یک شعر از مجید سنجری
او
بر تنِ بیخوابِ خیابان
نشست
نه از خستگی،
که از تصمیم.
زانو زد
و زمین
برای نخستینبار
قد کشید.
باد،
بوی باتوم و دود را
در گلو میچرخاند
و کلاهخودها
چهره نداشتند؛
فلز بودند
و فرمان.
او
بیپرچم
بیفریاد
اما با تپشِ عریانِ قلبش
در برابرِ صفی از موتور و آژیر
قد راست کرد
در نشستن.
گفت:
«این تن
سنگرِ آخرِ من است.»
و سکوت
بلندترین سرود شد.
چکمهها
به حافظهی خاک نزدیک شدند
و خاک
نامش را
به خاطر سپرد.
ایستادگی
همیشه ایستادن نیست؛
گاه
نشستن است
در جایی که تاریخ
میخواهد عبور کند
و نمیتواند.
او نشست
و خیابان
از حرکت
بازماند؛
چرا که
آدمی
وقتی به حق تکیه میدهد
جهان
ناچار
مکث میکند.
و ما
از دور
دیدیم
که چگونه
یک انسان
بیسلاح
وزنِ یک ملت را
بر شانه گرفت.




















