دو شعر از معصومه ارتشرضائی
۱
تا چند در این کابوسِ بیپایان،
در فردایی که غبارِ ابهام پوشانده،
باید خفت؟
وقتی چشمهای زهرآگینِ مرگ،
هر لحظه ما را میپاید؟
تا به کی هذیان بگوییم،
سحرگاهان سر برآریم
در این سرابِ وَهم و تاریکی؟
خورشید، دیگر فروغی ندارد!
ساکنانِ این خاکِ هراسزده،
روز را با دلی لرزان آغاز میکنند.
بیوطنان، روحشان را به ابلیس باختهاند.
طنینِ گریهٔ مادران
و نالههای جانکاهِ پدران
همه جا به گوش میرسد
آه، ای میهنِ در بند!
آه ای وطن پاره پاره،
که چنین در خون غلتیدهای،
و لالههایت در بهاران،
به جای شکفتن، کمرخم کرده،
و پیش از موعد، پژمردند،
بیگناه، بیگناه، بیگناه…
۲
در پسِ دیوارهای سست
صدای خُرد شدنِ استخوانها میآید؛
آوایی که با جانِ من آشناست
آنجا، یک نفر در بارگاهِ عزت
جان میسپارد؛
و دیگری عقدههای دل میرویاند،
ملتمسانه، از دستِ مفسدی ترفیع میجوید.
دلم میلرزد،
پشتِ این دیوارِ کفرآلود،
بیوطنان، وطن را به ودیعه نهادهاند
ما، محکومانِ بیسرزمین،
افتاده بر روی بازوان وطنِ زخمی خویشیم.
زمان، بیرحمانه تکرار میشود.
گویی برای گناهکارانِ فاسد،
قیاسی نیست میانِ
قتلعام، شکنجه، کشتار، تبعیض و جنگ.
انسانها اما
در برابرِ صحنههای رنج،
افسوس میخورند،
خمیازه میکشند،
و بر زمینِ خشکیده سجده میکنند؛
به امیدِ بازگشتِ خورشیدِ گریخته از آسمان،
به فرداهایِ بیفردا.





















