Advertisement

Select Page

یک شعر از سحر قاسمی

یک شعر از سحر قاسمی

 

تبر زدی
نشانه شد
خبر در آشیانه‌ها پیچید

یکی …
سکوت به اعتراض نشست

هوا… هوای درد و دلهره

شب پره…
روز ربوده‌ها …
آفتاب و رونق بازار را
از سفره‌ها ربود
برده به یغما

آفتاب می‌تابد، ولی …

این که گناه نیست، ولی…


هوا هوای گرگ و میش

سیاه، سیاه …
سفید، سفید …

آشفته… آشفته…
صدا با صدا
جنگ و ستیز
میان اندوه دستانی فقیر

چگونه شد
این شب پره
دیو بزرگ شد با تبری بُرنده، تیز تیز ؟

تبر زدی؟
_جوانه شد
رنگِ رُخ وُ برگِ گلِ شقایق…
جوابی کوبنده!_

روی دستان تبر
رویش آگاه عاشقانه…

در امتداد صبح
سبزِ سبز شد
زمین نفس کشید.

۱۴۰۴/۱۰/۹
سحرقاسمی

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights