معماری فریب و مصادره شناختی اعتراضات معیشتی
معماری فریب و مصادره شناختی اعتراضات معیشتی:
از فروپاشی اقتصادی تا فراواقعیت رسانهای و دگردیسی امر حقیقی به اسطوره سیاسی
در واپسین روزهای سالی که هر نبض اقتصادیاش به هشدار شبیه است، نرخ آزاد دلار با عبور از مرز روانی ۱۴۵ هزار تومان نه فقط یک رقم بلکه تجربهی جمعیِ فروپاشی را به رخ کشید؛ فروپاشیای که واژهی «بحران» برای وصفش ناکافی است. این عددِ ظاهراً ساده، منطق معیشت را از هم گسیخته و پیوند میان کار و امکان آینده را گسسته است. اکنون خیابانها نه محل تلاقی سوداهای سیاسی، بلکه صحنهی برآمدن یک ناامنی هستیشناختی هستند؛ وضعیتی که در آن مردم نه برای تغییر دولت، بلکه برای لحظهای از تنفس در اقتصادِ بیپناه دست به فریاد بردهاند. این آغاز از بازار بود، اما به بازار محدود نماند؛ اعتراضات از پاساژها و حجرههای تجارت آغاز شد و به محلات و خیابانها، به مدارس، به نهادهای درمانی، به کارگاههای کوچک، و اکنون به دانشگاه رسیده است. لایههای تهیدست و فرودست، کارگران روزمزد و معلمان و بازنشستگان، همگی نامرئیماندهترین قربانیان این ابرتورمِ بیقانون شدهاند. حمایت دانشجویان – که آیندهمندان جامعهاند – از این اعتراضات، نشان میدهد که ما با یک پیکربندی تازه از مطالبهگری روبهرو هستیم؛ پیکربندیای که مسألهاش صرفاً قیمت دلار نیست، بلکه نسبت قدرت و زندگی است.
با اینهمه، امر واقعی در میدان هرگز در خلأ نمیماند. آنچه در خیابان به مثابهی رنج زیسته جریان مییابد، بیدرنگ در سپهر رسانهای به موضوع مصادرهگری تبدیل میشود؛ مصادرهای که نه از جنس اختلافنظر، بلکه از سنخ حمله به حقیقت است. رسانههای برونمرزی، که در ظاهر پرچمدار «آزادی بیان»اند، در عمل با ساختارهای مالکیتی و تأمین مالی وابسته به دولتهای منطقهای و سرمایههای فراملی، حقیقت را در استودیوهای خود مثله میکنند. اینجا خطا یا اشتباه مطرح نیست؛ ما با یک معماری سازمانیافتهی فریب روبهرو هستیم، معماریای که بر مبنای مالکیت روایت عمل میکند: کسی که هزینه میدهد، نه تنها برنامه، که «معنی» را نیز میخرد. در این میان، بخشی از نیروهای رسانهای خارج از کشور، با سرمایهگذاری سنگین قدرتهای منطقهای، بهگونهای عمل میکنند که گویی شهروند ایرانی نه سوژهای تاریخی، بلکه ماده خام پروپاگاندا است؛ مادهای که باید از شکل طبیعیاش خارج شود، تا به کالایی قابل فروش برای جنگهای نیابتی تبدیل گردد.
در این میان، سلطنتطلبان نیز بهطرز عجیب و معناداری با همان الگوریتمی بازی میکنند که جمهوری اسلامی برای چهار دهه بهکار گرفته است: دوگانهسازیهای کاذب، ترسافکنی، انحصار حقیقت و احضار اسطوره. تفاوت در این است که نخستینها گذشته را بهعنوان ناجی میخوانند و دومیها آینده را بهعنوان گروگان میگیرند. هر دو، اجتماع را به میانجی وحشت اداره میکنند: وحشت از دیگری، از فروپاشی، از بیپناهی. این همگرایی ناگفته، صرفاً یک تصادف نیست. در عمل، پروژهی سلطنتطلبی – بهویژه آنجا که بر شور و نوستالژی بیواسطه از دوران پهلوی سوار میشود – به بازتولید همان دستگاه شناختیای دامن میزند که جمهوری اسلامی نیز برای بقا به آن وابسته است: حذف تخیل رهاییبخش. در این فضا، آینده نه چون امکان، بلکه چون تکرار دوران ازدسترفته تصویر میشود. از همینروست که میتوان گفت پارادوکسیکالترین امر سال جاری این است که پروژهی بازگشت سلطنت، ناخواسته، میل بقای جمهوری اسلامی را تغذیه میکند؛ زیرا هر آیندهای را در چارچوب «گذشتهی مطلوب» زندانی میکند و امکان اندیشیدن به مسیرهای بدیل را از بین میبرد.
در میدان اما پویایی دیگری جریان دارد. هرچند در چهلوهفت سال اخیر، بخش مهمی از بازاریان در پیوند با منافع طبقهی حاکم قرار داشتهاند و بهنوعی در بازتولید نظم موجود مشارکت داشتهاند، اما امروز، گسترده شدن اعتراضات به طبقات فرودست، دانشجویان، کارگران و پرستاران، نشانهی برآمدن یک آگاهی تازهی طبقاتی است؛ آگاهیای که سلب مالکیت از مردم را نه در سطح اقتصادی، که در سطح معرفتی و روایتی نیز تشخیص میدهد. این اعتراضات، اگرچه هنوز نامی قطعی ندارد، اما در بنیان خود با این دریافت پیش میرود که «شکاف اصلی»، شکافی میان مردم و هر دو قطب اقتدارگرایی است: چه آن اقتدارگرایی در لباس دین باشد و چه در جامهی تاج. به بیان دیگر، میدان بهتدریج دارد از دوگانهی «پادشاهی یا جمهوری اسلامی» عبور میکند. جامعه در حال حرکت به سمت ساحت سومی است که هنوز گفتمان رسمی ندارد، اما رگههایش در شعارهای پراکندهی خیابان، در بیانیههای تشکلهای دانشجویی، در زمزمههای کارگران، و در ادبیات جدید شبکههای اجتماعی قابل ردیابی است. این ساحت سوم، ساحت حق تعیین سرنوشت است؛ سرنوشتی که نه در نهاد سلطنت تعریف میشود و نه در ساختار جمهوری اسلامی.
با وجود این، فراواقعیت رسانهای همچون پردهای بر این پویش مینشیند. ویدئوهایی با صداگذاریهای استودیویی، با همپوشانیهای صوتی که لبها را با شعارها ناهمزمان میکند؛ تکرار ریتمها و نمونههای آوایی یکسان در کلیپهای گوناگون، و استفاده از بانکهای صوتی ازپیشآماده، همه نشانهی بهکارگیری فرمولیاند که هدفش نه بازتاب واقعیت، بلکه ساختن اکثریت کاذب است. این اکثریت کاذب، در وهم مخاطب، به «همه» تبدیل میشود: «همه یک چیز میخواهند»، «همه به یک نتیجه رسیدهاند». این همان لحظهای است که در آن، وانمود بودریاری جای واقعیت را میگیرد؛ جایی که امر بازنماییشده از امر زیسته قانعکنندهتر جلوه میکند و حقیقت به فرعِ روایت تنزل مییابد.
این وضعیت، تنها مسألهای سیاسی نیست؛ بحرانی شناختی و معرفتشناختی است. ذهن شهروند، بهجای اینکه میدان تصمیمسازی باشد، به زمین بازی نیروهایی تبدیل میشود که میکوشند از طریق تحریک، ترس، ناامیدی و وعدههای رستگاری، ساختار درونی اندیشیدن را تغییر دهند. اینجاست که اعتراض، اگر به چشماندازی رهاییبخش پیوند نخورد، به سرمایهای در خدمت نیروهایی بدل میشود که هیچ نسبتی با آیندهی این مردم ندارند. در این میدان، مهمترین پرسش این نیست که مردم چه میخواهند، بلکه این است که چه کسی حق دارد بگوید مردم چه میخواهند. پاسخ به این پرسش، همان نقطهی آغاز بازپسگیری عاملیت است.
از همینرو، دفاع از اعتراضات معیشتی، دفاع از «خودِ اعتراض» نیست، بلکه دفاع از حق مردم برای نامگذاریِ آیندهی خویش است. این دفاع، بهناگزیر در برابر هر شکلی از مصادره قرار میگیرد: چه مصادره توسط حکومت، چه توسط پروژههای برونمرزی، چه توسط نوستالژی بازگشتطلبانهی سلطنت. مسأله، دفاع از انقلاب است، اما انقلابی که نه با تریبون ساخته میشود و نه با پلاتفرمهای رسانهای؛ انقلابی که از درک مشترک رنج آغاز میشود، از پیوند میان فرودستان و دانشجویان نیرو میگیرد، و از امتناع در برابر دوگانهسازیهای جعلی نیرو میسازد. این انقلاب، ابتدا در زبان اتفاق میافتد: در لغو انحصار نامگذاری. سپس در ذهن: در خلق امکانهای تازه. و آنگاه در عمل: در سازماندهی مقاومتهای کوچک و بزرگ.
در نهایت، رهایی از این وضعیت تنها از مسیر سرکوب رسانهها یا خاموش کردن اعتراضات نمیگذرد، بلکه از بازسازی زیرساختهای اعتماد عمومی امکانپذیر میشود. باید کیفیت روایت داخلی را چنان ارتقا داد که مردم ناچار به پناه بردن به وساطتهای آلوده نشوند؛ باید سواد رسانهای را به بخشی از سیاست عمومی بدل کرد، باید فضای گفتوگو را بازسازی کرد، و مهمتر از همه باید مالکیت معنایی اعتراضات را به خود مردم بازگرداند. آینده نه در بازگشت به گذشته است و نه در استمرار وضع موجود؛ آینده در خلق قدرتی تازه نهفته است که از دل این فریاد معیشتی سر میکشد: قدرتی که در برابر سلطنت و جمهوری اسلامی، هر دو، خواهد ایستاد.
اگر این مسیر ناتمام بماند، اعتراضات مردم بهجای آنکه به عدالت منتهی شود، به آرشیو تبلیغاتی جریاناتی سپرده خواهد شد که از فقر ما تغذیه میکنند. اما اگر این مسیر تداوم یابد – و نشانههایش در میدان دیده میشود – آنگاه جامعه قدرت خوداصلاحیاش را بازیابی خواهد کرد. این یادداشت من، دعوتی است نه به شور، که به تأمل؛ نه به تسلیم، که به بازاندیشی؛ و نه به امید واهی، که به ساختن امید. حقیقت را باید از نو در میدان بجوییم: نه در مونتاژهای خوشساخت، نه در نوستالژیهای بازاری، نه در تریبونهای صاحببودجه، بلکه در خود زندگی؛ همانجا که مردم، با تنهایشان، با کارشان، با فقرشان، با رویاهایشان، هزینهی تاریخ را میپردازند.





















