Advertisement

Select Page

یک شعر از رویا سامانی

یک شعر از رویا سامانی

 

چه خاموشی! ای خیابان غریب
ای مستطیل نشسته در خون
من در آن سوی شهر
مردانی را می‌دیدم
که بر پیراهنشان عطر آزادی
زده بودند
و در لباسی دیگر توفانی‌اند
تا شاخه‌ی افتاده‌ای را
به دوش کشند
باد…
از آن شب سرد چه می‌دانست؟!
که برف چله‌نشین
زمستانی دیگر است
پسرانی را می‌دیدم که خواب خیابان را
برهم می‌زدند تا کبوترانه‌هایشان
را در پیچکی سیاه به خیابان‌های
شهر پیشکش کنند
و دختران که طبق جهازشان را
را به سینه می‌کشیدند
آه…
کودکانی که به بلوغ صبح نرسیدند!
حالا سیاوش‌ها تا ابد زنده‌اند
و من غرق در این ایهامم که
مگر عاشقی جرم بود
یا خیابان عطش داشت که
از این همه خون سیراب نمی‌شد؟!

#رؤیا_سامانی

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights