یک شعر از سحر قاسمی
فقر لانه کرده روی اجاق خاموش
گرسنگی چنگ میکشد
شخم میزند
کرت به کرت
برهوت شکم
کاریست عبث
سیزیف خاور است
هم خوابگی در خیال با یخچالی پر از خالی
برودت هواست و ریزش باران برنج
بدون ریزگردها
آلایندهها
هوا چه طعنه میزند
به سرخ سرخ
دشت آلالهها
شقایقها
ماه عریان
پردهی ابرهای سیاه را دریده
دست در دست
مشت
حصاری دور بذرها
بذرها پوست ترکانده
از هفتِ زمینِ خشک و سرد
قد کشیده
به سمت نور و روشنا
بال بگشا
آسمان سیاه سقوط میکند از فریاد سیمرغها
۱۴۰۴/۱۰/۱۸





















