دو شعر از سحر قاسمی
۱
تو
ای شب سیاه
دندان شکستی
به جرم اینکه
پیرزنی با دست هایی خالی
از درد فقر
فریاد زد
نان میخواست
شب
ای شب ضحاک
شب
ای شب مار بر دوش
دیگر تن ما برای خوراک تو، سفاک
گوشت در بدن ندارد
جوی خون
جای شهد و عسل
جوی خون
جای شیر و شراب
جاری
جاری
با دستهایی
خالی
خالی
بهشت تو همین است
همه تن آشپز دربار ضحاک
همه تن کاوه
همه تن آهنِ آهن
جهنم ما چنین است
سبز
سبز
همه شب هنگامهی جنگ
همه تن
مجنون و پریشان
همه تن
غرقهی خون
آه ای شب سیاه
همه تن
راه دراز داریم
روز
و
شب
پیر و دردمند به خواب میرویم
تا رسیدن به نور روشن
سخت است، اما…
صبح که برخیزیم
یک تن جوان داریم
۴۰۴/۱۰/۲۸
۲
برف …
سفید میبارد
روی زمین
سرخ… مینشیند
بوران میوزد
هو…هو…
آه و ناله و فغان
اما…
در گوش پسرکی
صدای زنی ست
هر شب…
پتو رو خودم مینداختم روت، مادر
در گوش دیگری
صدای مردیست
کجایی… سپهر بابا؟
کجایی… بابا؟
برف…
سفید میبارد
روی زمین
سرخ… مینشیند
صدای بوران …
چه تلخ و زهر است
هو هو…
کو کو …
جوانان رعنا
کو… هو…
هو… کو…
دختری در کبودی مرگ
تا سحر
در آغوش مادر
جاخوش کرده
کو… هو…
هو… کو…
هو… هو …
کو… کو…
خانه گم شد در بوران
وه …
چه سرد است
زمهریر سرخ
در خیابان بیپایان
۱۴۰۴/۱۱/۳





















