رنج‌ها و شادی‌های تازه‌ای زاده می‌شود که در آن زمان گمان نمی‌کرد، همچنان که درک رنج‌ها و شادی‌های گذشته اکنون برایش دشوار شده است.

پروست بیمار است، و بیمار در پی سکوت اما سکوتی که او را به پوچی زندگی نکشاند. باید آوایی در دل سکوتش ایجاد کند. این آوا همان موسیقی زندگی است که پروست با جزییات بی‌شماری ما را به شنیدنش ناگزیر می‌کند. پروست بیماری است که گفتن در قالب نوشتن می‌تواند از مرگ دورش کند، همانطور که در پایان آخرین واژه‌ی اثرش گفته بود که دیگر می‌تواند بمیرد، و به ما می‌فهماند که زندگی چون رودی است که از این منظر به منظر دیگری می‌شتابد، به دست می‌آورد و از دست می‌دهد اما دریافت آن فقط از دانستن و آگاهی یافتن به آن نیست، از پرت شدن ما در دل آن رودخانه است. ما در آن چون موجی می‌شویم که رفتن و دیدن و یافتن و رهاکردن را درک و حس می‌کنیم. احساسش می‌کنیم تا بتوانیم در اندیشه نیز درکش کنیم. پروست زمان و زندگی را به ما یادآوری نمی‌کند، ما را در ژرفایش رها می‌کند تا خود دریابیمش، و آگاهی‌مان در احساس حقیقت آن به تیزی و اندیشیدن عمیق برسد. زندگی سرشار از لحظه‌هایی است که خاطره‌هایش شستشویمان می‌دهد در درنگ‌هایی به عمق نوستالژی آن و درک عمق رنج و خوشی‌اش. چون همان لحظه‌ای که ناگهان خاطره سر می‌رسد و راوی می‌فهمد مزه از آن کلوچه‌ای بود که صبح یکشنبه در کومبره هنگامی که به اتاق عمه لئونی می‌رفت تا به او صبح‌بخیر بگوید در چای یا زیزفون می‌خیساند و به او می‌داد. و همین که مزه‌ی کلوچه خیسیده در زیزفونی را که عمه‌اش به او می‌داد بازشناخت، در ذهنش یکباره خانه‌ی کهنه خاکستری کنار کوچه هم که اتاق عمه در آن بود چون دکور تئاتری بر خانه‌ کوچک رو به باغ افزوده شد.

جزییات پر رنگ و روی پروست فقط برای شنیدن موسیقی زندگی نیست، برای دیدن تناقض‌های بشر، این پدیده‌ی عجیب ناشناخته که هر چه در آن کاوش کنی به عمق و سرشتش نمی‌رسی، هم هست. از جمله انساندوستی عجیب این بشر که داستایوفسکی هم از قول پدر زوسیما در برادران کارامازوف به گونه‌ای دیگر آن را تفسیر می‌کند و می‌کاود. برای رنج بشر با سوز و گداز می‌نالیم و اشک می‌ریزیم اما از دیدن دردناک‌ترین رنج‌های آنانی را که از نزدیک می‌بینیم عاجزیم. پروست به ما می‌فهماند که گاه سوز و گداز برای رنج دیگران نمایشی از خودستایی است تا احساس فضیلت اخلاقی خود را سر دهیم و احساس برتری خود را به خود بباورانیم و گاه نمایشی است به فراموشی دردهایی در اعماق وجودمان که نمی‌خواهیم بپذیریم. همانگونه که ویژگی شخصیتی را نشان می‌دهد که آدمیان هر چه از او دورتر می‌زیستند بدبختی‌هایشان بیشتر دلش را به درد می‌آورد و آبشار اشکی که با خواندن خبر نامرادی‌های آدم‌های ناشناس در روزنامه می‌ریخت، همین که پای آدمی به میان می‌آمد و او می‌توانست آن شخص را اندکی مشخص در نظر آورد زود خشک می‌شد.

پروست دگم فکری ما را حتا در برداشت‌هایمان به خوبی نشان می‌دهد و می‌توانیم از آن نقبی بزنیم به اندیشه‌های خود که گاه درمانی به دگم آن ناشدنی می‌شود چون به برداشت‌های خود هم شک نمی‌کنیم چه رسد به اندیشه‌های خود. همانطور که در اثرش آمده که حتی کار بسیار ساده‌ای که آن را “دیدن شخصی که می‌شناسیم” می‌نامیم تا اندازه‌ای یک کار فکری است و قالب ظاهر فیزیکی آدمی را که می‌بینیم از همه‌ برداشت‌هایی که از او داریم پُر می‌کنیم. و در ادامه می‌گوید: “بدون شک این برداشت‌ها در پدید آوردن شکل کلی‌ای که در نظر می‌آوریم بیشترین نقش را دارند. برداشت‌های ما رفته‌رفته آن چنان کامل در قالب گونه‌های شخص جا می‌گیرند، آن چنان دقیق با خط بینی او همخوان می‌شوند، آن چنان خوب به زیر و بم‌های صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل می‌دهند که هر بار که چهره او را می‌بینیم و صدایش را می‌شنویم، آنچه چشم و گوشمان از او می‌بیند و می‌شنود همان برداشت‌هاست.” (ص ۸۲ طرف خانه سوان)

پروست گاه حیرت‌زده ما را به شوک می‌کشد و با درک عمق زمان، که بسیار دور است از آگاهی به مفهوم ظاهری آن، بهت‌زده بر جا می‌گذارد که این همه هیاهو و شتاب و خودمحوری برای چیست، آن گاه که خود را در افق عمیق زمان درک می‌کنیم. عمیق شدن به زمان و درک افق آن، شاید کلید آرامش ما از رنج این دنیای آشفته است. زمان در اثر شگفت‌انگیز پروست چون شب یلدا طولانی است و کشدار، اما نه در سطح آن که در ژرفای آن.

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights