سه شعر از پونه معتمد
۱.
آنها به خط پایان رسیدند
ما به گرداب افتادیم
وقتی بادبانهایمان را
بر آبهای دور افراشته بودیم
و کبوترانمان
در زیتونزارهای فراموشی گم شدند
ما مجازات شدیم
و تاریخ
بر تیرک گلوگاهمان
خط فریادی یه جا نگذاشت
ما انقلاب را ندیدیم
و در سفر دوار سرگشتگی
به خط پایان نرسیدیم
۲.
ایران من
با خون سرخ و سیاهت
قلب منی
هر بار درد تلخ کشنده
خلید بر جانت
از خنجری که پارهپاره کرده تنت را
آتش بزن
یکی از پرهای سیاهم را
که هنگام پروازم
تا کرانههای دور تر از تیررس آرش
به خاک افتادند
بر هر سرزمین که نشستم
به رنگ تو در آمد
آتش بزن
یکی از پرهای سیاهم را
تا جان من ز تن به در آید
یک لحظه در خیال سرآید
تا زیر پر بگیرم
جوجههای زخمت را
۳.
«تکینگی»
شب
دو سیاهی عریان
روبروی هم
در نقطه تلاقی خویش
و بینشان خطوط سفید خیابان
یک سو
تاریکی
پشت ستارههای چراغ موتورها
سوی دیگر
‘بودی’ مچاله شده در خود:
مردی سیاهپوش
تسلیم سرنوشت محتوم نبودن
سقوط میکنند
چراغها
در دهان تلخ گرسنهاش
مرد
‘بودای سیاه’
تندیس در هم تنیدهای از قیر مذاب رنج
نشسته بر نیروانای آسفالت
از روی تاریکی عبور میکند





















