Advertisement

Select Page

«من از یادت نمی‌کاهم»

«من از یادت نمی‌کاهم»


«من از یادت نمی‌کاهم»
به عزیز‌ِ خاطره‌هایم: مهدی اخوان لنگرودی
مهدی‌ِ ازدست رفته‌ام‌!
………………
درنیمه‌های پریشب با یکی از عزیزانِ خاطره‌انگیزم در لاهیجان، درباره‌ی ظرفیتِ زیبای عاطفه‌ی عاشقانه حرف می‌زدیم، به ناگهان به مضمونی مهرآمیز وُ باریک، نزدیک شدیم که گوشه‌های تاریک آن را نمی‌شناخت‌. برای روشن کردنِ آن گوشه‌ها گفتم گوشی را نگهدار. برخاستم. دستی به لابلای کتاب‌های‌ کتابخانه‌ام بُردم. «سپیدار»، نخستین کتاب شعرت را که درسال ۴۵ خورشیدی منتشرکرده بودی یافتم دوسه فراز از شعر«یادها» را که روشنگرِ حرف‌های‌مان بود آرام وُ آهسته اما با صدایی شفاف خواندم:


ای آشنای گرمِ فریبنده چون سراب
دیشب به یاد روی تو تا صبح ، سوختم
تو بی‌خیالِ آنچه که بر ما گذشته بود
من با خیالِ خویش، به در، دیده دوختم

جای تو سبز بود وُ ندیدی که یک زمان
نقشِ خیالت از سرِ من، دست بر نداشت
بی تو برای روی تو تنها گریستم
جُز دل کسی ز حال من وُ دل، خبر نداشت

یاد شبی که باز تو بودی به روی «سِن»
روبانِ سرخ، جلوه به موی تو داده بود
می‌خواندی این ترانه که: «ای وای مادرم»
آتش به جانِ خسته‌ی من اوفتاده بود


وقتی دانستم زبانِ عاشقانه‌ی این شعر، در جانِ مشتاق وُ منتظرِ دوستم جایی شایسته یافت این بار تمامیِ آن شعر را که در قالب «چهارپاره» است از آغاز تا پایان، اما با صدایی بلند خواندم و خود را به خاطره‌ی معطرِ سال‌های دور در«دبیرستانِ عفت»، پیوند زدم وقتی که دخترِ زیبای شهر، شعرِ پُرشورِ «ای وای مادرم» اثر استاد شهریار را آنگونه خوانده بود که آتش به جانِ خسته‌ی همه‌ی ما افتاده بود.
دیشب به پَشوتنِ (آل بویه)، شاعر ِنانوشته‌ها و دوست صمیمی وُ فرهیخته‌ی همه‌ی فصل‌های من وُ تو تلفن کردم و به روالِ همیشه، «از ری وُ رُوم وُ بغداد» سخن گفتیم وهمه‌ی حرف‌های گفته شده‌ی شبِ پیشِ با آن دوست را با او در میان نهادم که جانِ جوانِ شکفته‌اش تا هنوز، شیفته‌ی حرف‌های شاعرانه وُعاشقانه است. طُرفه آنکه مضمونِ گفته‌های ما با شیدایی‌های تو رَقم خورده باشد.
«پَشوتن»، پس ازشنیدن حرف‌های من‌، درآمدوُ گفت: تو همیشه روی همین شعر مهدی، تاکیدی ویژه داشتی. گفتم یادت نیست بیست وُچندسال پیش‌، وقتی نخستین شبِ شعرِ مهدی به همراهیِ «ابی کاکوان» و دوستان دیگر در دانشگاه وین برگزارمی‌شد تو سرگرم نوشتنِ متنِ معرفیِ شاعر شدی و من درگیرِ چانه‌زدن در انتخاب شعرها با او بودم و به ویژه روی همین شعر، انگشت گذاشتم. مهدی نمی پذیرفت و می‌گفت این شعردر سال ۴۵ نوشته شده است. من گفتم چه مانعی دارد؟ درعوض، زبان‌اش صاف وُ سالم وُ سرراست است و بیانی صمیمانه وُعاشقانه دارد‌. دیگر اینکه: زبانِ عشق، زمان ندارد.
اتفاقا پس از خوانشِ پاره‌ای از ترجمه‌های شعرهای مهدی به زبان آلمانی از سوی خانم «هاکرمولر» کافکا‌شناس اطریشی‌، خوانش ِاین شعر، به‌خاطرِ زبان‌ِ آرام وُ رام‌اش‌، فضای تلطیف‌یافته‌ای را فراهم کرد‌. ازقضا، فریدون فرخ زاد، آن شب در آستانه‌ی درب سالن در کنارمن ایستاده بود وچون چهار پاره‌های فروغ را به نیکی می‌شناخت و خود دستی‌، دُرست در چهارپاره سرایی داشت گهگاه به من نگاه می‌کرد وُ سری به تحسین وُ آفرین تکان می‌داد.
به اینجا که رسیدم از پشوتن پرسیدم: ازمهدی چه خبر؟ گفت سخت مریض است‌. گفتم این را می‌دانم‌. گفت هرچه زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد. گفتم یکی دوروزدیگر خودم برایش زنگ می‌زنم‌.
پس ازاین، حرف مان به «گل ِیخ» کشید. گفتم حسن گلنراقی با «مرا ببوس» یک ترانه‌ی معتبروُ ماندگار را با شعری از دکترحیدررقابی (هاله)‌، مهمانِ حنجره‌‌ها کرد و مهدی هم با یک ترانه و با صدای رسای کورش یغمایی، میزبانِ دل‌های آتش‌گرفته شد. گفت درست گفتی. سر وُ صدای افراد خانه‌، پشوتن را به زیرزمین‌ِ خانه کشاند‌. درآنجا هم کمی از تو حرف زدیم‌. بعد دوباره رفتیم به سراغ‌ِ حرف همیشگی ما شعر.
تو که می‌دانی پنجاه سال است مرا با او و او را با من بجُز شعروُعشق وُ عاطفه‌های انسانی ومبادلاتِ مضامینِ کتابهای خوانده شده – به ویژه در گُستره ی فکروُ فلسفه – حرفی نیست‌. به ناگهان از تنهایی‌های فلسفی و فلسفه‌ی تنهایی گفت‌. از ناچاری‌ها. از دُچارشدن‌ها.
گفتم سپهری می‌گوید: «دُچار باید بود / دُچار یعنی: عاشق». گفت تو که می‌دانی:
«نبود بر سر‌ِ آتش، میسرم که نجوشم.»
بعد از این دیگرحرف‌اش را نمی‌شنیدم. تنها زمزمه‌ای به گوشم می‌رسید‌. اما ناگهان‌، بغض‌ِ فروشکسته در گلویش را شنیدم‌. به غمناکی گفت: تلفن به مهدی، یادت نرود و گوشی را با بغضی دلخراش به زمین گذاشت‌.
اینها را گفتم تا واپسین گفتگوی دوضلعِ یک مثلث‌ِ دوستانه‌ی پنجاه ساله را با تو در میان بگذارم.

مهدی ِاز دست رفته‌ام!
تو می‌دانی که سال‌هاست به قول اخوان ثالث: «شب زِی» هستم. شاید به گفته‌ی نیما‌: «غمِ این خفته‌ی چند خواب، در چشم ترم می‌شکَنَد».
یا دلبسته‌ی گفته‌ی عارفِ دل‌خسته‌ی خراسان: ابوسعیدِابوالخیر شده‌ام که گفت:

شب، خیز که عاشقان به شب‌، راز کنند 
گردِ دروُ بام دوست‌،پرواز کنند‌.
هرجا که دری بُوَد به شب، بربندند
اِلّا درِ دوست را که شب، باز کنند‌ 

دیشب درت بروی من باز بود. «سپیدار»ات که پریشب از قفسه‌ی کتاب‌هایم برداشته بودم هنوز روی میزم بود. در نیمه‌های شب، سیگاری گیراندم وُ ورق‌اش زدم‌. در همان صفحه‌ی نخست با سه سطر از شعرِ گیلکی ِ«پیر‌ِ پیمانه‌کَش‌ِ ما»: محمود پاینده آغاز کردی تا سپاسگویِ مهرورزی های او بپاس ِنوشتنِ پیشگفتاری برای نخستین کتاب شعرت در زمستان چهل و پنج خورشیدی بوده باشی.

یه شو، بوشُوم روخونه
بیدم اوُ تیته، کونه
تیته نبو، غصه بو
غصه‌ی سربسـّه بو
غصه گونَم، غم گونَم
هرچی گونَم، کم گونَم

پیش ازاین، این پیشگفتار را خوانده بودم اما دیشب بهتر دانستم که محمود پاینده با چه ظرافتی، واژه‌های دل‌خواسته را شایسته وُ بایسته‌ی شعرهای آغازین‌ات کرده‌است که هم غرورِ جوانی وُ نسبتِ فامیلی وُ دوستی با ترا پاس داشته باشد و هم مقام وُ منزلت‌ِ معتبر‌ِ پاینده بودن‌اش را. اما او نماند تا ببیند که مهدی‌ِ ما چه فرازهای سربلندی را پشت‌ِ سر گذاشته است.
صبح، که دیرهنگام ازخواب برخاستم، رایانه را که روشن کردم درهمان لحظه‌ی نخست‌، رو در روی تصویرشاعرانه‌ات شدم. دوسه خط ِغمناک اش را که خواندم، فریادِ بلندی از جگر کشیدم و سیگار در سیگار، گریستن گرفتم به زارزار. که مَپُرس.
نه آسمان، در چشم‌های به اشک نشسته‌ام رنگی داشت و نه درختِ سربلندی که از پس‌ِ پشت‌ِ پنجره‌ام به من خیره شده بود و نه صدای رهگذری که با زبانی بیگانه به گوشم می‌رسید‌. تنها مسافت‌ِ اتاق‌ِ تنها‌ترشده‌ام را بارها طی کردم و در این راه رفتن‌های مُکدر بود که خاطرات‌ِ خفته‌ام جان می‌گرفت وُ بیدار می‌شد.
یک سوی من، تو بودی وُ پَشوتنِ آب‌‌ها با همه‌ی زلالی‌های جاری‌اش. دیگر سو، تو بودی وُ خسروگلسرخی‌ِ آن‌ سال‌های خوشحالِ لنگرود که وقتِ رفتن به بازار، مادرت از او می پرسید‌: آقا خسرو! ظهر، چِی چاکونَم‌؟ خسرو از حیاط‌، به صدای بلند می گفت: «وابیشکا! وابیشکا!».
وقتی که به تهران آمدم آرزوی دیدن‌ِ کافه فیروزکه پاتوق‌ِ اهل قلم بود، دست از سرم برنمی‌داشت‌. با پشوتن بود که نخستین‌بار پایم به آنجا باز شد و به من جرات می‌داد که در کنار شاعران وُ نویسندگان‌ِ جوان وُ مطرح‌ِ آن سال‌ها که هرهفته نام وُ آثارشان را در مجله‌ی فردوسی می‌دیدم بنشینم و ترا وُ خسرو را در کنار خود داشته باشم.
نخستین قهوه را درهمین کافه، در خیابانِ نادری نوشیدم‌. ازپس‌ِ این‌همه سال‌، هنوزهم که بوی قهوه را می‌شنوم مرا به آن خیابان وُ به آن کافه‌ی تاریخی می‌بَرَد که خاطراتِ آن سال‌ها را همین چندی پیش در کتاب‌ِ «از کافه نادری تا کافه فیروز» منتشر کرده‌ای که جای چنین نوشته‌ای، سخت خالی بود.
سیروس مشفقی، شاعر‌ِ شکوهمند‌ِ آن سال‌ها، تازه کتاب‌ِ «پشت‌ِ چپرهای زمستانی» را منتشر کرده بود. شعرهایش را در فردوسی وُ روشنفکرخوانده بودیم. به تو گفتم چقدردلم می‌خواهد او را از نزدیک ببینم‌. گفتی پس فردا درکافه فیروزمنتظرت هستم .آمدم . از پشتِ پنجره، نگاهی به داخل کردم دیدم نیستی.شرم داشتم به تنهایی،وارد کافه شوَم.شهرستانی بودم وُ نا‌آشنا. هنوزهم این شرمِ ناخواسته، دست از سرم برنداشته است. دَم‌ِ در، منتظرت ماندم. آمدی. قهوه وُ شیرینیِ ارمنی را تو سفارش دادی‌. کافه سرشار از دود سیگار بود‌. مدتی گذشت. به ناگهان گفتی: آمد. چشم به آستانه‌ی در، که دوختم قامت‌ِ بلند وُ پهنای سَتبر‌ِ سینه وُ زیبایی‌ِ چشمگیرش، تمام آستانه‌ی در را درخود گرفته بود. بسیاری میل داشتند مشفقی برسرِ میز آن‌ها بنشیند. تو با دست اشاره کردی اینجا. یعنی پیش ما. با مهر آمد وُ بر سر میزما نشست. به گارسونِ ارمنی که روپوش‌ِ کوتاه‌ِ سفیدی بر تن داشت برای سیروس، قهوه وُ شیرینی سفارش دادی‌. من، مجذوب‌ِ قامت‌ِ حماسی وُ شکوه‌ِ زیبایی‌اش بودم که اصلا به شاعران، شباهت نداشت‌. بیشتر یک چهره‌ی زیبای سینمایی بود. چندی که گذشت گفتی: رضا! حرفی بزن! گفتم چه بگویم؟ من که حرف زدن بلد نیستم‌. گفتی بگو چقدردلبسته‌ی شعرهایش هستی. گفتم. و دیدم باید برشرم‌ام غلبه کنم و فرازی ازشعرِ شکوهمندش را از کتابِ پشتِ چپرهای زمستانی‌اش که به خاطرداشتم بخوانم‌. خواندم‌:

سلام ای دوست!
سلام ای خاک‌ِ دلتنگی‌!
سلام ای خوب! ای دلتنگ‌!
نمی‌دانی چه پاییزی‌ست.
نمی‌دانی درختان‌ِ بلند‌ِ جاده‌ی گمنام
به سرگردانی‌ِ شب‌های سرگردانیِِ من، مهربان یاران-
به آواز‌ِ حزین‌ِ برگ‌ها با من چه می‌گویند‌.
نمی‌دانی چه آورده به سر، باغِ مرا زخمِ سَمومِ باد‌.
نمی‌دانی چه دارم می‌کَشم بی‌گفتگو، بی‌ضَجه، بی فریاد‌.
نمی‌دانی چه پاییزی‌ست
نمی‌دانی چه طوفان‌ها کشیده روحِ معصوم‌ِ من‌ِ تنها، من‌ِ دلتنگ‌.
نمی‌دانی صمیمی سینه‌ام را داغ‌ِ یاران می‌کَشد بر سنگ.

در سال پنجاه وُ دو تو به اطریش رفتی و من به زندان. پس از آن، سنگ‌ِ مصیبت برسرم بارید وُ بارید تا درسال شصت وُ پنج خورشیدی به آلمان رسیدم و هم‌خانه‌ی غم‌ِ غریبِ غربت‌ِ تو شدم. من بودم وُ خاطره‌های چاک چاک. توبودی وُ غم-‌نوشته‌های درازدامن، برای آن «خانه» که وطن ِبه ماتم نشسته‌ی ماست. تجربه‌ی تو از دوری وُ دربه دری، بیش از همه‌ی ما بود. حتا پس ازانقلاب، تا سال‌ها پا به وطن نگذاشته بودی. از این روی، شعرهای «خانه»ات آتش به جانم می‌اندازد. سال‌ها چهره‌ی یکدیگر را ندیده بودیم‌. تنها رابطه‌ی ما با تلفن بود. وقتی گاهی در تلفن کردن به من دیرمی‌کردی به طنز می‌گفتم نگران نباش! من، خواهرزاده‌ی تاریخی‌ِ «گراهام بِل» هستم. هرجا باشی پیدایت می‌کنم. و پیدایت می‌کردم.
در این پیدا کردن‌ها خود را وُ ترا وُ خاطرات‌ِ خوب وُ شاد وُغمگین‌مان را می‌یافتم و بار‌ِ سنگین‌ِ حرف‌هایمان، بیشتر بر دوش‌ِ شبنم زده‌ی شعرمی‌نشست. شعر وُ دوست‌داشتن، خط‌ِ قرمزِ ما بود. خطی که از کوچه، پس کوچه‌های آسید‌‌عبدالله وُ قصاب‌محله تا کافه فیروز وُ «گُل ِیخ» و پس از آن، تا «وینِ» اطریش وُ کلن‌ِ آلمان کشیده شده بود.
من، اهلِ شعرخواندن نبودم وُ نیستم مگر در شرایطی ویژه‌. اما همواره برای شنیدن شعرهای توگوش‌ِ پُرهوشی داشته‌ام‌. شاید از نخستین کسانی بوده باشم که تازه‌ترین شعرهایت را می‌شنیدم. می‌خواندی وُ می‌خواندی‌. و مرا در پایان، چیزی جزسکوت نبود. می‌گفتی: «چُطوبُو؟». می‌گفتم‌: «گاهی سکوت، واژه‌ی گویایی‌ست». دوباره که اصرار می‌کردی، تنها به ظرفیت‌های ظریف‌ِ زیبای آن شعر‌ِ خوانده شده‌، انگشت می گذاشتم وُ دیگرهیچ. چون‌که مرا طاقت‌ِ آن نبوده وُ نیست که روی ساختار‌ِ ناهموار‌ِ یک اثر هنری درنگ کنم تا مبادا موجب آزردگی شود. ازسوی دیگر- بی‌هیچ فروتنی- نه آن صلاحیت‌ِ لازم را درخود می‌دیدم وُ می‌بینم و نه آن اهلیت‌ِ درخور، را. و نیز می‌دانستم بهتر از من می‌دانی که شعر، کلام ِایجاز است. پس،پاره‌ای ازسطرهای یک شعر- به ویژه بلند – می‌تواند مُخل‌ِ معنا باشد.
پس از چند شب، دوباره زنگ می‌زدی وهمان شعر را با حذف‌ِ پاره‌ای ازسطرهای اضافی، دوباره می‌خواندی. معلوم بود به فراست دریافته‌ای‌: کدامین سطر یا سطرهای ناهموار را بی‌هیچ اما وُ اگری باید از یک شعر‌ِ خوب کنار گذاشت‌. و می‌گذاشتی.
درشعر، پیشکسوت ما بودی‌. پس از محمود پاینده وُ شهدی لنگرودی وُ ابراهیم شکیبایی و نیزحسین دُرتاج – شاعری که ارزش‌های ارجمند‌ِ شاعرانگی‌اش ناشناخته مانده است – تو درشعر، پیشکسوتِ ما بودی.
چند روز، پیش از آنکه شاملو وُ آیدا میهمانِ‌ِ مهربانِ خانه‌ات در «وین» باشند در پوست‌ات نمی‌گنجیدی. صدای شفاف‌ِ شادمان‌ات را چونان باران‌ِ صبحگاهی، برمن می‌باریدی. کمتر یادم هست که اینهمه شادی در صدایت خانه کرده بوده باشد.
شاعر‌ِ«خانه» بودی. کسی از تبار‌ِعاطفه‌های ناب به خانه‌ات می‌آمد «با عقیق وُ سبزه وُ آیینه» که رنگین کمان‌ِ جان‌ِ عاشقان‌ِ زمان‌ِ ما را جلوه ای جانانه داده است .مهمانان ات که آمدند گفتی: رختخواب شان را در اتاقی که می شناسی،مستانه گسترده ام وخودم ازپله ها بالا می‌روم، در همان جایی که تو می‌خوابیدی می‌خوابم‌. درهمین جای دِنج بود که حرف‌های شاملو را به هنگامی که آنها خوابیده بودند برکاغذ آوردی تا «یک هفته با شاملو» در حافظه‌ی روزگار، به یادگار بمانَد.
«ارباب پسر»، نوشته‌ی بلندِ داستانی‌ات که به همت انتشارات ثالث درآمد بازتاب خوبی داشت. به ویژه درمیان‌ِ همشهریان‌ِ دردآشنا وُ هنرشناس. که رمز وُ رازهای پنهان وُ آشکاراش را به نیکی در‌یافتند و ترا مهربان‌تر از پیش شناختند‌. همین کتاب خوش دست، پای داستان‌های چندگانه‌ات را درچاپخانه‌های میهن باز کرد.
«ارباب پسر» چنان بازتاب خوبی داشت که درخواستِ دوستانه‌ی علی جعفریه مدیر نشر ثالث را درباره‌ی زندگی و شعر نصرت رحمانی، به جان، پذیرفتی و نزدیک به پانصد صفحه در باره‌ی «مردی که درغُبار، گم شد»، قلمی شاعرانه زدی.
مانده بودی که نام این بررسی‌ِ شاعرانه را چه بگذاری؟ در تماس تلفنی‌ای که با نصرت داشتی، همین‌که به او گفتی اسم یاد‌نامه‌ات را چه بگذارم‌؟ نصرت گفت: ازمن، چیزی مپرس. هرچه خودت می‌دانی. اما می‌دانم‌:
«من، آبروی عشقم
هُشدار تا به خاک نریزی!».
گفتی: عشق را باغم ، نسبتی دردمندانه وُ دوستانه‌ست‌. بگذار نام این نوشته را بگذارم‌:
«خدا غم را آفرید. نصرت را آفرید».
نصرت، شادمانه دادکشید: همین. همین وُ دیگر هیچ.
وقتی «سپیدار»، نخستین دفترشعرت در سال چهل وُ پنج خورشیدی منتشرشد. برما شعر‌دوستان وُ هنرمندان آن شهر، چیزی اضافه شد. چیزی، همسنگ وُ همرنگ ِغرور. غروری که تا هنوز در من، دامن‌گُستر است. حالا که به اینجا رسیدم بگذار از همین دفتر، شعری را که به حسین دُرتاج شاعر تقدیم کرده‌ای در این متن‌ِ غم‌گرفته، بیاورم که مناسبتی غریب با حال وُهوای این سوگنامه دارد‌.

ای مرگ! بامن، دوستی کن!
ای مرگ ای زیبا خیالم‌!
دیگر نمی‌خواهم که درتابوت‌ِ هستی، زندگی را
گریان ببینم.
دیگر نمی‌خواهم بمانم.
دیگر نمی‌خواهم که شعری را به ناکامی بخوانم.
زین هستی‌ِ درد‌آفرین بیزارم ای مرگ!
ای مرگ‌! جاویدم نما در نیستی‌ها
ای نازنین‌! ای مرگ! با من دوستی کن!

حالا نمی‌دانم چرا درجوان‌سالی، چنین گفتگوی تاریکی با مرگ داشتی‌؟ جوانی‌ِ شاداب وُ برومندات را هم من وهم «چمخاله»ی خاطره‌خیزات به خوبی به خاطر داریم‌. یادم هست سال‌ها پیش وقتی به «وین» آمدم از توخواستم مرا به بیمارستانی که «کافکا» در آنجا بستری بود ببری. گفتی از کافکا هراس دارم چون مرگ‌اندیش است‌. گفتم اگر نوشته‌ی «گوستاو یانوش» را در گفتگو با کافکا بخوانی، آنگاه خواهی دانست کافکا سرشار از زیستن است‌. چنانکه هدایت در «پیام کافکا» آورده است. سرانجام تا دَم‌ِ درِ بیمارستان رفتیم که گویا درگذشته، منطقه‌ی خوش آب وُ هوای اطریش بود و برای سینه‌ی به سِل نشسته‌ی کافکا، هوایی مناسب داشت. خواستم اتاقی را که کافکا درآنجا نفس کشیده بود ببینم‌. هراسی که در پس ِپشت‌ِ چشم‌هایت خانه کرده بود به من می‌گفت که برگردیم. و برگشتیم‌.
مهدی غبرایی، دوست پُرآوازه‌ی ما وقتی ترجمه‌ی «کافکا در کرانه»، نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» را منتشرکرد گفتی این کتاب را بخوانم‌. به شوخی گفتم: تو که از کافکا فراری بودی! گفتی: «حَلا مِی همرا بحث نَکون‌. اما ازترجمه‌های مهدی نمی‌توان فرار کرد».
میزبان‌ِ مهربان‌ِ ده روزه‌ی مهدی در «وین» بودی‌. دو همدل وُ همنام وُ همشاگردِ دبیرسانی از یک شهر. که جغرافیا وُ فراز وُ فرودهای تاریخِ مردم‌اش را نیک می‌شناختند وُ می‌شناسند به دُرستی وُ راستی. ازحرف‌هایت پیدابود شادی، مثلِ بارانِ تابستان، بردلت ریخته است. می‌دانستی نمی‌بایست این فرصت‌ِ طلایی را از دست داد‌. و ندادی. چون باورداشتی: مهدی، در شناخت‌ِ ارزش‌های ادبی‌ِ داستان وُ رمان‌، جانی شیدا وُ شیفته دارد. و همین شیدایی را درترجمه‌ی کتابی ازشاعرِ درخشانِ آلمان‌: «راینر ماریا ریلکه» به تماشای عاشقان‌ِ این راه گذاشته است.
حالا نمی‌دانم کدام بیمارستان اطریش و کدامین اتاق‌ِ غمناک‌اش آهنگِ بی‌رنگ‌ِ واپسین نفس‌های خسته‌ات را به سینه‌ی دیوارهای سیمانی‌اش سپرده است‌؟ که می‌دانم مرا هیچگاه طاقتِ دیدن‌اش نیست. چنانکه ترا تابِ دیدنِ ِآن اتاقِ ِافسرده‌ی کافکا نبوده است.
کم کم دارم به آخر نوشته‌ی غمسرشتم نزدیک می‌شوم‌. اما می‌دانم حرف‌های بسیاری را ناگفته گذاشته‌ام‌. شاید جایش در ا‌ینجا نبود، نمی دانم‌. اما می‌دانم مرا خواهی بخشید تو مهربان‌تر از آن بودی که کسی را نبخشایی‌.

قالیِ خوش آب وُ رنگی که برایم آورده بودی در پیش چشم من است. مرا با گل‌های قالی‌، پیوندی پیوسته پایداراست. حرف‌های ناگفته‌ام را با گل‌های قالی‌ات در میان خواهم گذاشت. و با همه‌ی آنها از تو، از لنگرود‌ِ پُرسرود‌، از بندرچمخاله و از لاهیجانِ جانم سخن خواهم گفت.
راستی، به «پَشوتَن» چه بگویم؟

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights