Advertisement

Select Page

دفتر یادداشت

دفتر یادداشت

 

ساعت ۲۰:۱۲ : «فراموش کن.» همین را می‌گوید و تلفن را قطع می‌کند. چند لحظه گوشی را کنار گوشم نگه می‌دارم، انگار هنوز چیزی مانده که نشنیده‌ام. فقط بوق. بعد هیچ.

ساعت ۲۰:۱۷: صدای همهمه‌ای در خیابان برمی‌خیزد. مردم جلوی پاساژ دور هم جمع شده‌اند و شعار می‌دهند. لباس می‌پوشم که بروم. [ کنار اسم خواهر خط افتاده] نمی‌گذارد. می‌گوید:«خانه‌ات برخیابان است و شناسایی راحت.» هنوز حرفش تمام نشده که هیکل یک مأمور ضدشورش پشت شیشه پیدا می‌شود. گاز اشک‌آوری شلیک می‌کند. بعد چند شلیک ساچمه‌ای. پشت سرهم. تعداشان زیاد است. چراغ‌ اتاق را خاموش می‌کنم. مردم می‌دوند. هرکدام به یک طرف. در عرض چند ثانیه خیابان خالی می‌شود.

ساعت ۲۰:۲۹: زنگ می‌زنم. این پیام را می‌شنوم: « مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.» گوشی را قطع می‌کنم و دوباره می‌گیرم. انگار اگر فاصله بیفتد، جواب عوض می‌شود. بار دیگر همان صدا. و بار دیگر. فکر می‌کنم چون آخرش گفت «فراموش کن» ، گوشی‌اش را خاموش کرده. نمی‌دانم چرا این‌قدر به این فکر گیر کرده‌ام. به دخترم زنگ می‌زنم. باز همان صدا. دوباره زنگ می‌زنم. همه‌ی تلفن‌ها قطع شده‌اند. خواهرم می‌رود.

ساعت ۲۰:۳۴: می‌روم کنار پنجره. خیابان خالیست اما سکوتش مثل نفس مرگ سنگین و نزدیک است. انگار مرگ آن پایین قدم می‌زند، درست جلوی چشمم، و با همان لبخند تلخ و آزاردهنده. با خود می‌گویم می‌خندد: شاید برای پرکاری‌اش. بعد، بدون فاصله، می‌گرید: شاید بخاطر بی‌وقتی و نابهنگامی کارش. تا به حال به گریستن مرگ فکر نکرده‌ام. هر حرکت، هر سایه‌ای که در خیابان می‌لغزد، انگار کسی کم می‌شود. دیگر توان فهمش را ندارم. دست‌هایم می‌لرزند. لرزش به دهانم می‌رسد.

ساعت ۲۰:۴۸: باز صدای موتورها، دور و نزدیک که فریاد می‌کشند. موتورهایی که هر چند سال یک‌بار بیرون می‌آیند، می‌زنند و می‌روند، بدون محدودیت. نه سن، نه جنسیت. چیزی جلودارشان نیست. انگار هر دوپا و هر کسی که حرکت می‌کند، نشانه‌ای برای‌شان است. هر بار که نزدیک می‌شوند، صدای خنده و گریه‌ی مرگ بلند می‌شود. [این موتورها را فقط ما می‌شناسیم.]

ساعت ۲۱:۵۳: یاد حرف پروانه می‌افتم: «در دانشگاه، اساتید فقط حرف می‌زنند. من جرقه می‌زنم و تو آن را آتش می‌زنی.» شاید دلخور بود که گفت:« فراموش کن»، شاید هم نه. او را اولین بار همان شب مهمانی دیدم که تا نیمه‌شب رقصیدیم. نمی‌دانم چرا این خاطره حالا در چنین وضعیتی این‌قدر مهم شده است. چند سال از آن می‌گذرد. همه‌چیز عجیب است… فکر می‌کنم شاید او هم نگران شده و زنگ زده، و بعد با همان پیام مواجه شده: «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.» … کمی آرام می‌گیرم. آرام گرفتن در چنین وضعیتی چقدر مسخره می‌تواند باشد. دوباره به خودم نهیب می‌زنم.

ساعت۲۲:۱۹: تار مویی روی گوشی افتاده. برمی‌دارم و زیر نور می‌گیرم، میان انگشتانم بازی می‌کنم. سفید شده است. با خودم می‌گویم: «چقدر طول کشیده تا این‌قدر سفید شود؟» شاید به اندازه‌ی روشن و خاموش کردن یک سیگار، اما فقط روشن‌کردن و خاموش‌کردنش، حتا کشیدنش هم دیگر یادم نمی‌آید.
به یاد پروانه می‌افتم، موهای کوتاهش که تک و توک سفید دارند. می‌خندم. نمی‌دانم خنده برای فراموشی است یا آتش. شاید بیش از اندازه سوال می‌کنم. بیش از اندازه در رفتارهای پروانه قفل می‌شوم. آتش و فراموشی چگونه از هم سردرمی‌آورند؟…
فکر می‌کنم به یک ماشین حساب کوانتومی نیاز دارم برای محاسبه دقیق اما لغزان سال‌هایی که رفته است. چرا لغزان؟ قطعیت بی‌شک عذاب آور است. زندگی، همیشه سر ناسازگاری با برخی دارد. بی‌اختیار با خودم می‌گویم:« چه چیزی را باید فراموش کنم؟ و آیا واقعاً می‌توان فراموش کرد، وقتی هنوز زنده‌ای و هنوز این‌جا هستی؟»

ساعت ۲۲:۵۹: صدای شلیک می‌آید. نه نزدیک، نه دور؛ ولی از همه‌جهت. قطعا هر صدا ملاقات با یک بدن است… حتی تصورش هم دردناک است. شلیک‌کنندگان و افتادگان را نه می‌بینم، نه می‌توانم حدس بزنم چند نفر هستند.‌ هیچ کنترلی نه بر نوشتنم دارم و نه چیزی که در بیرون در حال اتفاق افتادن است، تنها چیزی که می‌بینم یک کوچه ساکت در روبروی پنجره‌ام است و چند مغازه بسته. انگار که این مغازه‌ها سال‌هاست که بسته‌اند.

ساعت ۰۰:۰۴: سکوت ویران‌کننده‌ای حاکم است. حتا صدای گربه‌ها هم درنمی‌آید. حتما آن‌ها هم از ترس جایی پنهان شده‌اند. به خودم نهیب می‌زنم. بارها رودرروی مرگ ایستاده‌ام، اما امشب چرا در خانه‌ام؟ به خواهرم فکر می‌کنم…گوشی‌ام را دست می‌گیرم. دیگر هیچ کارایی ندارد. فقط می‌توانم در گالری‌اش پرسه بزنم. عکس‌ها، خاطره‌ها، صداهای گذشته…همه یکجا جمع شده‌اند اما هیچ‌کدام پاسخ نمی‌دهند. در این شهر، در مرکز یک کشور بزرگ، نه اینترنت است، نه پیام، نه تماس. درست مثل یک زندانی سلول انفرادی که همه‌چیز را از او می‌گیرند. بدون جرم، و زندان‌بانش هر کاری که دوست دارد می‌تواند سرش بیاورد در عین بی‌خبری مطلق. هر تصویر، هر صدای ضبط‌شده، حتی هر تماس ناموفق، مثل سندی‌ست که خودم نوشته‌ام. هیچ‌کس نیست که بفهمد، هیچ‌کس نیست که کمک کند، و حس مطلق قطع ارتباط.

ساعت ۰۰:۵۱: آن‌شب در نقطه‌ی صفر مرزی خوابیدم. از سرما و ترس رفتم بالای تخته‌سنگی. می‌خواستم غیرقانونی وارد کشور خودم شوم. هر صدایی بیدارم می‌کرد. تا صبح چند بار از خواب پریدم. نزدیک روشن شدن هوا صدای عوعو سگ‌ها آمد، بعد صدای تراکتور. تا سر تپه رفتم. پایین، تراکتور در جاده حرکت می‌کرد. خوشحال شدم. بعد سگ‌ها را دیدم. سی‌چهل‌تا بودند. اول ایستادند. ساکت. بعد ناگهان حمله کردند.
دویدم. پاهایم در جدال با پستی و بلندی بود. ردیف اولشان نزدیک پاهایم بودند. به شکل معجزه‌آسایی پریدم داخل تراکتور. سگ‌ها برگشتند. راننده شوکه شده بود. مدتی فقط نگاهم کرد. بعد شروع کردم به حرف زدن. کم‌کم آرام شد.
دفترچه را می‌بندم.

ساعت ۲:۲۲: چرا سال‌هایی که نزیسته‌ام بیش‌تر از سال‌هایی‌ست که زندگی کرده‌ام؟ چیزهایی که به دست آورده‌ام، چیزهایی که می‌خواستم … هیچ‌کدام نه مثل زمانی بود که می‌خواستم و نه ملموس. درست مثل پودر شدن. ریختن. و باد که آن‌ها پراکند به سمتی که نبودم. در دو ماه گذشته چند بار و خیلی گذرا به شکلی ناباورانه به خودکشی فکر کرده‌ام. « برای یک مرد بی‌خانه چه فرقی دارد دنیا را چطور بنویسد که درست از آب درآید.»

ساعت ۲:۳۱: دوباره صدا آمد. نه شلیک، نه فریاد. صدای آب. می‌روم کنار پنجره. کارگران شهرداری مشغول شستن خیابان هستند. آرام و منظم. سطل‌های زباله‌ی نیمه‌سوخته را برمی‌دارند و سالم‌ها را جایشان می‌گذراند. علائم راهنمایی را از وسط خیابان جمع می‌کنند. هیچ‌کدام بالا را نگاه نمی‌کنند. نه حرف می‌زنند و نه لفت می‌دهند. آنقدر نگاه می‌کنم که یکی‌یکی از قاب پنجره بیرون می‌روند. دوباره خیابان دوباره خالی می‌‌شود، تمیزتر از هر شبی. این خیابان‌ها چنین شستشویی را به یاد ندارند. همه‌چیز به طرز عجیبی ناآشنا به نظر می‌رسد.

ساعت ۳:۵۹: دوباره زنگ می‌زنم. هیچ صدایی. دوباره. دوباره. و آن پیام ضبط‌شده‌ی لعنتی: «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.» چند لحظه به خودم گفتم شاید درست شده باشد. گوشی را پرت می‌کنم. مثل جسمی بی‌جان که قرار بود صدا دهد. صدا شود. هیچ نشانه‌ای از زندگیِ دیگر نیست.

ساعت ۴:۱۴: عکس دیگری نظرم را جلب می‌کند. این یکی گنگ نیست. کنار نرده‌ای ایستاده‌ام. پشت سرم نرده شکل میله‌های زندان را دارد اما به شکل مورب. عکس مربوط به دوران دبیرستان است. وقتی که هر چه به پایان سال می‌رسیدیم، تعداد دوستان و هم‌کلاسی‌هامان کمتر و کمتر می‌شدند. چهره‌های آن‌هایی که رفتند و برنگشتند ظاهر و ناپدید می‌شوند. دوباره کنار پنجره می‌روم. خالی است. هیچ چیز نیست. حتی مرگ.
کاش پروانه اینجا بود. روبرویم. حرف می‌زدیم از همه‌چیز. و این شب سنگین را تقسیم می‌کردیم.

ساعت ۴:۴۵: شب کش می‌آید و خواب با من بیگانه است. زخمی‌ها ، دستگیرشدگان، کشته‌شدگان. چشم‌به‌راه‌هایی که بیدار بازگشت عزیزان‌شان هستند. دخترم یا من شاید یکی از آن‌ها بودیم. صدای آب هنوز در گوشم طنین دارد، بوی مواد شوینده‌. بهتر نیست چراغ را روشن کنم؟ منصرف می‌شوم. نور لازم نیست. همه‌چیز دیده می‌شود. احساس می‌کنم سایه‌ای رد می‌شود از زیر پنجره‌ام. پنجره را باز می‌کنم تا ببینمش. صدایی نعره می‌کشد در گوشم. هوا تکان می‌خورد. می‌نشینم تا بنویسم. فقط باید بنویسم. دستم توان ندارد. چشم‌ها…

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights