Advertisement

Select Page

سودای رهبری و هراس از قربانی شدن

سودای رهبری و هراس از قربانی شدن

 

سودای رهبری و هراس از قربانی شدن:
واکاوی تناقض‌های پیام شاهزاده رضا پهلو به ترامپ

 

تکیه بر قدرت‌های خارجی برای ایجاد تغییرات سیاسی در یک کشور، یکی از بحث‌برانگیزترین و پرمخاطره‌ترین استراتژی‌هایی است که در تاریخ معاصر بارها آزموده شده و اغلب به نتایجی فاجعه‌بار منجر گشته است. پیام اخیر رضا پهلوی به دونالد ترامپ، که در آن از «رهبری قاطع» وی تمجید شده و بازگشت به دوران پیش از انقلاب به عنوان الگویی برای صلح و شکوفایی مطرح گردیده، بار دیگر پرسش‌های بنیادینی را درباره ماهیت دموکراسی، استقلال ملی و هزینه‌های گزاف دخالت خارجی برانگیخته است. این رویکرد، که به جای اتکا بر سازماندهی نیروهای داخلی و قدرت لایزال مردم، چشم به چراغ سبز کاخ سفید دوخته است، نه‌تنها نادیده گرفتن تجربیات تلخ تاریخی در منطقه و جهان است، بلکه با اصول اولیه حاکمیت ملی و دموکراسی‌خواهی اصیل در تضاد قرار دارد.

در روزهای نخستین سال ۲۰۲۶، جهان شاهد یکی از صریح‌ترین نمونه‌های نقض حاکمیت ملی در ونزوئلا بود. دونالد ترامپ پس از انجام عملیات نظامی که منجر به بازداشت و ربودن نیکلاس مادرو و همسرش شد، با صراحتی تکان‌دهنده اعلام کرد که ایالات متحده قصد دارد ونزوئلا را «اداره» کند. او در کنفرانس خبری خود در فلوریدا (ژانویه ۲۰۲۶) تاکید کرد که واشینگتن تا زمانی که خود لازم بداند و شرایط یک «انتقال قدرت مناسب» فراهم شود، در این کشور خواهد ماند. این اقدام، نه یک حمایت دموکراتیک، که یک «آدم‌ربایی سیاسی» در سطح بین‌المللی و نقض آشکار ماده ۲ منشور سازمان ملل متحد است که بر احترام به تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشورها تاکید دارد. ترامپ حتی از اعزام شرکت‌های نفتی آمریکایی با پشتیبانی نظامی سخن گفت تا کنترل منابع انرژی این کشور را به دست بگیرد؛ تصویری که تکرار فاجعه عراق است؛ کشوری که پس از دهه‌ها، هنوز اختیار کامل درآمدهای نفتی خود را ندارد و واشینگتن تعیین‌کننده مسیر جریان نقدینگی آن است.

تناقض بزرگتر در رویکرد ترامپ، برخورد او با چهره‌های سرشناس ونزوئلا است. با وجود آنکه ماریا کورینا ماچادو، رهبر مخالفان ونزوئلا، برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۲۵ شد، ترامپ در چرخشی معنادار اعلام کرد که او از حمایت کافی برای حکومت برخوردار نیست و آمریکا خود باید اداره امور را به دست بگیرد. این نادیده گرفتن حتی نزدیک‌ترین متحدان محلی که دارای اعتبار بین‌المللی هستند، نشان می‌دهد که برای قدرت‌های مداخله‌گر، دموکراسی و چهره‌های ملی تنها ابزارهایی برای رسیدن به هدف هستند و به محض آنکه مانعی در برابر «حکمرانی مستقیم» یا منافع اقتصادی ایجاد کنند، به حاشیه رانده می‌شوند.

از سوی دیگر، سرنوشت عراق و لیبی آیینه‌ای تمام‌نما از پیامدهای مداخله نظامی و سیاسی مستقیم برای «آزادی» است. در عراق، بیش از دو دهه پس از تهاجم آمریکا، این کشور هنوز نتوانسته است به استقلال کامل در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی دست یابد. واقعیت تلخ این است که درآمدهای نفتی عراق کماکان در بانک‌های تحت نظارت ایالات متحده (فدرال رزرو) نگهداری می‌شود و واشینگتن از این اهرم برای فشار بر دولت‌های بغداد استفاده می‌کند. این وابستگی ساختاری، معنای حاکمیت ملی را به سخره گرفته است. لیبی نیز که روزگاری با مداخله ناتو قرار بود به ساحل آرامش برسد، به مدت یک دهه به کانون جنگ‌های داخلی، تجزیه و بازار برده‌فروشی تبدیل شد. در هر دوی این موارد، فقدان یک نیروی ملی منسجم و متکی بر مردم که بتواند پس از سقوط دیکتاتوری، نظم را برقرار کند، باعث شد که جای خالی قدرت با هرج‌ومرج و نفوذ بیگانگان پر شود.

نمونه‌های بالا را گفتم تا به پیام اخیر شاهزاده رضا پهلوی برسیم و نگاهی کوتاه به پیامدهای آن داشته باشیم: در تحلیل پیام رضا پهلوی، تناقضی آشکار میان ادعای «سپردن مسئولیت بزرگ توسط مردم» و تمنای حمایت از یک قدرت خارجی وجود دارد. دموکراسی محصولی نیست که در بسته‌های دیپلماتیک از واشینگتن به تهران ارسال شود؛ بلکه فرآیندی است که باید در خاک یک کشور و با خون دل خوردن و سازماندهی نیروهای اجتماعی همان سرزمین ریشه بدواند. دعوت از یک قدرت خارجی برای «رهبری» گذار سیاسی، به معنای پیش‌فروش کردن استقلال آینده کشور است. علاوه بر این، ارجاع به دوران پیش از انقلاب به عنوان عصر طلایی رابطه با آمریکا، نادیده گرفتن این حقیقت تاریخی است که همان رابطه نابرابر و مبتنی بر وابستگی، خود یکی از دلایل اصلی انباشت نارضایتی‌هایی بود که به انفجار سال ۱۳۵۷ منجر شد.

در چنین بستری، پیام رضا پهلوی به ترامپ که در آن از «مسئولیتی بزرگ برای احیای رابطه» سخن می‌گوید، نگران‌کننده به نظر می‌رسد. این رویکرد، به جای آنکه ریشه در سازماندهی نیروهای اجتماعی و اتکا به اراده ملت ایران داشته باشد، به نظر می‌رسد به دنبال جلب نظر مساعد قدرت خارجی برای «گذار باثبات» است. اما تاریخ نشان داده است که گذار باثبات از مسیر دخالت خارجی، سرابی بیش نیست. چنانچه در بالا یادآور شدم، لیبی، ونزوئلا، عراق و… نمونه‌های روشن این سیاست هستند بنابراین در هر کشوری که چکمه‌های سربازان خارجی یا فرامین روسای جمهور بیگانه تعیین‌کننده مسیر سیاسی شده، دموکراسی هرگز ریشه ندوانده است.

نکته‌ای که اعتبار این دعوت به دخالت را بیش از پیش مخدوش می‌کند، مواضع شخصی خود رضا پهلوی است. او در گفتگوهایی (از جمله با شاهین نجفی) به صراحت بیان کرده که «نمی‌خواهد اولین قربانی آزادی باشد» و حاضر نیست برای تغییر در ایران، ریسک حضور فیزیکی یا هزینه‌های جانی را بپذیرد. این روحیه، در تقابلی آشکار با مبارزان داخل کشور است که روزانه هزینه سنگین ایستادگی را می‌پردازند. وقتی مدعی رهبری یک جنبش، از یک سو خواهان دخالت قاطع یک قدرت خارجی (با سابقه روشن در ونزوئلا و عراق) می‌شود و از سوی دیگر اعلام می‌کند که نمی‌خواهد هزینه شخصی بپردازد، پیامی جز «تغییر از بالا و از بیرون» صادر نمی‌شود. این مسیر، دموکراسی‌خواهی را به یک معامله سیاسی میان نخبگان تبعیدی و قدرت‌های جهانی تقلیل می‌دهد و جایگاه «مردم» را از فاعلان تغییر به تماشاگرانی منفعل تبدیل می‌کند که باید منتظر بمانند تا قدرت‌های خارجی برای آینده آن‌ها تصمیم بگیرند.

وابستگی به بیگانه، نه تنها مشروعیت داخلی یک جنبش را مخدوش می‌کند، بلکه به حکومت‌های مستبد این بهانه را می‌دهد تا هرگونه اعتراض مشروع مردمی را به «عامل خارجی» نسبت داده و سرکوب کنند. مسیری که به دموکراسی ختم می‌شود، از دالان‌های کاخ سفید یا ویلاهای امن خارج از کشور نمی‌گذرد؛ بلکه از میان کوچه‌های سنندج، زاهدان، تهران و اهواز عبور می‌کند.

تجربه تاریخی نشان داده است که هرگاه یک جریان سیاسی به جای صندوق رای و قدرت سازماندهی توده‌ها، به “بی‌-۵۲”ها و امضاهای روسای جمهور خارجی تکیه کرده، نتیجه‌ای جز ویرانی زیرساخت‌ها، فروپاشی اجتماعی و جایگزینی یک نوع وابستگی با وابستگی دیگر به دست نیاورده است. صلح پایداری که رضا پهلوی از آن سخن می‌گوید، اگر بر پایه اراده ملی و استقلال نباشد، تنها آرامشی گورستانی یا نظمی تحمیلی خواهد بود که با اولین باد مخالف فرو خواهد ریخت.

در این معنا: رسیدن به دموکراسی تنها از طریق توانمندسازی جامعه مدنی، سازماندهی داخلی و تکیه بر استقلال ملی میسر است. هرگونه وابستگی به حضور و دخالت کشور خارجی، نه‌تنها نقض روح دموکراسی است، بلکه کشور را در معرض خطر تجزیه، غارت منابع و سال‌ها بی‌ثباتی قرار می‌دهد؛ همان‌گونه که امروز در ونزوئلا، ترامپ به جای احترام به مبانی منشور سازمان ملل و اراده مردم، از «ماندن و حکومت کردن» سخن می‌گوید.

​علاوه بر ابهامات مربوط به دخالت خارجی، پرسش بنیادین دیگری که در لایه‌های این پیام نهفته است، به «مشروعیت نمایندگی» بازمی‌گردد. شاهزاده رضا پهلوی در حالی از طرف ملت ایران سخن می‌گوید و خود را حامل پیامی از سوی آن‌ها می‌داند که هیچ سازوکار دموکراتیک، انتخابات شفاف یا ساختار حزبی فراگیری، این «مسئولیت بزرگ» را رسماً به او تفویض نکرده است. ادعای داشتن «برنامه‌ای روشن برای گذار» و معرفی خود به عنوان معمار این فرآیند، پیش از آنکه محصول یک توافق ملی میان گروه‌های مختلف سیاسی، صنفی و مدنی داخل کشور باشد، بیشتر به یک خودارتقایی سیاسی شبیه است. در دنیای مدرن، رهبری گذار نه یک حق موروثی است و نه حکمی که از سوی قدرت‌های خارجی تنفیذ شود؛ بلکه محصول صندوق رای و ائتلاف‌های واقعی در صحنه مبارزات داخلی است.

​اینکه او چگونه و بر اساس کدام نظرسنجی یا فرآیند جمعی، خود را سخنگوی مردمی می‌داند که در تنوعی بی‌نظیر از دیدگاه‌های سیاسی، اتنیکی و طبقاتی به سر می‌برند، پرسشی است که همواره بی‌پاسخ مانده است. نادیده گرفتن کثرت‌گرایی جامعه ایران و تقلیل دادن خواسته‌های پیچیده یک ملت به رابطه‌ای نوستالژیک با واشینگتن، نه‌تنها نادیده گرفتن بلوغ سیاسی مردم است، بلکه این خطر را ایجاد می‌کند که یک استبداد، تنها با شکلی دیگر از اقتدارگرایی فردمحور جایگزین شود. دموکراسی با «من» شروع نمی‌شود، بلکه با «ما» و از طریق نهادسازی آغاز می‌گردد؛ امری که در ادبیات سیاسی ایشان، همواره زیر سایه کیش شخصیت و کاریزمای موروثی باقی مانده است.

اجازه دهید، چشمان‌مان را برای لحظه‌ای ببندیم و از خود بپرسیم: آیا «برنامه روشن برای گذار» که در این پیام به آن اشاره شده، بر اساس گفتگوهای ملی و ائتلاف با نیروهای مترقی داخلی تدوین شده یا بر اساس وعده‌های پشت پرده با سیاستمدارانی که شعار «اول آمریکا» را سر می‌دهند؟ تاریخ بی‌رحم است و حافظه جمعی ملت‌ها به یاد خواهد داشت که در لحظات سرنوشت‌ساز، چه کسانی به قدرت بی‌پایان مردم خود ایمان داشتند و چه کسانی آزادی را گدایی کردند. گذار به دموکراسی در ایران، نیازمند بلوغ سیاسی، پذیرش کثرت‌گرایی و از همه مهم‌تر، مرزبندی قاطع با هرگونه دخالت خارجی است که بوی قیم‌مآبی و استعمار نوین می‌دهد.

​در نهایت، کسی که خود را رهبر گذار می‌خواند اما در بزنگاه‌های تاریخی، هزینه‌دادن را به دوش مردم داخل می‌اندازد و از «قربانی شدن برای آزادی» سر باز می‌زند، چگونه می‌تواند ضامن ثبات و تمامیت ارضی کشوری باشد که در میانه طوفان‌های ژئوپلیتیک قرار دارد؟ تاریخ ونزوئلا و سرنوشت «گوایدو»ها نشان داد که رهبران برساخته در پایتخت‌های غربی، به محض پایان تاریخ مصرف‌شان، نه تنها از سوی حامیان خارجی که حتی از سوی مردم خود نیز طرد می‌شوند. آزادی ایران، اگر قرار است پایدار بماند، باید به دست رهبرانی رقم بخورد که ریشه در خاک ایران دارند، از میان توده‌ها برخاسته‌اند و پیش از تقاضای حمایت از ترامپ، تاییدیه و مشروعیت خود را از متکثرترین لایه‌های جامعه مدنی ایران دریافت کرده‌اند.

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights