چند شعر کوتاه از حسن فرخی
وتن ام
اشغال میشود
و تمام وقت انکار میشود.
یک)
و پنجره ای
سالها در شعر فریاد زدم
با تمام حروف جهان در دستانام
سالها زیر لب غزل را زمزمه کردم
در بهاری گل رنگ
با نوشتن نام تو
[زمزمهام کنی
کافی ست!]
حالا برای من پنجرهای بیاور.
دو)
سایهام.
ای غزل نزدیکتر بیا
و در کلمات من بیاسای
اینجا
بمان
با ضربان نبضی که در تمام من
طنین میاندازد
سه)
صدای مرا بشنوید لطفن!
به سان خورشیدی درخشان
عاشقانه در خیابانها قدم میزنم
و دختر درخشانام
خدایی کهن را احضار میکند
وقتی که به دنبال رویا
سایهها
مصلوب میشوند
در شعرهای من توفانیست
که وتن را به لرزه میافکند
صدای من
صداییست
که ظلمات را به ستوه آورده است.
چهار)
این آخرین بار نیست
که تو را صدا میکنم
همچنان خواب میبینم
و با مرگ زیبا آشتی میکنم
و میرقصم.
پنج)
ماه
ماه
از دهان خیابان که میافتد
مزه فرقی نمیکند
خیرش
به همه میرسد
و شعر من
از اندوه زاده میشود.
شش)
شاخه های یخ زده
آخرین برگ پای من افتاد
سایهها
در خاک من آرمیدهاند
با درخشیدن خورشید
جماعت پیش میآید
خیابان به خیابان
با درخت یخ زدهای بردوش!
هفت)
حالا که تنهام
با این همه تنها چهکنم؟
هشت)
تو را
به شاخهی زیتون قسم میدهم
خیابان را به آفتاب بسپار
به گنجشکها
و رخصت بده به من
شعری برای تو بخوانم.
نُه)
در شهر صداها
درد شعر فقط مرگ نیست
کار از لمس مستبد گذشته است
خیابان خم میشود
و گوش میسپارد
به نفسهای جوان
حالا وقت آن است
نام تو را صدا کنم
و شاخههای یخ زده را لمس کنم
و شط یخ زده را حس کنم
و موج صداها را
کار از مرده باد گذشته است
در شهر صداها!
ده)
تمام خیابانها به کشته ختم میشود
صبح من شجاعانه است
و ماه به لب رسیده
از تعرض به زخمهای ممتد
شعری میخوانم که با آفتاب سازگار است
برفها آب می شوند
چه کسی برای بقا تیر میخورد؟
روز من عاشقانه است
و شعر
به نجات وتنام میانجامد.
یازده)
کار به مصادره ی خیابان رسیده است.
آذرخش طبیعیست
و سکوت من خودمانی!
خیابان اما بیدار شده است
صدای آژیر آمبولانس تمامی ندارد
وقتاش نیست
بگویم پیامبر شادمانی هستم
تو میدانی رنگ رخسار مرده سرخ است
و اینجا
در خیابان
کار به مصادرهی شاعر رسیده است.
دوازده)
در غار حنگ زدهای
دنبال غزل میگردم
شعرهای نگفتهام
چون آخرین ستارگان
جهان را غافلگیر میکند.
غزل من
چون آخرین ست
میان ابرهای سیاه
و پنجههای ظلمات
حالا دنبال ماه وتن میگردم
تا زنده بمانم
من از رازهایی سخن میگویم
در دی ماه
که هیچکس نمیداند.
سیزده)
زمستان است
مرگ به انتهای من رسیده است
و گور من
وتنی ست
من در راههای ناشناخته
کشته شدم
نفر بعدی لطفن!
حرفهای نخیف
شاخههای نازک درختان را خم میکند
حالا
دستهای یخزده را میتکانم
و به بهار میرسم.
چهارده)
حالا که تنهام
با این همه تنها سربه سرم.
پانزده)
وتنام
اشغال میشود
و تمام وقت انکار میشود.
اینجا
شعر به خطر افتاده است.
[اقرار می کنم.]
دی ماه ۱۴۰۴





















