خاموشی یک شهرزاد قصهگو
نگاهی بر آثار زندهیاد مژده ساجدین
مژده ساجدین نویسندۀ گیلانی، مجموعه داستان خواهران چاه، بیرفت بیبازگشت، داستان بلند سنگاب و رمانهای شهرزاد چاه، باغ عروسک را در کارنامۀ ادبی خود دارد. آثار مژده ساجدین بازتاب صدای زنان رنجدیده ازستم و تبعیض جنسیتی در خانواده و ساختار قدرت در جامعه است؛ این آثار روایتگر صداهای به حاشیهرانده و سرکوب شده است. فرانک اوکانر در کتاب «صدای تنها» داستان کوتاه را صدای انسان له شده میداند؛ داستانهای مژده ساجدین بازتاب صدای آدمهای شکسته، له شده و مچاله در زیر چکمههای قدرت دنیای طبقاتی و مردسالارانه است؛ که شکستگی و مچالهگی تصویر زن روی جلد کتاب «خواهران چاه» به شکل بارزی گویای آن است.

تلاش و مبارزۀ زنان برای دستیابی به هویت در خانواده و چه در جامعه از ویژهگیهای بارز این آثاراست. انگار زنان این داستانها سوی گفتمان مردسالارانه فریاد برآوردهاند «چکمههایتان را از شانههایمان بردارید و بگذارید نفس بکشیم». این زنان برای رسیدن به سوژهگی و عاملیت مبارزه میکنند و درصدد هستند تا از حاشیه به متن بیایند. (میتوان گفت این کنشگری و عاملیت در رمان «باغ عروسک» پررنگ تر است.)
از دیگر ویژهگی این آثار جنبههای پررنگ فانتزی و عناصر ماوراطبیعی در آنها است. حوداث خارقالعاده، خلقالساعه و بهکارگیری خیال، جادو و برخی رمز و رازها در کنار جنبههای واقعی؛ به عبارتی درآمیختهگی واقعیتها با عناصر جادو و رمزآلود تداعیگر جنبههایی از رئالیسم جادویی در این آثاراست. می توان گفت استفاده از عناصر جادو و جنبههای رئالیسم جادویی در رمان «باغ عروسک» پررنگتر است. عروسک در این رمان شاید نمادی از قدرت پنهان زنانهست، که در برابر ستم و سرکوب میایستد و با آن مقابله و مبارزه میکند. از دیگر عناصر جادو و خیال در «باغ عروسک» زنده شدن عروسک یا پیشگویی آینه است؛ یا در داستان بلند «سنگاب» جنبۀ اهریمنی که به ماهیها داده میشود از عناصر جادوییست. برخی نمادها، نشانهها و استعارهها در غالب آثار مشترک است؛ مثلا «چاه» که وجه مشترک بیشتر این آثار است و یا وجود «باغهای انبوه» که از نگاه اکتایپ، کهن الگوی کارل گوستاو یونگ حاکی از ناشناختهها و سمبل رازوارهگیست، یا چاه که سمبل مادینهگی و زهدانِ مادراست و نماد مرگ وزندگیست. همچنین فضای مرطوب و مهآلود گیلان در این داستانها که میتواند نمادی از ابهام در هویت شخصیتها باشد.
گذار از سنت به مدرنیته از ویژهگیهای بیشتر این آثاراست. نوستالژی و استفاده از فضای سنتی و گیلانِ قدیم نیز در بسیاری از داستانها دیده میشود؛ از معماری خانهها، کوچهباغهای انبوه، حیاطهای سنگابی، چاه وسط حیاط، و حمامهای عمومی تا شکل سنتی گرمایشی مانند استفاده از نفت برای گرمکردن خانهها… که حکایتگر آنست که غالب این آثار بازتاب بستر اقتصادی، اجتماعی و فضای فرهنگی دهههای سی تا پنجاه رشت و حومههایش است.
زبان و لحن شخصیتها؛ استفاده از واژهها، تشبیهها و استعارههای گیلکی و موادغذایی و خوراک مختص گیلان، شکل معماری خانهها و حیاطهای سنگابی و چاهدار، کوچههای بارانخورده و رطوبتدار گیلان (رشت و حومه اش) … بیانگر عناصر و ویژهگیهای بومی و اقلیمیِ پررنگ این داستانهاست.
یکی از سنتهای ادبیات کلاسیک در مقایسه با سینما، استفاده بیشتراز توصیف به جای تصویر بوده است.(چنانکه آثار رئالیستی مانند «مادام بواری» گوستاو فلوبر ضمن داشتن برخی ازمؤلفههای مدرن، مانند تصویر صحنهها، بهادادن به فردیت شخصیتها، بدون دخالت و قضاوت نویسنده، … سرشار از توصیف نیز هست؛ چراکه نویسندگان کلاسیک تصویر را بیشتر در حیطۀ کاری سینما میدانستهاند؛ امروزه اما، به اقتضای شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی حاضر «نگو، نشان بده» در ادبیات داستانی غالب، سبب شده گاه در این زمینه با افراط مواجه باشیم…)
میتوان گفت در بیشتر آثار مژده ساجدین توازن بین توصیف و تصویر رعایت و حتی استفاده بیشتراز توصیف بهجای تصویر بهویژه در داستانهای دو مجموعه داستان «خواهران چاه» و «بیرفت بیبرگشت» بیشتر محسوس است. این ویژهگی در کنار پیرنگ وعلت و معلولی پررنگ این آثار سبب شده، ما با داستانهایی حادثهدار و ماجرامحور با تعلیقِ بعد چی؛ به عبارتی با داستانهایی قصهمحور مواجه باشیم، که میتواند غیراز مخاطب خاص، طیف وسیعی از مخاطبین عام را نیز باخود همراه کند.
درگذشت زود هنگام و ناباورانۀ مژده ساجدین، ضایعی دردناک؛ که سبب شد یک راوی داستانگو و شهرزاد قصهگو که صدای رسای خرده فرهنگها، زنان درحاشیه، آدمهای له شدۀ جامعه و ادبیات بومی-اقلیمی بود، خاموش شود؛ اگر چه مژده ساجدین در تکتک واژههای آثارش زنده است.




















