خداسازانِ فقر
در سرزمینهایی که مذاهب در آن ریشه دارند، فقر و پرستش خدای مذاهبِ مورد نظر از سمت مردم، ارتباط مستقیم باهم دارند.
در گذشته رزق و روزی و امرار و معاش عموم مردم به دلیل زندگی روستایی، صرفاً وابسته به محصولاتی بود که از زمین و کشاورزی برمیآمد.
اگر بارشها بیشتر بود، مردم آنرا لطف خداوند میدانستند و سال پرباران برایشان خیر و برکت و فراوانی و ثروت به همراه داشت و سال کمباران برایشان قحطی و کمآبی و فقر به همراه داشت. یعنی اقتصاد جوامع روستایی و کوچک، در همین اصول خلاصه میشد.
بنابراین حاکمان برای کنترل مردم و ثروت خود پیوندی ناگسستنی با مروجان و روحانیون مذهبی پیدا کردند و اساساً در این مورد هیچ مسئولیتی متوجه حاکمان نبود و مسئولیت آنها جز گرفتن مالیات و باج و خراج از مردم، چیز دیگری نبود!
با وقوع رنسانس در اروپا و گسترش علم و دانش و تعاریف جدید از حکومتداری و مردمسالاری و به طبع آن، افزایش جمعیت انسانی و شکل گرفتن جوامع شهری بزرگ، مفاهیم جدیدی از اقتصاد هم شکل گرفت که نتیجهی آن برهم خوردن پیوند آسمانی و مفهوم خدا با امرار و معاش عموم مردم در جوامع جدید بود.
یعنی ادارهی یک سرزمین به لحاظ مالی و اقتصادی، دیگر نمیتوانست به شیوههای قدیمی و سنتی، که مبتنی بر درک عمومی از اِلاهیات مذهبی در رابطه با ثروت بود، ادامه یابد.
برای همین مکاتب مختلف در ارتباط با مفهوم پول و ثروت مثل کمونیسم، سوسیالیسم، کاپیتالیسم، ماتریالیسم، لیبرالیسم، بازار آزاد، مبانی تولید و … بهوجود آمدند تا جامعهی جدید بشری را بتوان با این اصول جدید مدیریت و اداره کرد.
اما در جوامعی که مذهب در آنها عمق داشت، این تغییر رویکرد با مقاومت مردمی مواجه میشد، مردمی که ذهنشان هنوز بر باورهای ناکارآمد گذشته، استوار بود و ثروت را جزئی از رحمت آسمان و خداوند میدیدند.
این دیدگاه و باور در زندگی روستایی و مکانیسمهای آن میتوانست مفید هم باشد، اما با مکانیسمهای زندگی شهری و مدرنیته کاملا در تضاد بود. در آن باور قدیمی و سنتی، کسانی که به ثروتهای کلان دست مییافتند، لایق آن بودند، زیرا آن مکنت و ثروت از ناحیهی خداوند بود و هیچ اعتراضی بر آن وارد نبود، بنابراین اگر قشری از روحانیون یا حاکمان، ثروت و قدرتی به دست میآوردند، اگر حتا آن ثروت از طریق ظلم و جور و ستم میبود، در نظر این مردم چون از سوی خدا حاصل شده بود، مشکلی نداشت و آنها مجبور به پذیرشش بودند.
هنوز هم در بین این مردم آن باور قدیمی رواج دارد، آنها میگویند:
خدا اگر بخواهد کسی را بلند میکند و اگر نخواهد اتفاقی نمیافتد! خدا اگر بخواهد به کسی پول و ثروت میبخشد و اگر نخواهد فقر را میبخشد! در چنین باوری دولتها یا حاکمان، از مسئولیتهای اداری و اقتصادی یک کشور ناخودآگاه معاف میشوند، زیرا همهی امور از جمله امرار و معاش مردم، در دست خداست و کاری از دست هیچکس در این مورد برنمیآید!
طبیعیست در چنین جامعهای، حاکمان تمام تلاش خود را بر گسترش فقر خواهند گذاشت، چرا که اگر مردم آن جامعه فقیر بمانند و از حقوق اولیهی خود نظیر:
« داشتن درآمد لازم برای ادارهی زندگی خود، داشتن مسکن و سرپناه، داشتن امکانات بهداشتی و آموزشی، داشتن رفاه عمومی، داشتن شغل مناسب، داشتن مهارت و توانایی و … بیبهره باشند و نسبت به این حقوق آگاه نباشند، هیچ مسئولیتی را متوجه دولت یا حاکمیت خود، نخواهند دید و خدا تنها مرجعیست که میتوانند به آن رجوع کنند.
در این نوع سیستمها، پاداش مالی و مادی تنها برای کسانیست که این باورهای کهنه و غلط مذهبی را در رابطه با امور جاری، میپذیرند و در حقیقت برده و مطیع این نوع روایات دینی از مسائل شخصی و مالی میشوند و فقر کلید اصلی رسیدن حاکمان به این قفل بردهداریست.
در قرون وسطا و حاکمیت کلیساهای مذهبی در اروپا مردم عادی در ایتالیا و فرانسه، صبحها به اطراف کلیساهای بزرگ میرفتند تا از پسماندِ غذاهای مهمانی شب قبل در آن کلیساها، ارتزاق کنند، جالب اینجاست که آن مردم استخوانها و گوشتهای اضافی به دست آورده از ضیافت شبانهی اشراف و روحانیون مسیحی را در سفرههای خالی خود، لطف خداوند و شفاعت مسیح میدانستند و برآنچه که با رنج و بدبختی خود، حاصل شده بود، شکرگذار بودند!
در زندگی مدرن و مفاهیم مدرنیته، رفاه نسبی جوامع از مسئولیتهای عمده و اولیهی دولتهاست چرا که دولتها و حاکمیتها برای انتخاب شدن دوباره و ماندن در مناصب دولتی، به رأی مردم نیاز دارند و چرخ قدرت و ثروت زمانی خواهد چرخید که چرخ اقتصاد خانوارها و امرار و معاش آنها بچرخد و رضایت نسبی عمومی در بین مردم از احزاب سیاسی و دولتها وجود داشته باشد.
برای همین است که قانون اساسی در مردمسالاریهای مدرن و بهروز، جایگاه ویژهای در ادارهی کشورها دارد.
در قوانین اساسی مدرن، این موارد از جمله اقتصاد خانوارها پیشبینی شده است و دولتها موظفند حداقل امکانات را برای رفاه عمومی جامعه تدارک ببینند، چرا که نیروی انسانی کارآمد و توانا برای تولید ثروت در جامعه، نیاز آنهاست و حاکمیت از طریق این نیروی انسانی توانمند میتواند جامعهی خود را به نحو احسن اداره کند و اتفاقاً با این مکانیسمها، بقای خود و سیستمش را تضمین کند.
با این اوصاف کاملاً مشخص است که دیدگاههای مذهبی در مورد رزق و روزی و ثروت، دیدگاههایی کهنه و ناکارآمد است که اصولاً در جوامع مدرن امروزی در صورت اجرا، به شکست میانجامد و نتیجهاش جز فروپاشی روانی، اجتماعی و اقتصادی چیز دیگری نیست.
متأسفانه حاکمیتهای ایدولوژیک محور از جمله حاکمیتهای مذهبی، بیتوجه به نتایج فاجعهآمیز این نوع سیستمها در آیندهی خود و کشورشان، با گسترش عمدی فقر به زعم خود، در حال جمعآوری طرفدار هستند اما نمیدانند یا نمیخواهند بدانند که در عصر ارتباطات کنونی، امکان ادامهی این روشهای منسوخ شده، در بلند مدت وجود ندارد و تغییرات بنیادین به مرور در ذهن و باور جامعه اتفاق افتاده و خواهد افتاد.
در این سرزمینها نسلها به مرور دیگر برای جیبشان، دست به دعا نخواهند شد و پول و ثروت را به خدا و امور معنوی پیوند نخواهند زد!




















