سه شعر از مجید سنجری
ما هنوز ایستادهایم
ما
در صف ایستادهایم
نه برای نان
که برای نفس.
شهر
پر از تابلوهای سکوت است
و خیابانها
نامهایشان را از یاد بردهاند
تا مبادا
خاطرهای
جرم تلقی شود.
دستها
زیادند
اما مشتها
همیشه زودتر از صداها بسته میشوند.
دهانها
باز میشوند
اما واژهها
پیش از تولد
بازداشت میشوند.
ما
در تقویمی زندگی میکنیم
که هر روزش
روز وعده است
و هر شبش
شب فراموشی.
نان
کوچکتر شده
سفره
نحیفتر
و شرم
سنگینتر از همیشه
بر شانههای کارگر
بر پیشانی معلم
بر چشمهای خستهی مادران.
کودکان
زودتر از اسباببازی
با ترس آشنا میشوند
و پیرمردان
پیش از مرگ
با بیپناهی.
تلویزیون
لبخند تمرین میکند
در حالی که
کوچهها
گریه را از بر شدهاند.
میگویند:
«صبر کنید»
اما صبر
سالهاست
که از ما جلوتر ایستاده
و فرسوده شده است.
میگویند:
«امید داشته باشید»
اما امید
در صف
زیر آفتاب
بیسایه مانده
و کسی
نامش را صدا نمیزند.
با این همه
ما هنوز ایستادهایم.
نه از سر عادت
که از سر لجاجتِ زندگی
نه برای قهرمان شدن
که برای
زنده ماندنِ کرامت.
زیرا
هرچند
دیوارها
بلندند
اما
هیچ دیواری
تا ابد
صدای مردم را
در خود
حبس نکرده است.
و روزی
همین صدا
که امروز
پچپچ است
خیابان را
از نو
نامگذاری خواهد کرد.
طلوع نور در تاریکی
شب
به دستور امضا میشود
و خورشید
با پروندهای قطور
طلوعش را پس میگیرد.
در این سرزمین
سکوت
لباس رسمیِ حقیقت است
و فریاد
اتهامی آماده.
نان
به سایه کوچ کرده
و عدالت
در راهروهای بیپنجره
پیر میشود.
ما
با دهانهای دوخته
و چشمهای باز
روز را
از لای میلهها
تماشا میکنیم.
سیاهی
نه رنگِ شب
که سیاستِ چراغهاست
وقتی
خاموشی
قانون میشود.
میخواهند
ما را به زانو درآورند
با زنجیرِ عادت
با ترسِ تکرارشونده
با وعدههای بیصدا.
اما
مقاومت
در رگها جریان دارد
مثل خونی که
اجازه نمیگیرد.
هر مشتِ بسته
تاریخیست
که هنوز
دهان باز نکرده
و هر قدمِ لرزان
تمرینِ فرداست.
نامِ ما را
از دیوارها پاک کردند
غافل از آنکه
دیوار
حافظه ندارد
و صدا
راه خود را بلد است.
ما
نه قدیسیم
نه قهرمان
فقط
نمیخواهیم
در تاریکی
نامرئی بمیریم.
روزی
نور
از لای همین زخمها
عبور خواهد کرد
و شب
دیگر
به دستور
برنمیگردد.
۳
ای شب!
نامت را تکرار نکن
ما تو را میشناسیم
تو
که با قانونِ ترس
و پرچمِ سکوت
بر این خاک حکومت میکنی.
ای سرکوب!
تو
نه قدرتی
نه تقدیر
فقط
وقفهای شرمآور
در تاریخ مردمی
ما
با گلوی فشرده
اما
با نامی که پاک نمیشود
ایستادهایم
ما
نه فراموش میکنیم
نه عادت میکنیم
نه به تاریکی
سلام میدهیم
زنجیر
سرنوشت نیست
و سکوت
فضیلت نیست
و تو
ابدی نخواهی بود
بشنو!
این صدای ماست
که از زیرِ آوار
همچنان
نامِ آزادی را
صدا میزند
و بدان:
ملتی که برخاسته
دیگر
به زانو
برنمیگردد





















