Advertisement

Select Page

سه شعر از فانوس بهادروند

سه شعر از فانوس بهادروند

 

۱

تو نیستی
برگ خزانی پاییز
تو همان جانی
که بر کف نشسته‌ای
چونان زندگی بر
بر کف خیابان
و دانه‌های برنج
که از رنج زادند
وقتی معرفت ِخشم
پیشی گرفت
بر نیاز و آرزو
و ترازوی عدالت
شرمگین
کناره گرفت
از شقاوت فشنگ
تو نیستی
برگ خزانی
اکنون ترانه‌خوان
بر نهادی ردی از خون
که شسته شد
در دفاتر توجیه
که خدایی می‌کنند
هرگاه
سرمای سکوت
قلب شهر را به بند می‌کشد!

دی‌ ماه ۱۴۰۴

 

۲

شگفتا
شفا می‌گیرد
نیمه‌شب در هلال ماه
از راز و نیازمان
پناه می‌بریم
به شب‌کلاه و های هایمان‌!
دیدید‌؟
گرگ‌ بالان دیده
دریده پوست را
که‌ چنگ‌ می‌زند
به الهیات خون
ریسمان از کلاف
می‌‌تند
‌می‌تند
می‌بندد دست
می‌فشارد بر گلوی خویش
می‌فشارد بر تنگنا
بر تنوره‌ی تناقض
در قانون نانوشته
(بکش تا زنده بمانی!)
تا بر گرده‌ی رگبار
بُهت را
بر چشم جهان
نشان دهی
در شمارگان حیرت
و نثار پوزخندی تلخ
که :
دیدی گرگ بالان دیده را
بر شطحیات معنا‌؟!

دی ماه ۱۴۰۴

 

۳
های جان مادر!
سیاوش برگذشته از آتش
ببین
گونه‌های گلرخ را
که برتافته‌اند
از شراره‌‌‌های روشن
ببین
رقص برنج را
بر بلندای کرامت
سفره‌های دریده
در خیابان
در آبدانان
جشن گرسنگان
همواره خونین است‌!

دی ماه ۱۴۰۴

#فانوس بهادروند

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights