یک شعر از نازنین رحیمی
این زمستان
از ما
از من
از شما نمی گذرد
نه
از من نمی گذرد
که ذرعی نمانده از برای زرعی
که بهار شود
بر زمین و تهران و ایرانش
از من نمی گذرد
که آتش میان داش باشیم
آجر به آجر
جهنم
مردم به مردم
به سوختنی که داش شود
قتلگاه خودت؟!
از من
از شما
آن مرزبان یخ زده
که به رویای دخترش
ادم برفی رنجور و غمگین و شکسته
شده است
نمی گذرد
این روزها
جشنی بر بام همسایه ای برپا که نمی شود
هیچ…
صدای گلوله بر گلوی شهر چنگ می زند…
و ما
در کشاکش گلوله های ساچمه ای هستیم
که سهره های گرسنه را
در شب سرد زمستانی
نشانه گرفته اند
از من
از شما
از ما
عبور نخواهد کرد
نصف النهار هم که باشیم
دورزمین
به چنان مخمصه ای می افتیم
که روز می شوی
که شب می شوی
مدام رنگ عوض می کنی
باز هم
باز مانده ی جنگ های جهانی هستی
این روزهادر ما دفن می شود
و چون تابوتی روی خاک می ماند
کنار سهره ای
که آوازش را از دست داده است
#نازنین_رحیمی





















