بدن و طنینِ حقیقت
گاهی قدرت، از فرطِ ترس، خودش را میبلعد.
میپندارد با گلوله میشود حقیقت را خاموش کرد، بیآنکه بداند حقیقت، از جنسِ ماندن است.
هر حکومتی که مشروعیتش را به خون گره میزند، در واقع مرگِ خودش را امضا کرده است. چرا که در غیاب معنا، تنها بدنها میمانند تا دوباره زبان را اختراع کنند.
بدنهایی که دیگر از دستور نمیترسند، و به خیابان میآیند برای یادآوریِ زندگی. در چشمانشان، فلسفهای پنهان است:
آزادی، پیش از آنکه قانون باشد، حضور است.
آنها میدانند که مقاومت، تنها در خشم نیست، که در صبر و انتظار هم جاری است؛ و هر فرد، حتی کوچکترین تن، روایت خودش را از حقیقت و آزادی میسازد.
حاکمیت از آنان میهراسد، زیرا هر تنی که میایستد، دیوارِ ترس را میلرزاند. و این لرزش، نخستین نشانهی فروپاشی است.
اکنون زمانِ دیگری آغاز شده، زمانی که واژهها از مردم میآیند و تماشاگرانِ خاموش، ناگهان درمییابند که صحنه، از آنِ بازیگرانِ زخم است. آنها که میرقصند بر مرزِ درد، تا جهان را به یاد بیاورند؛ آزادی، هرگز نمیمیرد فقط شکلِ بدنش عوض میشود.
باد، خاک، آب و آتش، با هر قدمشان همراه است، و سایهها نمیتوانند نور را خاموش کنند.
روزی خواهد رسید که همین خاکِ سوخته، از خونِ بینامترین انسانها، گلِ معنا خواهد رویاند و خورشید، از دل مردم طلوع خواهد کرد. زیرا هنوز در رگهای این خاک، خونِ یعقوب صفاری و مردان جنوب در برابر انگلیس و پرتغال، خونِ کشتهشدگان مشروطه و ۳۰ تیر، خون سیاوش و آرش میدود که تیرش را از مرزِ درد رها کرد تا وطن دوباره معنا بگیرد.
هنوز پژواکِ گامهای کاوهی آهنگر در باد است، که در برابر ظلم، به نام انسان برخاست.
و هنوز در چشمانِ دخترانِ این سرزمین، گردآفریدی جاریست زلال و خشمگین از آب و آتش در یک قامت. آنگاه که تاریخ، دوباره دهان باز کند، نام این مردم را بر لب خواهد داشت.
و جهان خواهد فهمید که روح عصیان هرگز نمرده بلکه سرکوب شده و اسطوره، همیشه در گذشته نمیزیسته گاهی درست در همین لحظه، در خیابانی خاموش، در دختری که موهایش را در باد رها میکند، دوباره زاده میشود.
.




















