سوگِ بیباکِ هزاران
بین ما ابرِ سیاهی که سکون است
بارِ آوارِ پریشانِ جنون است
نتوان خفت به لالایی کابوس
در چنین لحظه که هرکام به خون است
هر طرف مینگری خشمِ به حق هست
دلِ ویران شده خود سر بهنگون است
آتشی شعلهور از قامتِ این برج
شد نجاتی که به پرتاب نمون است
قیمتِ نان به چه تاوان که گران بود
مادران و پدران را نه شگون است
آن طبیبی که به سم نسخه نوشته است
ارمغانش به فنا گونِ بهگون است
با که گویم قصص از سلطهی تاتار
از زبانی که به این کلکِ زبون است
دادِ ما پهنهی اعصار بپیچید
شیونِ خونِ جوانان به درون است
حتم دارم به ثمر میرسد این داد
سوگِ بیباکِ هزاران که کنون است
#علیرضا_زرین





















