Advertisement

Select Page

یک شعر از مژگان عالیشاه

یک شعر از مژگان عالیشاه

 

تیر خلاص

زمین هنوز نفس می‌کشید
خون، گرمِ امید بود
دست‌ها لرزان،
چشم‌ها پر از فردا
و شهر
زخم‌خورده اما ایستاده
کسی گفت: «تمامش کن»
و شب
از دهان تفنگ افتاد
تیرِ خلاص
نه به تن،
به انسان خورد
به فریادی که هنوز زنده بود
تیرِ خلاص
نه سکوت آورد
نه پایان
آتش افتاد
به حافظه‌ی خیابان
آن‌که افتاده بود
دشمن نبود
نام داشت
خانه داشت
رویایش هنوز
روی لب‌هاش مانده بود

گلوله آمد
برای خاموشی
اما
صدا تکثیر شد
تیرِ خلاص
به قلبِ قانون شلیک شد
به چشمِ حقیقت
به دستِ عدالت
و ما
ایستاده‌تر از قبل
نام‌هاتان را صدا زدیم
شاید بدن‌ها افتادند
اما
زانو نزدند
خون اگر رفت
راه شد
راه اگر بسته شد
صدا شد

تیرِ خلاص
تاریخ را متوقف نکرد
ما را نترساند
ما را
بیشتر کرد
این شهر
با زخم‌هایش
به آینده راه می‌رود
و هر گلوله
که برای پایان آمد
یک آغاز
جا گذاشت

مژگان عالیشاه

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights