الو … الو … ایران!…
الو…
الو…
سلام ایرانِ جانم، صدای من را میشنوی؟
الو میخواستم بهت بگم که شرمندهام که آنجا نیستم؛
و خیلی نگرانِ توأم.
مادر بزرگم میگفت بیخبری یعنی خوشخبری
شاید این بیخبری که برای من به مانند مرگ است نویدبخش خبرهای خوش آینده باشد.
خودم آنجا نیستم، اما تمام سلولها و ذرات وجودم آنجاست.
چرا که من جزئی جداییناپذیر از آن خاک و آن مرز و بومم.
ایرانِ عزیزم، میدانم درد داری؛
هر تکه از وجودت درد میکند.
اما این درد درمان دارد.
مدتها بود با دردهایت کجدار مریض میکردی،
اما همت کردی یوهو تصمیم گرفتی که به جنگ این دردها بری.
میدانم تغییر همیشه با درد مضاعف همراه است
و شاید بیش از هر زمان دیگری اوضاعت طاقتفرسا باشد،
اما باور کن خوب خواهی شد. خوب خواهی شد چون خواستی
میدانی، وقتی دوستم سرطان گرفت،
یک متخصص و جراح به او گفت:
«اگر این روزها را پشت سر بگذاری، و مقاومت داشته باشی بعد
آنقدر قوی و سالم میشوی
که هیچوقت پیش از این چنین نبودهای!
الو صدایم را میشنوی باشه دوباره بهت زنگ میزنم. نه، نه صبر کن! میآیم، زود میآیم پیشت.





















