من مهسا هستم- پلاکارد بیپرچم
من مهسا هستم، یادتان هست؟
پلاکارد را از دیشب آماده کرده بود:
“من مهسا هستم.”
به میدان که رسید، صدا از هر طرف میآمد؛
طبل، موسیقی، فریاد، سوت.
انگار جشن بود، نه تظاهرات.
مردی پرچمی را مثل شنل دور خودش پیچیده بود و میچرخید. زنی از پرچم لباس دوخته بود و میرقصید. دو نفر آن طرفتر سر آرم پرچم همدیگر را هل میدادند.
زنی با بلندگو شعاری میداد که هیچ ربطی به خیابانهای ایران نداشت. مهسا کنار درختی ایستاد و پلاکارد را بالا گرفت.
کسی پرسید:
«پرچمت کو؟»
گفت: «پرچم ندارم.»
پرسیدند: «پس طرفدار کی هستی؟»
گفت: «دختری که اسمش را دنیا فریاد میزد.»
هیچکس نفهمید چه گفت. جمعیت دو نیم شده بود؛ هر نیمه علیه نیمه دیگر شعار میداد. مردی به نوشتهاش نگاه کرد و گفت:
«دختر، اینجا جای این حرفها نیست.»
مهسا فکر کرد: پس دربارهی درد مردم گفتن جایش کجاست؟
غروب، میدان پر از لیوانهای کاغذی و کاغذ شکلات بود. آدمها خسته، اما راضی از نمایش خودشان میرفتند. او پلاکارد را تا کرد، در کیفش گذاشت و آرام گفت:
من مهسا
هستم.
یادتان هست؟
…مهسا
یادتان… هست؟





















