یک غزل از زهره نوری
هرچند نزدیکی به من حس میکنم دوری
مثل سرابی ،چشمهای، هربار یک جوری
مست از نگاه شرمآمیزت شدم در خود
چون خوشههای سر به زیر تاک انگوری
سوت قطاری بر پلی متروکه و خاموش
سوی چراغی در نگاه یک زن کوری
بردار از روی دلم این بار، این غم را
نزدیکتر شو از دلم بردار مهجوری
هی لحظه لحظه بیشتر سمت تو میآیم
هی لحظه لحظه بیشتر حس میکنم دوری
اینجا همیشه ساعت شش چای آمادهست
در انتظارت یک زن و فنجان و یک قوری
دست مرا امشب بگیر از غم رهایم کن
امشب ببر من را از این دنیای مجبوری
تو مث کوهی من زنی کولی و سرگردان
هرروز در اطراف تو با دامنی توری….
مشهد مقدس




















